خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

یک شعر طنز

چهارشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۰۰ ق.ظ
وقتی استادی مانند کیسمیِ عزیز، خواننده مطالب این وبلاگ است نقل شعر طنز دیگران جسارت است اما اخیرا شعر طنز دیدم که از آن خوشم آمد گفتم این جسارت را بورزم


عواقب غزل سرایی


یک روز که زیبا غزلی در نظر افتاد
ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد
اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما
با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد
می گفت «سیه چشم»و«سیه زلف» دگر کیست؟
یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟
این بار کمی بحث فراتر ز جدل رفت
آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد
گفتم تو گمان کن که شدی همسر حافظ
گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد
او بوده بهانه که شما خیره سران را
نقل لب و چشم و قد و ساق و کمر افتاد
ای بشکند این دست که با بیش و کمت ساخت
افسوس ز عمری که به پایت هدر افتاد
جز خون جگر از هنرت چیست نصیبم؟
سوزی سخنش داشت که در جان شرر افتاد
گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت
آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد
وقتی که هوو هست رقیب تو اقلّاً
دانی که سر و کار تو با یک نفر افتاد
بسیار قسم خوردم و او نیز به پاسخ
هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد
عمری به گمانم که هنرمند و ادیبم
آنگونه ادب کرد که از سر هنر افتاد
بیچاره اساطیر ادب پس چه کشیدند
با آنهمه اشعار که ما را خبر افتاد
حافظ که چه شبها به در میکده خوابید
یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد
ما غرق خیالات، از آن «قند فراوان
یک ذرّه چشیدیم، که آن هم «شِکَر»! افتاد
بدرود «غزل»!؛ وای نه؛ نام تو زنانه است
شاید به همین نام مرا دردسر افتاد
امیرحسین مانیان

معرفی کتاب

سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۱۵ ق.ظ

من به روایت من

جمعه, 30 فروردین 1392 ساعت 00:23 دکتر نیما قربانی

من به روایت من داستان رویارویی شخصی آدمی با خود است. من چگونه در کشاکش لذت و درد زندگی خود را میبیند، تجربه میکند، میآزماید، در خود تأمل میکند، خود را تحمل می‎کند، و در این فرایند به نحوی گذرا، صفا و کمال را تجربه میکند. معنایی از کنش خود میآفریند که آن را خرد مینامد. در تکاپوی پاسخ شخصی به چرا و چگونهی زندگی­اش، به آیا نیز پاسخ میدهد. از ارزشهای فرهنگهایی که بیش (خودی) و کم (ناخودی) تجربه کرده است متاثر میشود و افزون بر درک ارزشها، ارزش‎آفرینی میکند.

خودشناسی فرایندی است که محصول آن پیشروی ماست و مهم انگاشته میشود، اما از خود این فرایند اغلب غفلت میشود. تصویر و روایت ما از خود، و رفتارهای سالم و ناسالمی که متاثر از خودشناسی ما هستند مورد مداقه قرار میگیرند، اما خود این فرایند پنهان میماند. این کتاب نه محصول این فرایند، که خودِ این فرایند را وارسی میکند.

قرنها تفکر و تأمل در جاده‎ی خودشناسی آدمی را غرق در محصولات این فرایند کرده است. جهل، رنج، و زجر زندگی چنان گریبان آدمیان را گرفته است که سراسیمه به دنبال شفای آن‎اند. در نتیجه، باید هر چه سریعتر آدمی را شناخت و در تسلی او کاری کرد. آدمیان هر فرهنگی در طول تاریخ به شکلی در تکاپوی شناخت انسان و شفای آجل دردش بودهاند. ارزش‎آفرینان در تمامی فرهنگها گفتند: تو مهمی و باید خود را بشناسی، در خود تأمل کنی، شفای تو در گرو شناخت تو از خود است.

تشخیص و گشایش مسائل دنیای عین خیلی از مصائب را در زندگی تخفیف داد اما ماهیت بی همتای روان آدمی همواره با معما و رنج زندگی در کشاکش بوده است؛ در نتیجه برای پاسخ و تسکین رو به سوی خود میکند. این ابهام و رنج گاهی ناشی از زجری است که از آدمهای دیگر ناشی میشود و گاهی از دردی است که عجین زندگی‎کردن است. خودشناسی قدمتی به اندازه‎ی تاریخ مدون بشر دارد زیرا یکی از راههای اصلی برای گرهگشایی رنج زندگی، تقریبا در تمام فرهنگ‎ها بوده است. این مواجهه با خود، هم در فضای دین رخ داده است، هم در فلسفه، و هم در علم.

