خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۲۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

inoreader

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۶ ق.ظ
به نظر من کسی که در اینترنت از خبرخوان استفاده نمی‌کند بخش مهمی از زندگی اینترنتی را از دست داده است خبرخوان سرویس بسیار مفیدی است
1- وبگردی شما را یکدست می‌کند دیگر لازم نیست به سایتهای متعدد مراجعه کنید می‌توانید در یک‌ جا به همه آنها دسترسی پیدا کنید
2- در وقت شما صرفه‌جویی می‌کند چون دیگر لازم نیست صفحه‌های مجزا با گرافیک‌های متعدد را باز کنید
3- مانع فراموشی می‌شود. حتما تا کنون بارها سایتهای خوبی دیده‌اید که آنها را از یاد برده‌اید اما اگر فید آنها را به خبرخوان بدهید همیشه در یادتان خواهد ماند
4- هر وقت مطلب جدیدی در سایت اضافه شود به شما می‌گوید بنابراین لازم نیست هر بار مراجعه کنید تا ببینید چیزی اضافه شده یا نه
5- مطالعه و وبگردی شما را جهت می‌دهد یعنی به جای پراکنده‌گردی می‌توانید سایتهای جدی و قوی را گزینش کرده و به مطالعه آنها بپردازید
6- صفحات قیلتطر شده را در درون خود باز می‌کند بنابراین برای مطالعه آن صفحات نیازی به قیلتطرشکن نخواهید داشت
7- از طریق آن می‌توانید پیوندهای خوبی که پیدا کرده‌اید را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
و فواید دیگر
حالا آیا استفاده نکردن از این سرویس به صلاح است؟
پیش از این گوگل‌ریدر سردمدار خبرخوان‌ها بود اما اکنون که سرویسش را تعطیل کرده است افرادی که قبلاً به خبرخوان عادت داشتند سرگردانند. سرویس‌های متنوعی اکنون به رقابت پرداخته‌اند من غالب آنها را امتحان کرده‌ام و در مجموع سرویس اینوریدر (inoreader) را ترجیح داده‌ام
کار با آن بسیار آسان است ابتدا ثبت نام کنید و سپس از قسمت subscription فید هر سایتی را می‌توانید اضافه کنید
فید هر سایتی معمولا با عناوینی چون feed, rss یا atom و امثال آن مشخص می‌شود آیکن مشخصی هم دارد می‌توانید روی آن کلیلک راست کرده و آدرس آن را کپی کرده و در قسمت subscription بگذارید
اگر سوال دیگری دارید پاسخگو هستم هر چند شما خودتان می‌توانید با مختصری آزمون و خطا کار را با آن بیاموزید وقتی اینوریدر خودتان را درست کردید بگویید تا بیشتر راهنمایی کنم

  • ۴ نظر
  • ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۳۶

همدردی

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۴۵ ب.ظ
وقتی مجید به من زنگ زد طبق عادت شوخی‌ای با او کردم و پرسیدم این افتخار از کجا شامل حال من شده است و او پس از خنده‌ای ضعیف و احوال‌پرسی گفت که کرج است و عموی او فوت کرده است

این وضعیت همیشه برای من دشوار بوده است چون می‌دانم رنج (و نه ضرورتا درد) امری خاص است و ادعای همدردی تعارفی بیش نیست نهایت امر این است که فرد تجربه‌ای مشابه داشته باشد و آن هم قاعدتا بعد از گذر زمان تا حدی مشمول فراموشی شده است
در این زمان ادای اصطلاحات متعارفی مانندِ:
خیلی ناراحت شدم
با شما همدردی می‌کنم
و امثال آن دشوار است
از طرف دیگر به جملاتی مانند اینکه «غم آخرتان باشد» باور ندارم زندگی غم آخر ندارد می‌دانم که خواهید گفت این تعارفی بیش نیست آری می‌دانم اما من درباره وضعیت خودم در این مواقع سخن می‌گویم

  • ۵ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۴۵

تسلی

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۴۶ ق.ظ
متاسفانه خبردار شدم که عموی دوست عزیزمان مجید فوت شده اند از طرف خودم و دیگر دوستان به ایشان تسلیت می‌گویم و برای عموی مرحومشان رحمت الهی را آرزومندم

