خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

رو کم کنی

سه شنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۰، ۰۹:۴۹ ق.ظ
بنا به گفته کاشانی علی دایی نزدیک به ۷۰۰ میلیون از مبلغ قرارداداش رو به باشگاه پرسپولیس بخشید. همین تصمیم او هم در انتخابش به عنوان سرمربی فصل جدید بی تاثیر نبود. یاشاسین علی دایی. از دایی بعید بود احساساتی بشه و پول بذل و بخشش کنه. طعنه خیلی گنده ای بود به فدراسیون فوتبال برای داستان قراردادش با تیم ملی و همچنین قرار دادن کاشانی در موضع ضعف برای تمدید قرارداد. دایی رو دوست دارم به خاطر رک بودنُ و از جان و دل کار کردنش و خوشم نمیاد ازش به خاطر بد دهن بودنش. کاش دایی منطق بیشتری چاشنی کلامش کنه. البته یه ضعف ذاتی داره و اون هم اینه که بیان خوبی نداره.

امیر قلعه نویی در مقابل ۱۲۰۰ از تراکتور پول گرفته. چه گلویی داره این امیر خان!

  • ۳ نظر
  • ۳۱ خرداد ۹۰ ، ۰۹:۴۹

با همکاری مولوی 3

يكشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۵۱ ق.ظ
بخاطر استقبال زیاد از پست قبلی یک شعر دیگر با همکاری مولوی می فرستم

انکار کردن مرتض (زیدَ دَرآمَدُه) بر مناجات شبان و هدایت شدن او

دید مرتض یک شبانی را به راه

«کو همی‌گفت ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه‌ات شویم شپشهایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

ای بیادت هیهی و هیهای من»

چونکه مرتض این سخن از وی شنید

گفت با چوپان که این وصف که بید؟

گفت وصف آنکه ما را آفرید

این زمین و چرخ زو آمد پدید

گفت مرتض من تسامح‌پیشه‌ام

لیک تو هم چرت کمتر گو ببم

اینکه گفتی کی بود وصف خدای

عبد باید که نباشد ژاژخای

اینکه گفتی وصف یک چوپان بود

وصف آن کن آن‌چنان‌که آن بود

او نه جسم است و (از اینجا چوپان حرف مرتض را قطع می‌کند و نمی‌گذارد به کلامش ادامه بدهد)

گفت چوپان: «های خیره‌سر شدی

خود مسلمان‌ ناشده کافِر شدی»

این چنین گفتند ما را وصف او

تو چه می‌گویی برو گم شو ببو

هر چه می‌گویند از بالا به ما

آن بود در نزد ما وصف خدا

وصف دیگر جملگی باشد غلط

هر چه من گویم همان حق شد فقط

ما برای فصل کردن آمدیم

نی برای وصل کردن آمدیم

چون فقط قال است نزد ما اصیل

گر تو اهل حال هستی، دسته بیل...

هست درمان تو از نادانیت.

گر نپیچی سر از این ظلمانیت...

می‌کنم در آستینت چوب را

تا شناسی فرق بد با خوب را

ما برای کسر گردن آمدیم (کسر=شکستن)

کی برای فکر کردن آمدیم

گفت ای چوپان «دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی»

این زمان حق شد برای من پدید

تو مرا کردی هدایت ای سعید

این زمان حق را بدیدم همچو نور

پیش از این من کور بودم کورِ کور

هر چه آداب است و ترتیب است ای جوان

باز گو تا من شوم عامل بدان

هر چه می‌خواهد دل تنگم، به دور...

خواهم افکندن که بود آن از غرور.

