خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

ادامه دوستان در جزیره: مقدمه آشنایی با ک قسمت اول

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۱، ۰۷:۳۷ ق.ظ

چون روزگاری بر چار یار در جزیره گذشت حکیم گفت از این گریزی نباشد که کسی اداره این جزیره را برعهده گیرد تا امور انتظام پذیرد و آتش اختلاف در جمع ما نگیرد:

دوستان از بین ما باید یکی

کارها در دست گیرد ناگزیر

تا برد کار جزیره را به پیش

او برای ما بخواهد شد امیر

یاران در این با او موافقت نمودند پس صاحب حسن گفت:

تو سزاوارتری از همگان

که شوی حاکم بر اهل جزیر

از فلاطون بشنو حاکم کیست (1)

کی توان یافت تو را کفو و نظیر

حکیم اما گفت مباد کس را امارت اینچنین که استبداد افزاید و فساد زاید باید که مجمعی سازیم و رایی دراندازیم تا امیر معلوم گردانیم. پس رای بر این قرار گرفت که کیمیاگر بر این امر نظارت کند که اهل پژوهش بود و آمار.

کار را تو به کاردان بسپار

تا بگیری نتیجه مطلوب

گاو نر لازم است و مرد کهن

هر بزی خود کجاست خرمن‌کوب؟

پس از یاران سوگندان غلیظ گرفت که نظارت او را ایرادی نگیرند و رای او بپذیرند.

پس صاحب حسن و مددکار نامزد گشتند و حکیم به نفع مددکار از نامزدی کناره گرفت و گفت:

نباشد کارِ روشنفکر امارت

که بی‌شک می‌زند او عاقبت گند

وظیفه من ای جان انتقاد است

مرا باید برون استادن و پند

صاحب حسن را شعار، آزادی و ذیموقراطی بود:

چه سودی بذر استعداد اندر

زمین دل اگر باران نباشد

بمیرد جمله خلاقیتها

چو ذیموقراطی ای یاران نباشد

حکیم از او بپرسید باید که مراد خود از آزادی روشن گردانی که بسیار سوء استفادت از آن کرده‌اند گفت:

گر شوم حاکم جزیره‌یمان

همه در نقد من شوند آزاد 

بلکه هر کس که انتقادی کرد

جایزه‌ایش خواهم داد

مددکار را عدالت شعار بود. حکیم گفتش بسیاری از عدالت گفتند و ظلم افزودند مراد تو چیست؟ گفت:

اگر حاکم شوم سهمی مساوی

دهم از هر چه باشد در جزیره

بماند هر شبی پیش یکی از

رفیقان آن زن بدشکل تیره

غذا گر در جزیره کم شود هر

کسی گیرد مساوی سهم و جیره

پس چون شعار آندو بشنودند حکیم گفت اساسنامه‌ای راست باید کردن که هر که امیر گردید چند سالی بیش نماند که ماندن خوی آدمی بگرداند و بساط استبداد بگستراند

ز آسمان گر فرشته‌ای آید

تا شود حاکم و دگر نرود

کم‌کم ابلیس می‌شود وَ دگر

جز به زور و به چوب تر نرود

پس اساس‌نامه‌ای راست گردانیدند و با نظارت کیمیاگر رای پنج تن گرفتند همه را از ابتدا معلوم بود که رای آن زن سیاه با صاحب حسن است پس چون آرا را برشمردند به عدد شش بود. مددکار و حکیم گفتند ما خود پنج نفر بیش نیستیم سوگند را به آنها یادآوراندند پس سکوت پیشه گردانیدند و آرا را خواندند هر شش با صاحب حسن بود مددکار باز گفت من خویش رای داده بودم و رای حکیم نیز با من بود و لااقل دو رای می‌بایستمی داشتن، پس باز آن سوگندان غلیظ را به خاطرِ او آوردند و صاحب حسن خود اخم کرده بود که این مددکار عدالت نمی‌ورزد و رای حَکَم را گردن نمی‌نهد و حکیم اینبار هیچ نگفت

ملتزم چون شدی به رای حَکَم

پس از آن جای اعتراضی نیست

ای مددکار از چه معترضی؟

کیمیاگر مگر که قاضی نیست؟

چون صاحب حسن امیر گردید کیمیاگر را وزیر گردانید مددکار گفت مگر با او گاوبندی کرده باشی که آنچه کردی به انتخاب ماننده نبود لیکن این سخن صاحب حسن را خوش نیامد و گفت

شوی محروم یکسال از سیه‌زن

به این خاطر که کردی اعتراضی

همه ز اول توافق کرده بودیم

که باشد کیمیاگر فرد قاضی

از این بدتر ببینی ای مددکار

نگردی گر به آنچه گفت راضی

حکیم گفت:

تو گفتی که نقد من آزاد هست

جریمه کنون از چه کردی ورا؟

شعارت چه شد؟ وعده‌هایت کجاست؟

فراموش کردی همه را چرا؟

صاحب حسن گفت:

آنکه اصلاح کار من خواهد

چاکر و مخلصش شوم بنده

کی مجازات کردم آنکس را

که بیاورد نقد سازنده؟

نقدهای مخرب او آرد

شد چو در انتخاب بازنده

حکیم گفت خود این سیاست دونان است که چون از انقاد برنجند آن را مخرب نامند و مدیحت را نقد سازنده خوانند:

آنچه تو نقد مخرب نامیش

یعنی آنچه بر مذاقت خوش نبود

نقد سازنده تو را می‌سازد و

بیش از آنکه نقد باشد هست سود

صاحب حسن جواب داد:

پشت تو می‌خارد و می‌خارمش

گر کنی نقد مخرب زین نمط

مصلحت اینگونه دارد اقتضا

که ز خوبی‌ها سخن گویی فقط

گر از این پس افکنی بذر نفاق

بد ببینی این نشان، این نیز خط (2)

پس حکیم به ضرورت سکوت اختیار کردی و دم بر نیاوردی لیکن مددکار هنوز دندان بر هم ساییدی و کف بر دهان آوردی پس حکیم گفتش:

چو می‌بینی که فاییده ندارد

کثیف از چه کنی تو خون خود را؟

بیا عارف شو و کمتر سخن گو

پذیرا شو عزیزم هر چه شد را

مددکار گفت:

ُاگر تسلیم ظلم ای دوست گردی

بساط خود قویتر گستراند

وگر کم‌فایده باشد ولی مرد

دهد انجام آنچه می‌تواند

حکیم پاسخ داد:

آب دریا شور باشد ای عزیز

تو در آن صد پارچ آب شرب ریز

پس چنین گویی که زانها بی‌شکی

کم شود شوری دریا اندکی

شوری دریا شود کمتر ولی

کی شود مر ذائقه را منجلی

اینچنین سعیی تو خود نابوده گیر

سعی در این راه را بیهوده گیر

خویش را با پارچهای آب شوی

از تحول بحر را بس گفتگوی

عمر ضایع کرده‌ای در این خیال

خیس کردی در هوایش پر و بال

پس کنون برخیز ای مشتی ز خواب

خشک می‌کن بال را در آفتاب

تا دوباره پر کشی تا آسمان

گور بابای سی.ا-ست ای جوان

حیف باشد آن انرژی‌های تو

قدرت اندیشه والای تو

که شود صرف سی.ا-ست ای رفیق

عمر کوتاه است و فرصتهاست ضیق

پس بدین سخنها مددکار را آرام گردانید تا دیگر هیچ نگفت و صاحب حسن در این ایام بر سر امارت بماند و کام راند پس حکیم او را گفت

تو خود دانسته‌ای ای صاحب حسن

که من را خود طمع بر این سیه نیست

ولی او سهم دیگر دوستان هم

بوَد می‌دانی او مخصوص شه نیست

دو شب در ماه شد سهم مددکار

نصیب کیمیا جز ثلث مه نیست (3)

