ادامه دوستان در جزیره: مقدمه آشنایی با ک قسمت اول
چون روزگاری بر چار یار در جزیره گذشت حکیم گفت از این گریزی نباشد که کسی اداره این جزیره را برعهده گیرد تا امور انتظام پذیرد و آتش اختلاف در جمع ما نگیرد:
دوستان از بین ما باید یکی
کارها در دست گیرد ناگزیر
تا برد کار جزیره را به پیش
او برای ما بخواهد شد امیر
یاران در این با او موافقت نمودند پس صاحب حسن گفت:
تو سزاوارتری از همگان
که شوی حاکم بر اهل جزیر
از فلاطون بشنو حاکم کیست (1)
کی توان یافت تو را کفو و نظیر
حکیم اما گفت مباد کس را امارت اینچنین که استبداد افزاید و فساد زاید باید که مجمعی سازیم و رایی دراندازیم تا امیر معلوم گردانیم. پس رای بر این قرار گرفت که کیمیاگر بر این امر نظارت کند که اهل پژوهش بود و آمار.
کار را تو به کاردان بسپار
تا بگیری نتیجه مطلوب
گاو نر لازم است و مرد کهن
هر بزی خود کجاست خرمنکوب؟
پس از یاران سوگندان غلیظ گرفت که نظارت او را ایرادی نگیرند و رای او بپذیرند.
پس صاحب حسن و مددکار نامزد گشتند و حکیم به نفع مددکار از نامزدی کناره گرفت و گفت:
نباشد کارِ روشنفکر امارت
که بیشک میزند او عاقبت گند
وظیفه من ای جان انتقاد است
مرا باید برون استادن و پند
صاحب حسن را شعار، آزادی و ذیموقراطی بود:
چه سودی بذر استعداد اندر
زمین دل اگر باران نباشد
بمیرد جمله خلاقیتها
چو ذیموقراطی ای یاران نباشد
حکیم از او بپرسید باید که مراد خود از آزادی روشن گردانی که بسیار سوء استفادت از آن کردهاند گفت:
گر شوم حاکم جزیرهیمان
همه در نقد من شوند آزاد
بلکه هر کس که انتقادی کرد
جایزهایش خواهم داد
مددکار را عدالت شعار بود. حکیم گفتش بسیاری از عدالت گفتند و ظلم افزودند مراد تو چیست؟ گفت:
اگر حاکم شوم سهمی مساوی
دهم از هر چه باشد در جزیره
بماند هر شبی پیش یکی از
رفیقان آن زن بدشکل تیره
غذا گر در جزیره کم شود هر
کسی گیرد مساوی سهم و جیره
پس چون شعار آندو بشنودند حکیم گفت اساسنامهای راست باید کردن که هر که امیر گردید چند سالی بیش نماند که ماندن خوی آدمی بگرداند و بساط استبداد بگستراند
ز آسمان گر فرشتهای آید
تا شود حاکم و دگر نرود
کمکم ابلیس میشود وَ دگر
جز به زور و به چوب تر نرود
پس اساسنامهای راست گردانیدند و با نظارت کیمیاگر رای پنج تن گرفتند همه را از ابتدا معلوم بود که رای آن زن سیاه با صاحب حسن است پس چون آرا را برشمردند به عدد شش بود. مددکار و حکیم گفتند ما خود پنج نفر بیش نیستیم سوگند را به آنها یادآوراندند پس سکوت پیشه گردانیدند و آرا را خواندند هر شش با صاحب حسن بود مددکار باز گفت من خویش رای داده بودم و رای حکیم نیز با من بود و لااقل دو رای میبایستمی داشتن، پس باز آن سوگندان غلیظ را به خاطرِ او آوردند و صاحب حسن خود اخم کرده بود که این مددکار عدالت نمیورزد و رای حَکَم را گردن نمینهد و حکیم اینبار هیچ نگفت
ملتزم چون شدی به رای حَکَم
پس از آن جای اعتراضی نیست
ای مددکار از چه معترضی؟
کیمیاگر مگر که قاضی نیست؟
چون صاحب حسن امیر گردید کیمیاگر را وزیر گردانید مددکار گفت مگر با او گاوبندی کرده باشی که آنچه کردی به انتخاب ماننده نبود لیکن این سخن صاحب حسن را خوش نیامد و گفت
شوی محروم یکسال از سیهزن
به این خاطر که کردی اعتراضی
همه ز اول توافق کرده بودیم
که باشد کیمیاگر فرد قاضی
از این بدتر ببینی ای مددکار
نگردی گر به آنچه گفت راضی
حکیم گفت:
تو گفتی که نقد من آزاد هست
جریمه کنون از چه کردی ورا؟
شعارت چه شد؟ وعدههایت کجاست؟
فراموش کردی همه را چرا؟
صاحب حسن گفت:
آنکه اصلاح کار من خواهد
چاکر و مخلصش شوم بنده
کی مجازات کردم آنکس را
که بیاورد نقد سازنده؟
نقدهای مخرب او آرد
شد چو در انتخاب بازنده
حکیم گفت خود این سیاست دونان است که چون از انقاد برنجند آن را مخرب نامند و مدیحت را نقد سازنده خوانند:
آنچه تو نقد مخرب نامیش
یعنی آنچه بر مذاقت خوش نبود
نقد سازنده تو را میسازد و
بیش از آنکه نقد باشد هست سود
صاحب حسن جواب داد:
پشت تو میخارد و میخارمش
گر کنی نقد مخرب زین نمط
مصلحت اینگونه دارد اقتضا
که ز خوبیها سخن گویی فقط
گر از این پس افکنی بذر نفاق
بد ببینی این نشان، این نیز خط (2)
پس حکیم به ضرورت سکوت اختیار کردی و دم بر نیاوردی لیکن مددکار هنوز دندان بر هم ساییدی و کف بر دهان آوردی پس حکیم گفتش:
چو میبینی که فاییده ندارد
کثیف از چه کنی تو خون خود را؟
بیا عارف شو و کمتر سخن گو
پذیرا شو عزیزم هر چه شد را
مددکار گفت:
ُاگر تسلیم ظلم ای دوست گردی
بساط خود قویتر گستراند
وگر کمفایده باشد ولی مرد
دهد انجام آنچه میتواند
حکیم پاسخ داد:
آب دریا شور باشد ای عزیز
تو در آن صد پارچ آب شرب ریز
پس چنین گویی که زانها بیشکی
کم شود شوری دریا اندکی
شوری دریا شود کمتر ولی
کی شود مر ذائقه را منجلی
اینچنین سعیی تو خود نابوده گیر
سعی در این راه را بیهوده گیر
خویش را با پارچهای آب شوی
از تحول بحر را بس گفتگوی
عمر ضایع کردهای در این خیال
خیس کردی در هوایش پر و بال
پس کنون برخیز ای مشتی ز خواب
خشک میکن بال را در آفتاب
تا دوباره پر کشی تا آسمان
گور بابای سی.ا-ست ای جوان
حیف باشد آن انرژیهای تو
قدرت اندیشه والای تو
که شود صرف سی.ا-ست ای رفیق
عمر کوتاه است و فرصتهاست ضیق
پس بدین سخنها مددکار را آرام گردانید تا دیگر هیچ نگفت و صاحب حسن در این ایام بر سر امارت بماند و کام راند پس حکیم او را گفت
تو خود دانستهای ای صاحب حسن
که من را خود طمع بر این سیه نیست
ولی او سهم دیگر دوستان هم
بوَد میدانی او مخصوص شه نیست
دو شب در ماه شد سهم مددکار
نصیب کیمیا جز ثلث مه نیست (3)
پس صاحب حسن گفت همانا عدالت آن باشد که هر که را بر لیاقت سهمی دهند و مرا زحمت امارت باشد و سهمی بیش طلب کردن زیادت نباشد
هر کسی بر اساس زحمت خویش
بهره باید بگیرد و من هم
چون امیرجزیرهام باید
که بگیرم معادلش سهمم
پس مدت معهود گذشت و صاحب حسن همچنان بر سر کار بود و کناره نمیگرفت تا کیمیاگر را نیز از خود بگردانید. سالها بر این نمط گذشت تا اینکه روزی قایقی دیگر بر کنار جزیره شکسته شد و مردی به جزیره در آمد پس چون یاران یافتندش پرسیدندش کهیی؟ گفت ک باز گفتندش نه میپرسیم کهیی باز پاسخش ک بود پس همان ک نامیدندش و هیچ چیز دیگر از او معلوم نشد.
ادامه دارد...
1- از دیدگاه افلاطون فیلسوف باید حاکم شود.
2- یعنی این خط و این نشان
3- یعنی دو روز مددکار، ده روز کیمیاگر و هجده روز صاحب حسن.
- ۱۰ نظر
- ۳۰ خرداد ۹۱ ، ۰۷:۳۷