  • ۳ نظر
  • ۲۹ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۵۱

با همکاری مولوی 2

سه شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۱۲ ق.ظ

تو همه شیری ولی شیر قلم

زین سبب حمله کنندت دم به دم

حمله‌شان با چوب و بس پیداست چوب

می‌رود در آستینت خوبِ خوب

پس نظر را ول کن و شو بی‌نظر

تا رها گردی ز ترس و از خطر

«دانه پنهان کن به کلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو»

بشنوید از من کنون این داستان

«خود حقیقت نقد حال ماست آن»

«آن یکی بر رفت بالای درخت

می‌فشاند او میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی

از خدا شرمت بگو چه می‌کنی؟»

حق نداری برخوری زین میوه‌ها

کی روا در دین بود این شیوه‌ها

گفت زورم می‌رسد حرف تو چیست

گنده...وزی می‌کنی حد تو نیست

«پس ببستش سخت آن دم بر درخت» (ضمیر ش بر خلاف شعر مولوی به صاحب باغ بر می‌گردد)

کرد اندر آستینش چوب سخت

گفت توبه کردم از حق ای عیار

اضطرار است اضطرار است اضطرار


  • ۱ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۰ ، ۰۷:۱۲

با همکاری مولوی 2

سه شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۰، ۰۷:۱۲ ق.ظ

تو همه شیری ولی شیر قلم

زین سبب حمله کنندت دم به دم

حمله‌شان با چوب و بس پیداست چوب

می‌رود در آستینت خوبِ خوب

پس نظر را ول کن و شو بی‌نظر

تا رها گردی ز ترس و از خطر

«دانه پنهان کن به کلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو»

بشنوید از من کنون این داستان

«خود حقیقت نقد حال ماست آن»

«آن یکی بر رفت بالای درخت

می‌فشاند او میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی

از خدا شرمت بگو چه می‌کنی؟»

حق نداری برخوری زین میوه‌ها

کی روا در دین بود این شیوه‌ها

گفت زورم می‌رسد حرف تو چیست

گنده...وزی می‌کنی حد تو نیست

«پس ببستش سخت آن دم بر درخت» (ضمیر ش بر خلاف شعر مولوی به صاحب باغ بر می‌گردد)

کرد اندر آستینش چوب سخت

گفت توبه کردم از حق ای عیار

اضطرار است اضطرار است اضطرار


  • ۰ نظر
  • ۲۴ خرداد ۹۰ ، ۰۷:۱۲

سر چوب و آستین

يكشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۳۲ ق.ظ
کم‌کم باید اسم وبلاگ را به خود نویسم و خود خوانیم تبدیل کنم تا روزی که به خود نویسم و خود خوانم تبدیل شود.

شعری تقدیم به آن کس که هنوز شوری در سر دارد با همکاری مولوی:

«پیل اندر خانه تاریک بود         عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی         اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود         اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد         گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید         آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست         گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید         فهم آن می‌کرد هرجا می‌شنید»

آن یکی گفتا که این فیل است و من    دیده‌ام آن را به چشم خویشتن
هست حیوانی بزرگ و زفت و سخت    بینی‌اش چون ناودان و پشت تخت
گوش او چون بادبیزن هست و نیز     دارد او دندان عاجی سخت تیز
ناگهان شد بمب خنده منفجر       قوم خندبدند بر او کرّ و کرّ
جملگی گفتند او دیوانه است      یا که شوخی می کند یا هست مست
بحث شد در بین آنها چند روز     پیش آوردند چوبی نیمسوز *
چونکه استعمال کردند آن فحول     چوب را در آستین آن فضول
او حقیقت را به رأی العین دید     بحثها برخاست آرامش رسید
چوب اندر آستین چون می‌رود     بس حقایق دان که روشن می‌شود
سر چوب و آستین را درک کن      پند من بشنو مگو دیگر سخُن
× استفاده از چوب نیمسوز به این جهت است که از طرفی که نیمسوز نیست وارد آستین شود و به جهت نیمسوز بودنِ آن طرفی که بیرون از آستین است کسی هم نتواند درش بیاورد.

  • ۵ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۳۲

سر چوب و آستین

يكشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۳۲ ق.ظ
کم‌کم باید اسم وبلاگ را به خود نویسم و خود خوانیم تبدیل کنم تا روزی که به خود نویسم و خود خوانم تبدیل شود.