پس صاحب حسن گفت همانا عدالت آن باشد که هر که را بر لیاقت سهمی دهند و مرا زحمت امارت باشد و سهمی بیش طلب کردن زیادت نباشد

هر کسی بر اساس زحمت خویش

بهره باید بگیرد و من هم

چون امیرجزیره‌ام باید

که بگیرم معادلش سهمم

پس مدت معهود گذشت و صاحب حسن  همچنان بر سر کار بود و کناره نمی‌گرفت تا کیمیاگر را نیز از خود بگردانید. سالها بر این نمط  گذشت تا اینکه روزی قایقی دیگر بر کنار جزیره شکسته  شد و مردی به جزیره در آمد پس چون یاران یافتندش پرسیدندش که‌یی؟ گفت ک باز گفتندش نه می‌پرسیم که‌یی باز پاسخش ک بود پس همان ک نامیدندش و هیچ چیز دیگر از او معلوم نشد.

ادامه دارد...

1- از دیدگاه افلاطون فیلسوف باید حاکم شود.

2- یعنی این خط و این نشان

3- یعنی دو روز مددکار، ده روز کیمیاگر و هجده روز  صاحب حسن.

در تشکر از دوستان در پی رباعیات ک

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۱، ۰۹:۰۸ ق.ظ
از رنج حکیم بس تاثر دارم
امید شفا برای آن حر دارم
سنگین شده سینه ام در این غم گویی
بر فرق سرم هوای آجر دارم
...............
ای جان مجی سروده ات زیبا بود
هر قطره ای از کلام تو دریا بود
احسنت به تو که می نهی سنگ تمام
حرف دل تو شبیه حرف ما بود
.................
اشراق شکست و ذره اش محزون شد
مشاء سکون یافت، ز خط بیرون شد
شد فلسفه جویای حقیقت که چرا؟!
گفتند مکانی از زمان بیرون شد
==============

قربان تمام دوستانم گردم
جویا شده‌اند هر کدام از  دردم
بر مرتض و افشن و مجی و بر ک
صد  بار درود می‌فرستم هر دم

از دست شکسته غم نباید خوردن
از بهر تن از چه روح را آزردن؟
گر دل شکند غم آن بود ای مشتی
بی دوست چه فرق زندگی با مردن

مشاء نبودم ای ک، سائق بودم (مشاء به معنی  کسی که پیاده راه می‌رود و سائق به معنای  راننده است)
اشراق ندیده سخت عاشق بودم
صد راه برفتم و نیم صدرایی (یعنی با  سرعت صد راه می‌رفتم)
عارف نشده ز عقل فارغ بودم
  • ۳ نظر
  • ۲۶ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۰۸

تسلّی خاطر

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۴:۳۸ ق.ظ
دریغ و درد ز دست فلک که دست حکیم

جریحه داد و شکست از تصادفی پر بیم

دلم به شور شد از غیبتش در این ایّام

که غیبت از حضر او مباد در تقویم

همین که جان به سلامت ببرده ز آن رخداد

بود تسلّی خاطر؛ به داغ همچو نسیم

علاج عاجل جسمش رجاء جمله‌ی ماست

که رنج او همه جان را بود عذاب الیم

ز دست ما چه برآید به جز امید؟ مجی!

