من به روایت من
جمعه, 30 فروردین 1392 ساعت 00:23 دکتر نیما قربانی
من به روایت من داستان رویارویی شخصی آدمی با خود است. من چگونه در کشاکش لذت و درد زندگی خود را میبیند، تجربه میکند، میآزماید، در خود تأمل میکند، خود را تحمل میکند، و در این فرایند به نحوی گذرا، صفا و کمال را تجربه میکند. معنایی از کنش خود میآفریند که آن را خرد مینامد. در تکاپوی پاسخ شخصی به چرا و چگونهی زندگیاش، به آیا نیز پاسخ میدهد. از ارزشهای فرهنگهایی که بیش (خودی) و کم (ناخودی) تجربه کرده است متاثر میشود و افزون بر درک ارزشها، ارزشآفرینی میکند.
خودشناسی فرایندی است که محصول آن پیشروی ماست و مهم انگاشته میشود، اما از خود این فرایند اغلب غفلت میشود. تصویر و روایت ما از خود، و رفتارهای سالم و ناسالمی که متاثر از خودشناسی ما هستند مورد مداقه قرار میگیرند، اما خود این فرایند پنهان میماند. این کتاب نه محصول این فرایند، که خودِ این فرایند را وارسی میکند.
قرنها تفکر و تأمل در جادهی خودشناسی آدمی را غرق در محصولات این فرایند کرده است. جهل، رنج، و زجر زندگی چنان گریبان آدمیان را گرفته است که سراسیمه به دنبال شفای آناند. در نتیجه، باید هر چه سریعتر آدمی را شناخت و در تسلی او کاری کرد. آدمیان هر فرهنگی در طول تاریخ به شکلی در تکاپوی شناخت انسان و شفای آجل دردش بودهاند. ارزشآفرینان در تمامی فرهنگها گفتند: تو مهمی و باید خود را بشناسی، در خود تأمل کنی، شفای تو در گرو شناخت تو از خود است.
تشخیص و گشایش مسائل دنیای عین خیلی از مصائب را در زندگی تخفیف داد اما ماهیت بی همتای روان آدمی همواره با معما و رنج زندگی در کشاکش بوده است؛ در نتیجه برای پاسخ و تسکین رو به سوی خود میکند. این ابهام و رنج گاهی ناشی از زجری است که از آدمهای دیگر ناشی میشود و گاهی از دردی است که عجین زندگیکردن است. خودشناسی قدمتی به اندازهی تاریخ مدون بشر دارد زیرا یکی از راههای اصلی برای گرهگشایی رنج زندگی، تقریبا در تمام فرهنگها بوده است. این مواجهه با خود، هم در فضای دین رخ داده است، هم در فلسفه، و هم در علم.
هر فرهنگی آداب و اسلوب خاصی را برای خودشناسیآفرید که در جمع راهگشا بوده، اما از افراط و تفریط نیز عاری نبوده است. گاهی آدمی در فهم و روایتگری خود چنان از عینیت زندگی فاصله میگیرد که باید او را دوباره با زمین آشتی داد و گاهی چنان به زمین میچسبد که ورای تجسد چیزی در خود نمیبیند. گاهی بر اهمیت عقل تاکید میکند و آن را هستهی وجود خود میگیرد، گاهی دل را جوهر میانگارد. تاریخ زندگی و فرهنگ بشر در فرایند خودشناسی، همهی اینها را هویدا کرده است. اما محصولات این فرایند، همواره نیاز به باز اندیشی داشته است. تثبیت فنون و محصول خودشناسی به مرگ این فرایند میانجامد و این به سبب ماهیت فرارونده و پویای روان انسانی است. تثبیت نظرگاهها در جنبش زندگی، یعنی مرگ نابهنگامشان. از این رو شناخت این فرایند از نتیجهی آن مهمتر است. اما همانگونه که اشاره کردم، ضرورت شفای درد زندگی بشر را سراسیمه مشغول نتیجهی آن کردهاست. علم، فلسفه، و دین، هر یک با نظام تجربهای و معرفتی متفاوت راه حلی به انسان نشان دادهاند.
آیا آدمی تاب فهم عمق جهل و رنج زندگی خود را دارد؟ علم و تاریخ گواهی میدهند که نه! پس میافتیم اگر عمق خود را ببینیم و بفهمیم. تاب شناخت خود را نداریم. خودشناسی لازمهی زندگی است، اما ظرفیت بشر در اینکار، محدود است. چراغ خودشناسی باید روشن باشد، اما با انتظاری واقعبینانه. گاهی این واقعبینی در انسان مدرن، به اینجا انجامیده که موانع موفقیت و ثروت را موضوع خودشناسی خود قرار دهد. از جمله اینکه به جستوجوی راههای غلبه بر تنبلی و انجام تکالیف، و خلاقیت به قصد موفقیت برآید و بکوشد از طریق چنین خودشناسیای به موفقیت دست یابد. اینجاست که قورباغهات را قورت بده نوشته میشود. تجسمی برای دستیافتن به موفقیت که در آن فشاری منزجرکننده، که به قورت دادن قورباغه تشبیه شدهاست، مجاز شمرده میشود: جستوجوی موفقیت تا سرحد خودآزاری! این انعکاسی از افت و خیز امید برای شناخت خود در طول تاریخ است. اما به هر حال این امید هیچگاه کامل از دست نرفته است و نخواهد رفت، و تنور خودشناسی انسانی همواره گرم خواهد ماند. آدمی میداند که با تمام جهل و رنجش، هم شریف است و باید شناخته شود، و هم بهبود زندگیاش در گرو خودشناسی است.
