خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

روزمره‌گری

دوشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۰، ۰۶:۴۳ ق.ظ

خونسردی ایرانی

مهمون دوستی در یک مجتمع آپارتمانی بودم که ناگهان سر و صدای زیادی برپا شد رفتیم ببینیم چه خبره. فکر کردم دعوای ناموسیه. دیدم یکی داره برگه ای رو توی هوا تکون میده و سر یکی دیگه داد میزنه و یکی دیگه دستش خونی شده و ...

فهمیدم که درباره اینکه دوچرخه های بچه‌ها رو بزارن پایین ساختمون یا نه بحث میکنن. ظاهراً رأی‌گیری کرده بودن نتیجه منفی بوده و این آقا که دو تا بچه‌هاش دوچرخه داشتن عصبانی شده.

حقوق انسانی

رفتم یه مزرعه شترمرغ که توش سگ هم پرورش می‌دادن. یه سگایی بود از نژاد گریتدین یه همچین چیزایی.هیکلشون اندازه چهارتا سگ معمولی بود و با اینکه پشت حصار فلزی بودن میخواستن آهنو بجوئن بیان کلک مارو بکنن. پرسیدم اینا قیمتشون چنده و بدرد چی میخورن؟ سگ‌پرور گفت که اینا هنوز توله‌ان ولی سه چهار میلیونی هر کدوم قیمت دارن. پدرشون که تو درگیری بین سگا نفله شد رو سیزده میلیون خریده بودم اینا رو کارخونه‌دارا و سرمایه دارا برای جلوگیری از دزدی میخرن گفتم دزد که اینا رو ببینه درجا سکته میکنه. به نظر من این نقض حقوق انسانی دزداست...

غلبه فرهنگ ایرانی

از شما چه پنهون شیر صنعتی نمی‌خورم همیشه میرم از یک دامداری بزرگ شیر بدون افزودنی و کاستنی می‌خرم یه بار رفتم تو خود مزرعه گاوا رو ببینم دیدم یه بوی گندی بلند شده و مگسا دارن از سر و کولشون بالا میرم انگاری فقط پستون گاوا رو میشورن ولی محل زندگی گاوا افتضاح بودکارگرا افغانی‌ان ولی چون صابکار بالا سرشون نیست جذب فرهنگ ایرانی شدن.

خودبیان‌کنی افراطی

رفتم صف نونوایی سنگکی، یه پیرمردی جلوم بود از من پرسید ساعت چنده. من نگاه به همراهم کردم و جوابشو دادم. گفت من خودم همراه دارم ولی چشم سوی کافی برای دیدن ساعت نداره. پرسیدم کنجدی هم میزنه گفت آره شما حق انتخاب دارید. خلاصه فصلی مشبع درباره اینکه چقدر در انتخاب نون آزادیم و هر نونی با هر مدلی بخوایم میزنه و ... صحبت کرد بعد شروع کرد گفتن درباره اینکه یه دختر بیست و هفت ساله داره که یه پسر چار ساله داره و... تا اینکه نوبتش شد. گفتم خوب شده نوبتش شد وگرنه سیر تا پیاز زندگیشو برام تعریف می‌کرد.

امنیت جانی

رفتم دانشگاه مرکزی. ظهر رفتم مثل دفعات قبل تو سلفش غذا بخورم. چند نفر با کت و شلوار شیک و ریش آنکارد کرده دم در بودن. پرسیدن شما؟ گفتم من علمی فلان‌جا هستم. گفت شرمنده امروز سلف در اختیار مدیران مراکز است. خلاصه گفتن برین پشت از آشپزخونه غذاتونو بگیرین رفتم یه غذا توی یک‌بارمصرف دادن رفتم توی گرمای ظهر توی حیات نشستم کنار یکی دیگه که استادی بود از یزد غذامو خوردم خیلی ناراحت بود گفت رفتارشون توهین‌آمیزه. هیچی نگفتم به این فکر کردم که تو یکی از کتاب‌های دوران مدرسه (فکر می‌کنم مدنی بود) نوشته بود که این مسؤولین واقعاً داره دلشون کباب میشه که مثل مردم زندگی کنن ولی حفظ جان و امنیتشون مانع از این میشه. حالا من این رو درباره مسؤولین رده بالا قبول کردم اما چند تا مدیر که نه رتبه علمی بالاتر از ما دارن و نه به احتمال بسیار بالا در این فضای رابطه‌ای لیاقت چندانی، سلف رو برای خودشون قرق می‌کنن و استادا رو میفرستن تو حیاط.

چو رستم

پنجشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۰، ۰۷:۳۷ ق.ظ

چو رستم به وبلاگ آجر نظر

نمود ایچ نامد ز یاران خبر

شده در هوا همچو دود سپند

تو گویی که در گل فرو رفته‌اند

دو هفته، سه هفته ندادند پست

نظر هم ندادند یاران درست

به نزد همه هست یارانه پس

چرا نامده در بلاگ ایچ کس

در اندیشه بود او که آمد خبر

فتادند یاران تو در خطر

یکی اهرمن هست در عصر کام...