ز بهر صحّت کامل برای دست حکیم

============

بسی ممنون مجی جان خوش سرودی
تسلی‌بخش  من همواره بودی
همین‌سان از تو مرتض جان تشکر
نمایم  بابت عرض تأثر
به هر حال این بود تقدیر و با آن
نبتوان جنگ کرد ای جان جانان
شماها سالمید این هست کافی
کند این دردهایم را تلافی
تحمل کردن بی‌دستی آسان
که از بی‌دوستی باید هراسان
کجایی ای ج جان جای تو خالیست
ک هم یادی نکرد از ما. چرا نیست؟
شکسته دست من بنویس چیزی
اگرچه بی نوشتن هم عزیزی
درون گچ بخواهد ماند ماهی
برای تایپ کردن نیست راهی
مگر با دست چپ حرفی به حرفی
نویسم که ندارد هیچ  صرفی
پس ای یاران بجای من بمانید
نویسید از خود و خود هم بخوانید
من اینجا پستتان را شاهدستم
شکیبایی کنم با وضع دستم
کجا با دست چپ  گردند تایپیست
شما با دست سالم عذرتان چیست؟
شنیدستی زکاةُ العلم نشرُه
مکن ای جان پس اندر آن تسامح
بجای گپ زدن با دوست دختر
بیا مشتی به  وبلاگت بزن سر
در آجر آمدن هر روز یک‌بار
ندارد کاسبی را هیچ آزار
مددکاری نمودی شصت کس را
مدد کن دوستان هم‌نفس را
اگر ننوشتم ای جان چند روزی
نویسید ای رفیقان چند روزی
درون چشمهایم شد علف سبز
گرانتر گشت موبایل مرا قبض  (چون این هفته‌ها با موبایل اینترنت می‌رم)
روم هر روز  و می‌بینم بخاری
بلند ای جان نشد از هیچ یاری
به شست پا رسد دست ایستاده (از بس که دست از پا درازتر برگشته‌ام)
چو بینم هیچکس پستی نداده

  • ۷ نظر
  • ۱۸ خرداد ۹۱ ، ۰۴:۳۸

یک نکته از این معنی (پیرو کلمه قصار دو پست قبل مرتض)

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۱، ۰۲:۱۸ ب.ظ
بعضی وقتها باید کاری که دیگران می‌خوان در اون لحظه بکنی والا اونا یک کارهایی در اون لحظه می‌کنن که شصت بار از اون کارهایی که ازت می‌خواستن بدتره.
وقتی کارهایی که می‌خوای بکنی خیلی با هم فرقی نداره و معمولا هم همینطوره، دیگه فرقی نداره کدوم رو انجام می‌دی.
از بین کارها اونی رو انتخاب کن که وقتی روز قیامت خواستن بخاطرش چوب توی آستینت بکنن بگی ارزشش رو داشت.
اونی که بعضی وقتها کارهایی رو می‌کنه  که احساس می‌کنه اگه انجامش نده دیگه اهمیتی نداره که چه کاری بکنه  بخاطرش مجبور میشه بیشتر عمرش رو تو وقتهایی سپری کنه  که دیگه اون بعضی وقتها توش خیلی کمتر براش پیش میاد.
بهتره مثل بچگی دستت رو به یکی دیگه بدی تا از خیابون ردت کنه و راحت به ماشینها و عابرها و اطراف نگاه کنی تا اینکه خودت رد بشی و همش مضطرب باشی که ماشین بهت نزنه و هیچی هم از اطرافت نفهمی.
بهتره مثل شیر یه گاومیش شکار کنی و مشغول خوردنش بشی تا اینکه مثل گرگ ده تا گوسفند رو پاره کنی و آخر سر چوپون و سگش دنبالت کنند.
اگه مثل پاندا و کوآلا فقط یه غذا بخوری منطقه زندگیت محدود میشه، اما اگه مثل خرس همه چیز بخوری، تو کل دنیا می‌تونی زندگی کنی.

  • ۳ نظر
  • ۱۷ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۱۸

سوال

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۱، ۰۴:۰۵ ب.ظ
دقت کردین من با شخصیت ترین آدم این وبلاگم؟

  • ۹ نظر
  • ۰۳ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۰۵

درد دل

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۱۶ ب.ظ

یه جوری از جورا هست که تو اگه اون جوری زندگی نکنی دیگه مهم نیست چه جوری داری زندگی میکنی

یه جور دیگه اش اینجوریه

در لحظه ای که الان هستی یه کاری از کارا هست که تو دوست داری اون کارو بکنی اگه نتونی اون کارو بکنی دیگه فرقی نمی کنه داری چیکار می کنی...........

  • ۹ نظر
  • ۰۱ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۱۶