شعری تقدیم به آن کس که هنوز شوری در سر دارد با همکاری مولوی:

«پیل اندر خانه تاریک بود         عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی         اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود         اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد         گفت همچون ناودان است این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید         آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی بر پشت او بنهاد دست         گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید         فهم آن می‌کرد هرجا می‌شنید»

آن یکی گفتا که این فیل است و من    دیده‌ام آن را به چشم خویشتن
هست حیوانی بزرگ و زفت و سخت    بینی‌اش چون ناودان و پشت تخت
گوش او چون بادبیزن هست و نیز     دارد او دندان عاجی سخت تیز
ناگهان شد بمب خنده منفجر       قوم خندبدند بر او کرّ و کرّ
جملگی گفتند او دیوانه است      یا که شوخی می کند یا هست مست
بحث شد در بین آنها چند روز     پیش آوردند چوبی نیمسوز *
چونکه استعمال کردند آن فحول     چوب را در آستین آن فضول
او حقیقت را به رأی العین دید     بحثها برخاست آرامش رسید
چوب اندر آستین چون می‌رود     بس حقایق دان که روشن می‌شود
سر چوب و آستین را درک کن      پند من بشنو مگو دیگر سخُن
× استفاده از چوب نیمسوز به این جهت است که از طرفی که نیمسوز نیست وارد آستین شود و به جهت نیمسوز بودنِ آن طرفی که بیرون از آستین است کسی هم نتواند درش بیاورد.

  • ۵ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۳۲

یک داستان و تشکر از مج

چهارشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۵۸ ق.ظ

مج جان خیلی شعرهایت جالب بود انتظار نداشتم بتوانی اینطور شعر بگویی رمز رو برات ایمیل می‌کنم ممنون از همراهیت، امیدوارم پستهایی هم به این شیرینی بنویسی.

ضمنا چون دانشگاه تعطیل می‌شود و من در خانه به اینترنت دسترسی ندارم حضورم به هفته‌ای یکی دو بار محدود می شود فکر کنم در مقابل ماهی دو بار دوستان خوب باشد.

من استعداد داستان‌نویسی ندارم فقط می خواستم به دو تن از دوستان این بلاگ هدیه کنم:

یک روز کاری:

این هزارمین سایتی بود که باز می‌کرد آن روز از صبح شروع کرده بود. کارتش رو که زد اول رفت پشت کامپیوتر ایمیلش رو چک کرد بعدش رفت تو شبکه‌های مجازی برای دوست‌یابی. امروز اتوسا و آناهیتا براش پیغام گذاشته بودن، اما مینا دعوتش رو برای دوستی نپذیرفته بود یه کمی دمغ شد اما مهم نبود باز هم رفت گشت دو سه تا دختر دیگه پیدا کرد و دعوتشون کرد. ظهر از پای کامپیوتر بلند شد و کمی بدنش رو کش داد، آخه شنیده بود نشستن دائم پشت کامپیوتر کمردرد میاره. ناهارو که خورد برگشت پای کامپیوتر. با خودش گفت بد نیست کمی آناتومی بدن انسان رو مطالعه کنم این کارو چند سالی بود داشت انجام می‌داد و فعلاً روی آناتومی بدن زنان تمرکز کرده بود می‌خواست بعدش بره سراغ آناتومی مردها، اما اینقدر این علم گسترده‌س که به این زودی نمیشه توی حوزه دیگه‌ای وارد شد. بعدش رفت چند تا سایت غیر مجاز رو با یو باز کرد با خودش گفت این مخابرات نمیذاره آدم به کار علمیش برسه، همه سایتا ف.یل.ت.ره. چند سالی بود روی گونه‌شناسی سایتای پ.و.رنو کار می‌کرد البته هنوز چیزی ننوشته بود چون می‌خواست اول به پختگی کافی برسه و مطلب رو خوب خوب هضم کنه بعد دربارش بنویسه. مخصوصاً مدتی بود به نشانه‌شناسی بدن علاقمند شده بود البته روی قسمتهای خاصی از بدن زن تمرکز کرده بود چون روی اندامهای دیگه کار کرده بودن و او می‌خواست کارش تازگی داشته باشه. دیگه دو ساعت از ظهر گذشته بود که یه دفعه صداش کردن. گفتن پنج دقیقه کارش دارن. خلقش تنگ شد: آخه این شرکتهای خودروستزی نمیدارن آدم دو دقیقه به حال خودش باشه و به کارهای علمی بپردازه، همش وقت آدم رو میگیرن. اما کاری که داشتن همون پنج دقیقه هم طول نکشید. زود برگشت سر کامپیوتر. این بار رفت سراغ چند سایت ایرانی غیر مجاز. الفاظی که بکار می بردن نظرش رو جلب کرد. با خودش گفت بد نیست که روی سیر تطور الفاظ رکیک توی این سایتا کار کنم اما بعدش منصرف شد چون معمولاً به داده‌های تصویری علاقه بیشتری داشت تا متون. چون اعتقاد داشت تصویر رسانه قویتریه انرژیش رو صرف متن نمی‌کرد یه بار دیگه ایمیلش رو چک کرد و رفت توی شبکه مجازی. از اون چند تا دختر فقط آزیتا جوابش رو داده بود. رفت تو پروفایلش. تم پروفایلش آجری رنگ بود. یه دفعه به ذهنش رسید که خوبه که به آجر سری بزنم. الآن دو ماهه نرفتم طرفش، اما تا خواست وبلاگ رو باز کنه صدا زدن که بدویین الآن سرویسا میرن. با خودش گفت: حیف شد واقعاً هیچ‌وقت فرصت سر زدن به آجر رو پیدا نمی‌کنم.

  • ۴ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۵۸

یک داستان و تشکر از مج

چهارشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۵۸ ق.ظ

مج جان خیلی شعرهایت جالب بود انتظار نداشتم بتوانی اینطور شعر بگویی رمز رو برات ایمیل می‌کنم ممنون از همراهیت، امیدوارم پستهایی هم به این شیرینی بنویسی.

ضمنا چون دانشگاه تعطیل می‌شود و من در خانه به اینترنت دسترسی ندارم حضورم به هفته‌ای یکی دو بار محدود می شود فکر کنم در مقابل ماهی دو بار دوستان خوب باشد.

من استعداد داستان‌نویسی ندارم فقط می خواستم به دو تن از دوستان این بلاگ هدیه کنم:

یک روز کاری:

