داستان آشنایی با مددکار با همکاری مولوی
«یـک کـنـیـزک یـک خـری بر خود فکند
از وفــــور شــــهـــوت و فـــرط گـــزنـــد
خــر هــمــی شــد لــاغــر و خــاتـون او
مـانـده عاجز کز چه شد این خر چو مو
نـعـلبـنـدان را نـمود آن خر که چیست
عــلـت او کـه نـتـیـجـهش لـاغـریـسـت
هـــیـــچ عــلــت انــدرو ظــاهــر نــشــد
هــیــچ کــس از ســر او مــخــبــر نــشــد
در تــفــحــص انــدر افــتــاد او بـه جـد
شــد تــفــحــص را دمــادم مــسـتـعـد»
تا طویله رفت روزی زاتفاق
تا ببیند چون بود حال الاغ
دید چیزی که... بخوان در مثنوی
تو ز من این حرفها را نشنوی
من نمیدانم که مولانا چرا
گوید آسوده کلام زشت را
هیچ سوراخی نمانده در بدن
که نیاورد آن بزرگ از آن سخن
هر چه توجیه است آوردیم و لیک
نیست شان او چنین حرف رکیک
گر نویسم آنچه اینجا گفت را
فیل با تر میشود وبلاگ ما
کونگ و مارکس و کیرشف را مولوی
بارها آورده اندر مثنوی (هانس کونگ عالم اخلاق و کیرشف فیزیکدان است)
«این زمان جان دامنم برتافته است»
تا بپرسم سرّ آن زان شیخ مست
این همه آلات و ابزار از چه رو
آورَد آن شیخ اندر گفتگو
گر نگفتی او سخن از چیز خر
خود معانی کی فتادی در خطر؟
سرّ آن را من نفهمیدم ولی
باز هستم مخلص آن مولوی
دوست دارم شعرهای نغز او
وان حکایات خوش و پرمغز او
الغرض خاتون در آن خاطر غریق
مختصر گویم که الوقت ضیق
«از شـــکـــاف در بـــدیـــد آن حـــال را
بــــس عـــجـــب آمـــد از آن آن زال را
در حسد شد گفت چون این ممکنست
پـس مـن اولـیـتـر کـه خـر مـلـک منست
خـــر مـــهــذب گــشــتــه و آمــوخــتــه
خــوان نــهــادسـت و چـراغ افـروخـتـه»
از قضا آندم مددکار قدر
از کنار آن مکان کردی گذر
دید خاتون را و او هم دید زد
پس بدید او بی هوا آن کار بد
چشم خود بست او بر آن کار قبیح
گفت با خاتون که این باشد فضیح
گفت خاتون کای مددکار عزیز
بین چه حالی میکند خود آن کنیز
تو رها کن حرف از اخلاق را
سیر کن استادی اولاغ را
بعد از این من هم چنین کاری کنم
با الاغ خویش دلداری کنم
گفت استادی مبین خاتونِ خر
که ندیدن رمز را، دارد خطر
ساعتی دیدی تو این رخداد و باز
خود ندیدی چیست اینجا رمز و راز
دیدهام یک ثانیه من این گناه
رمزها فهمیده ام در یک نگاه
او کدویی کرده پنهان اندر آن
جایگاهی که نمی شاید بیان
تو ندیدی آن کدو را ای ببو
بشکند این چیز ورنه آن سبو
جان خود می باختی بی هیچ شک
مثل خاک تشنه میخوردی ترک
گفت خاتون جان من دادی نجات
هر چه گویی آن کنم ای خوشصفات
گفت با خاتون که من خود هادیم
من طبیب دردهای تو نیم (یعنی کار مددکار ارجاع دادن است)
خوش سخن گویم ولی درمان درد
کی شود با حرفهای سخت و سرد
گر چه در این فن فرانکل گشتهام
چون فرویدم شمع محفل گشتهام
یونگ اگر چه هست اندر جیب من
زخم را مرهم بباید نی سخن
گفت خاتون پس چه باید کرد هان
گفت آهسته که دارد خرج آن
کار من هر چند غیر گفت نیست
مشورت دادن ولیکن مفت نیست
این ویزیت من بود، بنوشت و داد
گفت خاتون بس گران است و زیاد
دید چاره نیست پس خر را فروخت
چند روزی در فراق خر بسوخت
پول آن را به مددکار او چو داد
گفت حالا ره نما ای مرد راد
گفت اینگونه شنیدستم کسی
آمده اینجا ز حکمت پر بسی
من مددکاری نمودم مر ترا
خوش نجاتی دادم از آن خر ترا
بعد از این باید به پیش او رویم
طالب درمان برای تو شویم
پس به پیش آن حکیم فرد رفت
برد همراه خود آن خاتون زفت
در کنار آن حکیم نیکخواه
قصه را برخواند بهر آن حکیم
گفت درمانت کنم بی هیچ بیم
شهوتت را یک نفر درمان کند
کار درمان تو را آسان کند
پس سپرد او را به صاحبحسن تا
خوب درمانش نماید آن فتی
پس مددکارش بپرسید ای عزیز
راه درمانی نما بهر کنیز
کیمیاگر گفت این با من سپار
که بود از آن کنیزک یادگار
رفت از دستم کنیز مالدوست
جانشین آن کنیزک بیشک اوست
پس حکیمش گفت: نه شرمندهام
آن کنیزک نیست از تو ای صنم
چون بود درمان او کاری خطیر
پارتیبازی نباشد دلپذیر
مرمرا درمان او باشد هدف
آورَد پس صاحب حسنش به کف
او طبیب درد و درمان وی است
او خمار و صاحب حسنش مِی است
او مِی است و ما سه آب خوردنیم
مست را باید که پیش مِی بریم
کیمیاگر گفت جانم سوختی
حکمت آوردی دهانم دوختی
نیک دانستم که تو اهل حقی
نیستی تو سودجو چون مابقی
چونکه خاتون دید صاحبحسن را
خود خریدار خرش بود آن فتی
دید خر را پیش او گفتا که زه
ای حکیم از بهر خر دارو بده
تا برَد از یاد تعلیم کنیز
تا شود چون قبل فرز و تند و تیز
پس حکیمش گفت خر هم زان او
هست صاحبحسن هم درمان او
لیک فکر بد مکن، درمانِ خر
بود با چوب و سواری ای پسر
عکس صاحبحسن را بر روی خر
دیدهای ای دوست در پستی دگر
تجربه چون داشت در این کار او
بهر بیماری خر بیطار او (بیطار=دامپزشک)
همچنین درمان خاتون و کنیز
نیست بر وجهی که پنداری عزیز
هر کسی از ظن خود تفسیر کرد
زرد میبینی چو عینک هست زرد
عینک از چشمان اگر برداشتی
آنچنان بد تو نمیپنداشتی
با مددکار الغرض گشتند تیم
کیمیاگر، صاحب حسن و حکیم
اینچنین بود ابتدای دوستی
چار مغزی در میان پوستی
- ۵ نظر
- ۲۷ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۷:۴۶