اهمیت خودشناسی، در تسلای رنج زندگی و شکوفایی استعدادها، سبب شد که روانشناسی علمی در یک قرن اخیر نه تنها در جهت ابداع روشهای خودشناسی حرکت کند، بلکه توصیف و تبیین خود این فرایند را نیز مسئلهی تحقیق و نظریهپردازی قرار دهد. گسترهی روانکاوی پیشگام این حرکت بود. ظهور روانکاوی، به عنوان یک روش و صورتبندی فنونی در جهت خودشناسی کارآمدتر، از دستاوردهای این رویکرد بود که با تمام فراز و نشیبها، همچنان در حال پردازش و پالایش است. روشهای دیگری نیز از دل قوت و ضعف روانکاوی متولد شدند و هر یک، با مفروضات و مبانی متفاوتی، روشهای جدیدی را در خودشناسی پیشنهاد کردند.
به تبعیت از سنت چند قرن گذشته در تفکر فلسفی در غرب، ماهیت فرایند خودشناسی نیز در روانشناسی مورد توجه قرار گرفت. سنت فلسفی در غرب پس از دکارت به من و ذهن معطوف شد.کانت، به جای پرسش برای گسترش دانش بشر، پرسید: چه میتوانیم بدانیم؟ حدود و ثغور دانش بشری چیست؟ شناخت چیست؟ و به دنبال این پرسشها، پرسش های دیگری پدید آمدند: ذهن چیست؟ آگاهی چیست؟ هشیاری چیست؟ و بدین شکل فلسفهی ذهن به وجود آمد. در روانشناسی نیز شناختشناسی علمی، و نه فلسفی مطرح شد، همچون شناختشناسی تکوینی پیاژه و نظریههای یادگیری، که به نوعی سازوکارهای شکلگیری شناخت را توصیف و تبیین میکنند. یکی از موضوعهای شناخت، خود آدم است و بدین شکل، مسئلهی ماهیت و سازوکار خودشناسی نیز در روانشناسی موضوع نظریهپردازی قرار گرفت. تلاشیکصدسالهی مردان و زنان در حوزهی روانشناسی برای ابداع فنون موثر برای خودشناسی پربار بوده، اما در شناخت خودِ این فرایند هنوز در آغاز راهیم.
کتاب حاضر عمدتا به نظریهی خاصی یا گونهی معینی از خودشناسی مربوط نیست، بلکه خودِ خودشناسی موضوع بررسی آن است. من چگونه من را در فرایند تجربه و تأمل روایت میکند. این وارسی شکلی فلسفی و شاعرانه ندارد، بلکه در جادهی روششناسی رایج علمی حرکت میکند. بنیان اصلی کتاب علمی است، اما همواره به دیالکتیک و انسجام و انشعاب علم، دین، و فلسفه- علی رغم سنت تاکید بر رعایت مرزهای این بخشهای معرفت و تجربهی بشری- معتقدم. برای همین کثرتگرایی روششناختی در روانشناسی و تلاش در جهت دیالکتیک این روشها و محصولات آنها را ضروری میدانم. به همین سبب، گاهی کتاب رنگ و بوی فلسفی مییابد، که منتهای ناگزیر تفکر و روش علمی است. اما بدنهی اصلی کتاب، تکیه بر مشاهدهی مدون، شک نظامدار، و عقل جمعی حاکم بر روانشناسی مدرن امروز است.
خودشناسی برقراری ارتباط با خود با هدف تجربهی انسجام و وحدت است. انسجام درنوردیدن مرزهای مصنوع ذهن انسان را گریزناپذیر میکند. این همان حرکتی است که به تجربهی وحدت میانجامد و با کمال و صفا همراه است. ارتباط، گفتگو، آشنایی، شناخت، صمیمیت، انسجام، تمایز، تعارض، و مصالحه، و شناخت فرایند و آداب آنها، جنبشی است که اگر درون و برون آدمها را فرا گیرد زندگی را دلنشینتر میکند. از این روی مطالعهی خودشناسی در قالب فرایندهایی صورت میگیردکه وحدتبخش کارکردها و ساختارهای ذهن هستند.