  • ۱ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۶

گشت فردا و مجی هم بی قرار
تا که راز خفته سازد آشکار
گفت: فرمان می دهم موساد را
تا که پی گیرند ابن الباد را
دوستانش در سیا با جد وجهد
ریشه ها جستند حتی توی مهد
چند ماهی رفت و سر نخ از قرار
شد مشخص ابتدا از توی غار!
یادتان هست ای عزیزان، زنگبار؟
آن سیه چرده در آن دیرینه غار
ک در آنجا چیزکی فهمیده بود
فاعل سکس آشنایی دیده بود
از طریق کشف ژن شد آشکار
که حکیم آورده از آن زن دمار
بود فرزندش به رخ نیمی حکیم
نیمه ی دیگر ، شبیه آن ندیم
بر اساس نص قانون آن زمان
شد حضانت گردن این بد گمان!
بعد از آن اعمال قانون شد به فور
رفت آن ترتیب ده، لختی به غور
طفلکی با آن جوان بد پلشت
روزگارش هم به سختی می گذشت
لاجرم از راه جبر و اضطرار
داد تشکیل گروهی پر فشار
بعد از آن افراط شد آغازشان
در جهان پیچید بس آوازشان
با چماق و اسپری ، زنجیر و تیغ
می زدند این مردمان را بی دریغ
چون فشار کارشان بالا گرفت
رانت های اقتصادی پا گرفت
پس فرا برد از گلیمان پاش را
بعد از آن سرحلقه شد اوباش را
پس حکیم عقده پیچ بد مرام
این زمان افتاد فکر انتقام
خواست تا چون جاهلان از راه دین
کله ی ک را بکوبد بر زمین
ریخت پول و از طریق اجتهاد
زد به ک فی الفور حکم ارتداد
این شروع ماجرایی تازه بود
داشت در کل وطن رخ می نمود
چون مجی فهمید کنه کار چیست
در غم یاران شبی بیمار زیست
گفت من درمانده ام ای جان ک
وه که می ترسم من از پایان ک
پس بیا اکنون و دست از جان بشوی
ورنه اوباشت بریزند آبروی
ک زمانی فن برید و هنگ کرد
دست بر لب برده مخ را منگ کرد
برف می سایید بر پیشانی اش
تا نسوزاند تب افغانی اش!
گفت مج چیز دگر دانسته ام
لیک امشب ای برادر خسته ام
فکر من مشغول می باشد هنوز
گشته خورشید خیالم پیه سوز
آن حکیم خوشدل یک لا گلیم
بود یک عمری دلیل خوشدلیم
هرچه پا را پیشتر تر می نهم
پای در گل همچنان خر می نهم
کاش اینها بود رویایی مرا
وا حکیما، وای از تو دلبرا !!!!
  • ۷ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۷

غافل گیرشدن ک از اتفاقات و آشنایی با مجی

سه شنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۵۲ ق.ظ
[ماجرا پایان ندارد گوش دار                   تو ز ک بشنو حدیث از شاهکار]

ک که در بند مجی افتاده بود

بی خبر از این فریب ساده بود

شحنه با پرخاش می گفتش که هی

می کنم کاری که خون باری چو می

چشم او را بست و دستش را به بند

پیکرش را پشت نیسانی فکند

با سکوتی جانگزا نیسان زفت

همچنان در کوچه و پس کوچه رفت

ساعتی بگذشت و بر جایی رسید 

ک در آن وادی صداهایی شنید

صوت زندانبان نبود و شاد بود

خنده های کودکی آزاد بود!

ناگهان با احترامی بی نظیر

محتسب آورد بندی را به زیر

بند ها از چشم و بازویش گشود

شربت آلبالویی آورد زود!!!

گفت ای ک تو مرا نشناختی

در دلت بر من خدو انداختی

من همان استاد فنم آن مجی

کی روم با شحنگان اندر کجی!

مصلحت این بود تا در نزد عام

سخت گیرم بر شما ای جان کام

شرحه شرحه گفت شرح درد را

التیامی داد زخم مرد را

ک که اصل ماجراها را شنید

رنگ از رخسار مفلوکش پرید

گفت ای قاضی تو را نشناختم

حرف حق را پشت گوش انداختم

ناجی من بودی و من بد شدم

بیخود از فرق فشن هم رد شدم

تا ابد باید ببوسم پات را

کی کنم جبران این مافات را

شحنه گفتش بس کن ای ک زین نمط

دوستی مان را کنی لوچ و سقط

من ادای دین خود کردم به دوست

او که یکبارش ندیدم هم نکوست!!!

محتسب از قبل چون آماده بوده

سفره ی رنگین خود بگشاده بود!!

جوجه و ششلیک و انواع کباب

دوغ نعنائی و انواع شراب

باقلوای حاج خلیفه اصل بود

کیک یزدی در کنارش وصل بود

پشمک شیرین حاجی در تموز

در پی اش قطاب شیرین ، بعد لوز

ک خود از این صحنه ها کف کرده بود

کی بدین لذت طعامی خورده بود

این تصور کن در او خوانی سترگ

خانه ای چون کاخ با حوضی بزرگ

شحنه گفتش این سرا مال شماست

هین غریبی کردنت دیگر چراست؟!

گرچه در شان شما می خواستم

لیک در حد توان آراستم

ک کزین افتادگی کُپ کرده بود

خون و کف حیران به لب آورده بود!!

مدتی بگذشت و یخها آب شد

شمس کوتاه آمد و مهتاب شد

ک که دانش یافت بر آن ماجرا

گفت ای جان مجی آخر چرا؟

ریشه ی این داستانک از کجاست؟

ساده اندیشی پی علت خطاست!

دشمن فرهنگ و دانش از چه سان

کرده مردی چون مرا اینک نشان

محتسب گفتش که در ره متقنیم

ماجرا را ریشه یابی می کنیم

پاس شد پاسی ز شب با آن دو دوست

تا چه پیش آید، که فردا پیش روست! 


  • ۵ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۵۲