گلستانه
آنکه کامنت میدهد یا پست
دوستی را در او بباید جست
وانکه هر هفته ده دقیقه نداشت
وقت بهر تو آن نه همره تست
- ۲ نظر
- ۲۹ شهریور ۹۰ ، ۰۷:۳۸
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
روستاییها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند...
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون...!!!
دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . آلبرت انیشتین
این را یکی از دوستان برایم فرستاده گفتم شاید برای شما جالب باشد البته اگر بخوانیدش
«محمدعلی شاه قاجار» مانند بسیاری از بزرگان این ملک، از گذشته تاکنون، اهل استخاره بود. بیست و یک استخارهی او با خط خودش در کتابخانهی مجلس موجود است. اینک برخی از آنها:
- پروردگارا! اگر من عجالتا با همین وضعی که دارم در سلطنت و پادشاهی بمانم و صبر کنم، عاقبت برای من خوب است و نتیجهی خیر دارد؟
- پروردگارا! اگر من امشب «میرزا نصرالله» (ملکالمتکلمین)، «سید جمال» (واعظ اصفهانی)، «بهاء» (بهاءالواعظین) و «میرزا جهانگیر» (صور اسرافیل) و این مفسدین را گرفتار نمایم صلاح است؟
- پروردگارا! اگر من، قصر و خوابگاه و اطاقهای او را به دست کنیزهای «ملکه جهان» بسپارم خوب است و برایم ندامت ندارد؟
- پروردگارا اگر من امشب، توپ به در مجلس بفرستم و فردا با قوهی جبریه مردم را اسکات نمایم، خوب و صلاح است؟
-پروردگارا! فردا که پنجشنبه، بیست و هفتم است، از خانه خارج شوم، خوب است.
-پروردگارا! اگر روز هفدهم ربیعالاول، سلطان «احمد» را ختنه بکنند صلاح است و خوب است؟
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرمزن مگیر ؛
ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان میبرند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد میزند و خدا و پیغمبر را به شهادت میگیرد که « والله، بالله من زندهام! چطور میخواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومیگویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمیافتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.
کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
ماه رمضان امسال رنگ و بویش با سال های گذشته بسیار متقاوت بود. قبلا با نزدیکی ها ی افطار بو و عطر غذا مشام ملت خداجو رو نوازش می داد و چند ساعتی طول می کشید تا کوچه ها و خیابان ها افطاری گونه بشه اما امسال انگار فضا تغییر کرده بود. شنیده بودم می گفتن یادش به خیر دوره خاتمی ساعت ۵ افطار می کردیم. احتمالا چند سال دیگه می گیم یادش به خیر دوره احمدی نژاد همیشه بساط افطار به راه بود و ساعت خاصی نداشت.
برای اولین بار رفته بودم یه فروشگاه تا ولخرجی کنم و یه لباس خوب واسه خودم بخرم. یارو هم مارو ساده پیدا کرد و حسابی دوشید. وقتی اومدم خونه و حساب کردم فهمیدم کلاه گشادی سرم رفته. راست می گن اگه لر نره بازار بازار می گنده ها!
- چند دقیقه مونده؟
- ده دقیقه.
دیدم برگشتن به خانه فایدهای ندارد. همانجا ماندم و شروع به حرف زدن با شاطر کردم. فهمیدم صاحب نانوایی هم هست البته با شراکت کس دیگری. کنار دستش یک لیوان چای بود و سیگاری هم بر لب داشت. از اینکه علناً روزهخواری میکرد بدون هیچ ترسی. تعجب کردم. زود با من صمیمی شد.
- دو سال پیش رفتم دوبی. ده روز بودم تا هواپیما نزدیک فرودگاه شد روسریها رفت کنار و کمکم لباسها آزاد شد. تا از فرودگاه بیرون اومدم یه راست رفتم دو تا بطری ویسکی خریدم تو تاکسی راننده هی میگفت «لا،اولین لا» یعنی نخور. بهش گفتم برو بابا. دو سه روز اول اینقدر زنای لخت دیدم که تا دو سه روز تلوتلو میخوردم و کنترل حسابی نداشتم. مخصوصاً لب دریا حسابی حال کردم اینجا که اصلاً ما زندگی نمیکنیم.
- اونجا خونه داشتین؟
- آره یکی از فامیلا اونجا کاباره داره. هر شب میرفتم دیسکو و کاباره. تو فکر اینام که برم اونجا یه نونوایی باز کنم دو سه ساله بارم رو میبندم.
خلاصه فصلی مشبع از حالات خود در آنجا گفت تا اینکه اولین چانه خمیر را آورد تا آن را آماده کند با انداختن آن روی تخته خمیرسازی گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم