بازگشت ک
که ک را کرده اید از دم فراموش
اگر چه با حضوری سست و کم رنگ
به جام بخت خود هردم زنم سنگ
ولی ما حد خود را می شناسیم
کجا با چون شما در یک کلاسیم
کلاس درس ک در ابتدائی است
ورود او به این وادی روا نیست
شما را دوست دارم تن تتن تن
که آجر بی شما باشد سترون
ولیکن هوش ما در حد مرزیست
از این رو کار ماهم کار ورزیست
به هر ساعت که عمرم میرود پیش
اردات بر شمایان می شود بیش
در این ایام تشویش و تلاقی
گمانم اصل مطلب مانده باقی
اخیراً پستهاتان در تعالی است
پر از مضمونهای خوب و عالی است
پر است از شعر های شاعرانه
گهی سرشار از نقد زمانه
گهی بینم که دور هم نشستید
بکام یکدگر آجر شکستید
ز دندان درد تا چرک گلوگاه
نهاد پاکتان هی می کشد آه
ولی در پشت این احساس باریک
چراغی خفته در یک راه تاریک
سخنهاتان کنایاتی غریب است
که گاهی مملو از مکر و فریب است
کنایاتی که نقد درد مندی است
به واقع پرسشی از هوشمند است
از آن تستی که دکتر داده تا آن
گپ فدراسیون یا چشم قربان!
تماماً نکته های انحرافی است
برای نکته سنج این نکته کافی است
ملالی نیست گر با بذله گویی
کمی از سرفه ی افشن بگویی
روا باشد که بهر عشق بازی
برای سرفه او را لوس سازی؟
نباید خورد گول زرق و سالوس
فشن خود را کند نزد شما لوس
کدامین درد چندین سرفه ی ریز
چرا سازد قلمبه دیده ی هیز!
گمانم داشت کمبود توجه
که مفتون بود بر کود توجه
فشن هرچند لختی تن خراب است
شبش هم غرق نور آفتاب است
فشن را بعد ازین دکتر بخوانید
که با دکتر فشن هم داستانید
گمان دارم اگر این رابخواند
کریسمس بر صلیبم می کشاند
ولی دیر است چون تا شام یلدا
ستونهای جهان از هم شود وا
سئوالی دارم از آقای دکتر
که دارد سینه ای از فلسفه پر
چرا نسل بشر از ناتوانی
جهان را می کند مفلوک و فانی؟
چرا هی در پی ناجی و جادوست
بدست خویش خود را می کند پوست؟
چرا با اینهمه علم و کمالات
شود تسلیم اوهام و خیالات؟
فراموشی ک جان از جانب تست
نباید علتش جای دگر جست
نمیآیی به آجر چند ماهی
در این دوری تو آیا بیگناهی؟
همه مشتاق اشعار تو هستیم
نخورده از می ذوق تو مستیم
ندیدیمت ولی در چشم مایی
کنار مایی و از ما جدایی
ولیکن این تویی که جمع ما را
نمیبینی حریف خویش، یارا
کجا افتادهتر از اهل آجر
کسی دیده؟ بخور با جمع ما بُر
بیا قابل بدان این جمع بیدل
که دنیا را بجز این نیست حاصل...
که بنشینی کنار دردمندان
دمی گریان، دمی خوشحال و خندان
کسی که پیش افشین باشد ای دوست
کجا گنجد ز خوشحالیش در پوست
کجا مدحش کند یک شاهنامه
ز دریا جوهر، از اشجار خامه...
بیاور تا نویسم مدح او را
چه گویم نسبت بحر و سبو را
بیامد شمس، ای ک مولوی باش
وگرنه همچو من گویی که ای کاش...
به هنگام حضورش بودم آگاه
چه نادر گوهری بودست آن شاه
بجای من تو با او باش مأنوس
نمایش تا توانی همچو من لوس
- ۶ نظر
- ۲۸ آذر ۹۱ ، ۱۶:۰۲