هر فرهنگی آداب و اسلوب خاصی را برای خودشناسیآفرید که در جمع راهگشا بوده، اما از افراط و تفریط نیز عاری نبوده است. گاهی آدمی در فهم و روایتگری خود چنان از عینیت زندگی فاصله میگیرد که باید او را دوباره با زمین آشتی داد و گاهی چنان به زمین میچسبد که ورای تجسد چیزی در خود نمیبیند. گاهی بر اهمیت عقل تاکید می‎کند و آن را هسته‎ی وجود خود می‎گیرد، گاهی دل را جوهر می‎انگارد. تاریخ زندگی و فرهنگ بشر در فرایند خودشناسی، همه‎ی اینها را هویدا کرده است. اما محصولات این فرایند، همواره نیاز به باز اندیشی داشته است. تثبیت فنون و محصول خودشناسی به مرگ این فرایند میانجامد و این به سبب ماهیت فرارونده و پویای روان انسانی است. تثبیت نظرگاه‎ها در جنبش زندگی، یعنی مرگ نابهنگامشان. از این رو شناخت این فرایند از نتیجه‎ی آن مهمتر است. اما همانگونه که اشاره کردم، ضرورت شفای درد زندگی بشر را سراسیمه مشغول نتیجه‎ی آن کرده‎است. علم، فلسفه، و دین، هر یک با نظام تجربهای و معرفتی متفاوت راه حلی به انسان نشان داده‎اند.

آیا آدمی تاب فهم عمق جهل و رنج زندگی خود را دارد؟ علم و تاریخ گواهی می‎دهند که نه! پس می‎افتیم اگر عمق خود را ببینیم و بفهمیم. تاب شناخت خود را نداریم. خودشناسی لازمه‎ی زندگی است، اما ظرفیت بشر در اینکار، محدود است. چراغ خودشناسی باید روشن باشد، اما با انتظاری واقعبینانه. گاهی این واقع‎بینی در انسان مدرن، به اینجا انجامیده که  موانع موفقیت و ثروت را موضوع خودشناسی خود قرار دهد. از جمله اینکه به جست‎وجوی راههای غلبه بر تنبلی و انجام تکالیف، و خلاقیت به قصد موفقیت برآید و بکوشد از طریق چنین خودشناسی‎ای به موفقیت دست یابد. اینجاست که قورباغهات را قورت بده نوشته میشود. تجسمی برای دست‎یافتن به موفقیت که در آن فشاری منزجرکننده، که به قورت دادن قورباغه تشبیه شده‎است، مجاز شمرده می‎شود: جست‎وجوی موفقیت تا سرحد خودآزاری! این انعکاسی از افت و خیز امید برای شناخت خود در طول تاریخ است. اما به هر حال این امید هیچگاه کامل از دست نرفته است و نخواهد رفت، و تنور خودشناسی انسانی همواره گرم خواهد ماند. آدمی میداند که با تمام جهل و رنجش، هم شریف است و باید شناخته شود، و هم بهبود زندگی­اش در گرو خودشناسی است.

اهمیت خودشناسی، در تسلای رنج زندگی و شکوفایی استعدادها، سبب شد که روانشناسی علمی در یک قرن اخیر نه تنها در جهت ابداع روشهای خودشناسی حرکت کند، بلکه توصیف و تبیین خود این فرایند را نیز مسئله‎ی تحقیق و نظریهپردازی قرار دهد. گستره‎ی روانکاوی پیشگام این حرکت بود. ظهور روانکاوی، به عنوان یک روش و صورتبندی فنونی در جهت خودشناسی کارآمدتر، از دستاوردهای این رویکرد بود که با تمام فراز و نشیبها، همچنان در حال پردازش و پالایش است. روشهای دیگری نیز از دل قوت و ضعف روانکاوی متولد شدند و هر یک، با مفروضات و مبانی متفاوتی، روشهای جدیدی را در خودشناسی پیشنهاد کردند.