پیوتر که افکند آنان به دام

بپرسید رستم که آن دیو کیست؟

بگفتند آن دیوِ بد تنبلی است

به بند اندر آورده مرتض کنون

فشین و مجی هم به حبس اندرون

بغرید رستم بسان پلنگ

که با تنبلی بایدم کرد جنگ

همی پست خواهم نمودن چو شیر

که گردند یاران من هم دلیر

دو سه پست شیرین دو سه شعر تر

به جادوی آن دیو دارد اثر

فرستاد پستی نبود ایچ سود

ز پستی دگر نیز سودی نبود

دو سه پست بر آن فزون کرد و باز

نیامد ز یاران بخاری فراز

به خود گفت رستم که این بار اگر

نبینم ز یاران خویشم اثر ...

دیگه حسش رو نداشتم که این شعر رو ادامه بدم. تا همینجا برای منظور من کافیه


پاسخ گفتن مر اُ (O)  را کی مدام طعنه زدی کاسبی کردن مولانا ینیمادیجم که همان آ (A)ی آجر بودی

 

اُی عزیز دیروز در پیامکی منظوم و طنّازانه چنین آورد که:

«کاسبی را ترک کن آجر ببین

آجر از اشعار طنزم پر ببین

کاسبی را گشته‌ای ای جان اسیر

پس به آجر سر بزن دولت بگیر»

 

خلاصه این بی‌ذوق را سر ذوق آورد و اینک ناقابل مثنوی‌ای تقدیم می‌شود، امید که خنده به لب‌های یاران آورد:

 

ای رفیق خوب و فابریک! چون زحل

کرده‌ای من را ز طعن خود کچل!

من کجا و کاسبی کو؟ ای حبیب

من به نزد کاسبان: بیب بیب بیب!

گر من‌ام کاسب، بگو ع‌س‌گ‌ر کیه؟

اون که اموالش همه اولادیه!

خود بده انصافِ دل آیا که من

کاسب‌ام در پیش آن غول خفن؟!

ای صنم! این کاسبی جانم بسوخت

نی فقط این، بل دهانم را بدوخت!

طبع شعر و شاعری از من گرفت؛

همچو میرز عبدالطّمع، پیر و خرفت!

مر مرا قافیه تنگ آید همی

خود ندانم از چه گویم هر دمی

قافیه اندیشم و دانی که کسب

لا یجور القافیه حتّی به چسب! (لا یجور = جور در نمی‌آید!)

من از این دنیا چه می‌خواهم مگر؟

صندلی چوبی؟! نه ای جان پسر

من به مبلی قانع‌ام جان داداش

حاضرم تا من برقصم بی‌شاباش

ماشریت المرسدس أو آزرا

یک ابوطیّاره‌ام بس چون روآ

لا اُمَلّک بَیت ویلایی شمال

بل یکی خانه به صد خون طحال! (یه چیزی اون‌ورتر خون جگر!)

گر چه غرق کاسبی هستم ولیک

خود فراموشم نشد یاران جیک

لا احبّ الپول و المال، و البنون!

لیک انّی أکتسب یک لقمه نون!

بادمجان اف و همکاری من با مولوی 4

چهارشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۰، ۰۵:۰۴ ق.ظ
حکایت این روزهای مجلس ما مانند همان حکایت بادمجان بورانی  و ندیم شاه است. تا ۶ سال گذشته بادمجان عجب غذای خوشمزه ای بود و همین که پادشاه خوشش نیومد تدیل شد به غذای مزخرف و بی مزه. خدا پدر قدیمی ها را بیامرزد که حداقل اگه میراث مادی واسه ما نذاشتن لااقل حرف خوب زیاد زدن

نمی‌خوستم پست تازه اف را کهنه کنم بنابراین شعری را در ادامه آن می‌چسبانم:

آن یکی خوش‌فکر در کشتی نشست

رو به کشتی‌بان نهاد آن حق‌پرست

گفتش اندر باب دینت ای فتی

هیچ اندیشیده‌ای؟ گفتا که لا

گفت نیم عمر تو اندر فناست

چونکه اندیشیدن ای جان جان ماست

«ای برادر تو همه اندیشه‌ای

مابقی خود استخوان و ریشه‌ای»

پس به کشتی‌بان بگفت او: این زمان

تو بگیر از من کتابی و بخوان

تا از آن اندیشیده‌ات روشن شود

از همه بد بر تنت جوشن شود

خواند کشتی‌بان کمی از آن کتاب

کفر آمد در نگاه آن جناب

آمد عرق دینی‌اش آن دم به جوش

پرت کرد او را به بحر پرخروش

گفت هیچ دانی آشنا کردن بگو

گفت نی ای خشک‌مغز زورگو

گفت کل عمر تو اندر فناست

چونکه زور و زر همه در دست ماست