غزلی از مجفظ
شعر طنزی را که خوانند اهل شوخی بر لب است
خود چه گویم من که آن مستغنی از هر مرحب است!
کشتهی اشعار خوبت گشتهام کز هر طرف
صدهزارش دل اسیر طبع، با تابوتب است
من نخواهم کرد ترک آجر و یاران خود
کاهلان! معذور داریدم که اینم مذهب است
زین سپس خواهم دهم من وعدهای بی حرف پیش
میدهم چندی به چندی پستی از هر مطلب است
من که پی بردم به فیض صحبت یار قدیم
حلقهی آجر مرا ترجیح بر هر مکتب است
کاتبی را پیشه سازم در کنار کاسبی
کاسبی هنگام روز و کاتبی وقت شب است!
مخلص R و O و J باشد این ناچیز A
زین رفیقان باد فخر او را به زیر غبغب است!
- ۳ نظر
- ۱۰ دی ۹۰ ، ۰۴:۳۴