این هزارمین سایتی بود که باز می‌کرد آن روز از صبح شروع کرده بود. کارتش رو که زد اول رفت پشت کامپیوتر ایمیلش رو چک کرد بعدش رفت تو شبکه‌های مجازی برای دوست‌یابی. امروز اتوسا و آناهیتا براش پیغام گذاشته بودن، اما مینا دعوتش رو برای دوستی نپذیرفته بود یه کمی دمغ شد اما مهم نبود باز هم رفت گشت دو سه تا دختر دیگه پیدا کرد و دعوتشون کرد. ظهر از پای کامپیوتر بلند شد و کمی بدنش رو کش داد، آخه شنیده بود نشستن دائم پشت کامپیوتر کمردرد میاره. ناهارو که خورد برگشت پای کامپیوتر. با خودش گفت بد نیست کمی آناتومی بدن انسان رو مطالعه کنم این کارو چند سالی بود داشت انجام می‌داد و فعلاً روی آناتومی بدن زنان تمرکز کرده بود می‌خواست بعدش بره سراغ آناتومی مردها، اما اینقدر این علم گسترده‌س که به این زودی نمیشه توی حوزه دیگه‌ای وارد شد. بعدش رفت چند تا سایت غیر مجاز رو با یو باز کرد با خودش گفت این مخابرات نمیذاره آدم به کار علمیش برسه، همه سایتا ف.یل.ت.ره. چند سالی بود روی گونه‌شناسی سایتای پ.و.رنو کار می‌کرد البته هنوز چیزی ننوشته بود چون می‌خواست اول به پختگی کافی برسه و مطلب رو خوب خوب هضم کنه بعد دربارش بنویسه. مخصوصاً مدتی بود به نشانه‌شناسی بدن علاقمند شده بود البته روی قسمتهای خاصی از بدن زن تمرکز کرده بود چون روی اندامهای دیگه کار کرده بودن و او می‌خواست کارش تازگی داشته باشه. دیگه دو ساعت از ظهر گذشته بود که یه دفعه صداش کردن. گفتن پنج دقیقه کارش دارن. خلقش تنگ شد: آخه این شرکتهای خودروستزی نمیدارن آدم دو دقیقه به حال خودش باشه و به کارهای علمی بپردازه، همش وقت آدم رو میگیرن. اما کاری که داشتن همون پنج دقیقه هم طول نکشید. زود برگشت سر کامپیوتر. این بار رفت سراغ چند سایت ایرانی غیر مجاز. الفاظی که بکار می بردن نظرش رو جلب کرد. با خودش گفت بد نیست که روی سیر تطور الفاظ رکیک توی این سایتا کار کنم اما بعدش منصرف شد چون معمولاً به داده‌های تصویری علاقه بیشتری داشت تا متون. چون اعتقاد داشت تصویر رسانه قویتریه انرژیش رو صرف متن نمی‌کرد یه بار دیگه ایمیلش رو چک کرد و رفت توی شبکه مجازی. از اون چند تا دختر فقط آزیتا جوابش رو داده بود. رفت تو پروفایلش. تم پروفایلش آجری رنگ بود. یه دفعه به ذهنش رسید که خوبه که به آجر سری بزنم. الآن دو ماهه نرفتم طرفش، اما تا خواست وبلاگ رو باز کنه صدا زدن که بدویین الآن سرویسا میرن. با خودش گفت: حیف شد واقعاً هیچ‌وقت فرصت سر زدن به آجر رو پیدا نمی‌کنم.

  • ۴ نظر
  • ۱۱ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۵۸

ما معماییم

دوشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۰۴ ق.ظ
نمی‌آیند یاران من اینجا

و من تنهای تنها یک تن اینجا

نه جاوید است رستم نه امین است

نه مرتض نه مجی نه افشَن اینجا

=========

بیا در ماه یک باری تو اینور

که کم کم می‌شود این بلگه پرپر (منظور بلاگ است به ضرورت وزنی تغییر یافت)

سکوت هر کسی سرشار ناگف..

ته‌ها نبود بگو بنویس بنظر

=========

زدی ای مج کلنگ آجر و بعد

زدی در رفتی ای جان مثل یک رعد

نمی‌دانم ورودت را چه خوانم

ورودت نحس بود اما خودت سعد


  • ۴ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۰ ، ۰۶:۰۴

ما معماییم

دوشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۰، ۰۶:۰۴ ق.ظ
نمی‌آیند یاران من اینجا

و من تنهای تنها یک تن اینجا

نه جاوید است رستم نه امین است

نه مرتض نه مجی نه افشَن اینجا

=========

بیا در ماه یک باری تو اینور

که کم کم می‌شود این بلگه پرپر (منظور بلاگ است به ضرورت وزنی تغییر یافت)

سکوت هر کسی سرشار ناگف..

ته‌ها نبود بگو بنویس بنظر

=========

زدی ای مج کلنگ آجر و بعد

زدی در رفتی ای جان مثل یک رعد

نمی‌دانم ورودت را چه خوانم

ورودت نحس بود اما خودت سعد


  • ۴ نظر
  • ۰۹ خرداد ۹۰ ، ۰۶:۰۴