فرایند روانشناختی انسجامبخش، بی تردید پویا، سالم، و عالی است. بنابراین یکی از مفروضات اصلی کتاب حاضر، نظریههای عالی یا سطح بالای هشیاری در فلسفهی ذهن است[1]. برمبنای این نظریهها، امکان هشیاری به هشیاری وجود دارد که در روانشناسی، آن را آگاهی هشیار در مقابل آگاهی ناهشیار مینامند. آگاهی ناهشیار مشخصهی پردازشهای ناهشیار است که عمدتا شامل پردازشهای تجربهای یا زیرنمادین، و تاحدی پردازشهای عقلانی یا نمادین میشود. هر دو سیستم میتوانند آگاهانه، اما ناهشیار عمل کنند. انسجام این دو شکل از پردازش، همان چیزی است که سبب سلامت و کارکرد بهینه میشود. این کتاب بر این مدعا است که انسجام این دو سیستم خود تابع یک سیستم واسطهای و عالی است که آن را خودشناسی انسجامی مینامم. بنابراین، انسان به لحاظ سیستمهای پردازش خبر یک موجود سه ساحتی، و نه دوساحتی است. خودشناسی راه میانه و عالی پردازشهای عقلانی و عاطفی است و به آنها وحدت میبخشد.
حال که قرنها است سلامت و سعادت بشر در گرو خودشناسی وی است، پرسشهایی در وارسی، و نظریهپردازی در خصوص این فرایند اهمیت مییابد: خودشناسی چیست؟ چه مؤلفههایی دارد؟ چه نقشی در سلامت روان دارد؟ عوامل مؤثر در آن چیست؟ چه پیامدهای مشخصی دارد؟ جایگاه و وزن آن در سازمان شخصیتی انسان چیست و کجاست؟ پاسخ به چنین پرسشهایی امکان بهرهگیری بهتر از این فرایند را فراهم میکند. فروید بر اهمیت نوع خاصی از خودشناسی در فرایند شفا واقف بود. بیمار باید احساسات خود را درک کند و درک خود را احساس نماید. بینش و پالایش باید توأم باشند. راجرز بر اهمیت تجربهی تجربه تاکید کرد. بوچی در نظریهی خود بر انسجام سیستمهای پردازش نمادین و زیر نمادین از طریق فرایندهای ارجاعی اشاره کرده است. دوانلو در خصوص اهمیت تجربهی واقعی احساسات اصیل در فرایند شفای نورز سخن میگوید. همهی این توصیفات دربارهی شکلی از خودشناسی، که تسهیلگر تغییرات رفتاری و برپایهی تجربه و تامل است، سخن میگویند. این شکل از خودشناسی بر انسجام تجربه و تأمل استوار است. در این کتاب کوشیدهام تا بر اساس پژوهشهای پیشینم در صورتبندی مفهوم خودشناسی انسجامی، پاسخی در خصوص ماهیت این فرایند ارائه دهم.
فصل نخست به مبانی مفهومی و فلسفی خود و خودشناسی مربوط است. در این فصل، در پرتو نظرگاه ویتگنشتاین، معنایی از خودشناسی ارائه و پندارهای باطل متداول در خصوص این فرایند را بررسیکردهام. فصل دوم در خصوص ارتباط خودشناسی و آزادی است. این فصل اندکی تخصصی است. در این فصل عمدتا به مبانی نظریهی خودمختاری، و اینکه چگونه خودشناسی و خودمختاری ارتباطی متقابل دارند، پرداختهام. در فصل سوم، واقعیت و خیال در خصوص فرایندهای پردازش ناهشیار از هم متمایز شدهاند. در فصل چهارم نگاهی به معنای بهوشیاری انداختهام. در این فصل، با تعریف و توصیف مفهوم بهوشیاری از نظرگاههای متعدد، درک شفافتر و عمیقتری از این سازه ارائه شدهاست. در اینجا روشن کردهام که چرا بهوشیاری یک فرایند خودشناختی است که اندکی تخصصی است. در فصل پنج، مفهوم خودشناسی انسجامی تحلیل شدهاست و بر مبنای این الگو، جایگاه فرایندهای عالی خودشناختی را در ساخت شخصیت توضیح دادهام. این فصل مهمترین فصل این کتاب است. ممکن است برخی از قسمتهای آن کمی پیچیده به نظر آید، اما سعی کردهام مدل خودشناسی انسجامی را به روشنی توضیح دهم. تا چه در نظر آید! خوانندهای که تخصصی در روانشناسی ندارد میتواند از مطالعهی بخشهایی از این فصل، و همچنین فصل دوم، صرف نظر کند. فصل ششم، به ارتباط خودشناسی و وجدان مربوط است. در این فصل، اهمیت وجدان در خودشناسی و انواع سالم و ناسالم آن را، با بهرهگیری از نظریهی دوانلو در روانکاوی، پژوهشهای انجام شده دربارهی هیجانهای خودهشیار، و مفهوم شفقت خود توضیح دادهام. در فصل هفتم، پس از بحث دربارهی روشهای عام ارتقای خودشناسی، بر اساس مطالعات پنبیکر روش ساده اما کارآمدی را در خصوص پرورش خودشناسی آموزش دادهام.
نیما قربانی
دانشگاه تهران