به تبعیت از سنت چند قرن گذشته در تفکر فلسفی در غرب، ماهیت فرایند خودشناسی نیز در روانشناسی مورد توجه قرار گرفت. سنت فلسفی در غرب پس از دکارت به من و ذهن معطوف شد.کانت، به جای پرسش برای گسترش دانش بشر، پرسید: چه میتوانیم بدانیم؟ حدود و ثغور دانش بشری چیست؟ شناخت چیست؟ و به دنبال این پرسشها، پرسش های دیگری پدید آمدند: ذهن چیست؟ آگاهی چیست؟ هشیاری چیست؟ و بدین شکل فلسفهی ذهن به وجود آمد. در روانشناسی نیز شناختشناسی علمی، و نه فلسفی مطرح شد، همچون شناختشناسی تکوینی پیاژه و نظریههای یادگیری، که به نوعی سازوکارهای شکلگیری شناخت را توصیف و تبیین میکنند. یکی از موضوعهای شناخت، خود آدم است و بدین شکل، مسئله‎ی ماهیت و سازوکار خودشناسی نیز در روانشناسی موضوع نظریهپردازی قرار گرفت. تلاشیکصدساله‎ی مردان و زنان در حوزه‎ی روانشناسی برای ابداع فنون موثر برای خودشناسی پربار بوده، اما در شناخت خودِ این فرایند هنوز در آغاز راهیم.‎

کتاب حاضر عمدتا به نظریه‎ی خاصی یا گونه‎ی معینی از خودشناسی مربوط نیست، بلکه خودِ خودشناسی موضوع بررسی آن است. من چگونه من را در فرایند تجربه و تأمل روایت میکند. این وارسی شکلی فلسفی و شاعرانه ندارد، بلکه در جاده‎ی روششناسی رایج علمی حرکت میکند. بنیان اصلی کتاب علمی است، اما همواره به دیالکتیک و انسجام و انشعاب علم، دین، و فلسفه- علی رغم سنت تاکید بر رعایت مرزهای این بخشهای معرفت و تجربه‎ی بشری- معتقدم. برای همین کثرتگرایی روش‎شناختی در روانشناسی و تلاش در جهت دیالکتیک این روشها و محصولات آنها را ضروری میدانم. به همین سبب، گاهی کتاب رنگ و بوی فلسفی مییابد، که منتهای ناگزیر تفکر و روش علمی است. اما بدنه‎ی اصلی کتاب، تکیه بر مشاهده‎ی مدون، شک نظام‎دار، و عقل جمعی حاکم بر روانشناسی مدرن امروز است.

خودشناسی برقراری ارتباط با خود با هدف تجربه‎ی انسجام و وحدت است. انسجام درنوردیدن مرزهای مصنوع ذهن انسان را گریزناپذیر میکند. این همان حرکتی است که به تجربه‎ی وحدت میانجامد و با کمال و صفا همراه است. ارتباط، گفتگو، آشنایی، شناخت، صمیمیت، انسجام، تمایز، تعارض، و مصالحه، و شناخت فرایند و آداب آنها، جنبشی است که اگر درون و برون آدمها را فرا گیرد زندگی را دلنشینتر میکند. از این روی مطالعه‎ی خودشناسی در قالب فرایندهایی صورت میگیردکه وحدتبخش کارکردها و ساختارهای ذهن هستند.

فرایند روانشناختی انسجامبخش، بی تردید پویا، سالم، و عالی است. بنابراین یکی از مفروضات اصلی کتاب حاضر، نظریههای عالی یا سطح بالای هشیاری در فلسفه‎ی ذهن است[1]. برمبنای این نظریهها، امکان هشیاری به هشیاری وجود دارد که در روانشناسی، آن را آگاهی هشیار در مقابل آگاهی ناهشیار مینامند. آگاهی ناهشیار مشخصه‎ی پردازشهای ناهشیار است که عمدتا شامل پردازشهای تجربهای یا زیرنمادین، و تاحدی پردازشهای عقلانی یا نمادین می‎شود. هر دو سیستم میتوانند آگاهانه، اما ناهشیار عمل کنند. انسجام این دو شکل از پردازش، همان چیزی است که سبب سلامت و کارکرد بهینه میشود. این کتاب بر این مدعا است که انسجام این دو سیستم خود تابع یک سیستم واسطهای و عالی است که آن را خودشناسی انسجامی مینامم. بنابراین، انسان به لحاظ سیستمهای پردازش خبر یک موجود سه ساحتی، و نه دوساحتی است. خودشناسی راه میانه و عالی پردازشهای عقلانی و عاطفی است و به آنها وحدت میبخشد.

حال که قرن‎ها است سلامت و سعادت بشر در گرو خودشناسی وی است، پرسش‎هایی در وارسی، و نظریه‎پردازی در خصوص این فرایند اهمیت مییابد: خودشناسی چیست؟ چه مؤلفههایی دارد؟ چه نقشی در سلامت روان دارد؟ عوامل مؤثر در آن چیست؟ چه پیامدهای مشخصی دارد؟ جایگاه و وزن آن در سازمان شخصیتی انسان چیست و کجاست؟ پاسخ به چنین پرسشهایی امکان بهرهگیری بهتر از این فرایند را فراهم میکند.  فروید بر اهمیت نوع خاصی از خودشناسی در فرایند شفا واقف بود. بیمار باید احساسات خود را درک کند و درک خود را احساس نماید. بینش و پالایش باید توأم باشند. راجرز بر اهمیت تجربهی تجربه تاکید کرد. بوچی در نظریه‎ی خود بر انسجام سیستمهای پردازش نمادین و زیر نمادین از طریق فرایندهای ارجاعی اشاره کرده است. دوانلو در خصوص اهمیت تجربه‎ی واقعی احساسات اصیل در فرایند شفای نورز سخن میگوید. همه‎ی این توصیفات درباره‎ی شکلی از خودشناسی، که تسهیلگر تغییرات رفتاری و برپایه‎ی تجربه و تامل است، سخن می‎گویند. این شکل از  خودشناسی بر انسجام تجربه و تأمل استوار است. در این کتاب کوشیدهام تا بر اساس پژوهشهای پیشینم در صورتبندی مفهوم خودشناسی انسجامی، پاسخی در خصوص ماهیت این فرایند ارائه دهم.

فصل نخست به مبانی مفهومی و فلسفی خود و خودشناسی مربوط است. در این فصل، در پرتو نظرگاه ویتگنشتاین، معنایی از خودشناسی ارائه و پندارهای باطل متداول در خصوص این فرایند را بررسیکردهام. فصل دوم در خصوص ارتباط خودشناسی و آزادی است. این فصل اندکی تخصصی است. در این فصل عمدتا به مبانی نظریه‎ی خودمختاری، و اینکه چگونه خودشناسی و خودمختاری ارتباطی متقابل دارند، پرداخته‎ام. در فصل سوم، واقعیت و خیال در خصوص فرایندهای پردازش ناهشیار از هم متمایز شدهاند. در فصل چهارم نگاهی به معنای بهوشیاری انداختهام. در این فصل، با تعریف و توصیف مفهوم بهوشیاری از نظرگاههای متعدد، درک شفافتر و عمیقتری از این سازه ارائه شدهاست. در اینجا روشن کردهام که چرا بهوشیاری یک فرایند خودشناختی است که اندکی تخصصی است. در فصل پنج، مفهوم خودشناسی انسجامی تحلیل شده‎است و بر مبنای این الگو، جایگاه فرایندهای عالی خودشناختی را در ساخت شخصیت توضیح دادهام. این فصل مهمترین فصل این کتاب است. ممکن است برخی از قسمتهای آن کمی پیچیده به نظر آید، اما سعی کردهام مدل خودشناسی انسجامی را به روشنی توضیح دهم. تا چه در نظر آید! خوانندهای که تخصصی در روانشناسی ندارد میتواند از مطالعه‎ی بخشهایی از این فصل، و همچنین فصل دوم، صرف نظر کند. فصل ششم، به ارتباط خودشناسی و وجدان مربوط است. در این فصل، اهمیت وجدان در خودشناسی و انواع سالم و ناسالم آن را، با بهرهگیری از نظریه‎ی دوانلو در روانکاوی، پژوهشهای انجام شده درباره‎ی هیجانهای خودهشیار، و مفهوم شفقت خود توضیح دادهام. در فصل هفتم، پس از بحث درباره‎ی روشهای عام ارتقای خودشناسی،  بر اساس مطالعات پنبیکر روش ساده اما کارآمدی را در خصوص پرورش خودشناسی آموزش دادهام.

نیما قربانی

دانشگاه تهران

 

 

 

عزاداری های ما!

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۵۱ ق.ظ
امروز در دانشگاه ما مراسمی به مناسبت ایام محرم برقرار شده بود. محاسنی داشت و معایبی. از محاسن آن این بود که یک روحانی آمد و صحبت کرد که اکنون تقریبا کم یاب است؛ یعنی همه چیز شده مداحی آن هم چه مداحانی! و اگر هم روحانی ای می آید باز نقش مداحی به خود می‏‏‏ پذیرد. در هر حال این خوب بود که واقعا سخنرانی بود و اتفاقا بجای اشاره به بلایای جسمانی به درس های روحانی پرداخت.

اما مداحی که آمد شروع کرد از این حرف ها زدن که در روز عاشورا مورچه ها دانه جمع نمی کنند و گیاهانی که به ولایت اعتقاد دارند آب جذب نمی کنند و از این ...
این اتفاق تازه در محیط دانشگاه می افتد حساب مردم عادی که با کرام الکاتبین است

شعر عاشورایی

سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۲، ۱۲:۳۷ ب.ظ
گاهی وقتها برخی از اشعار عاشورایی نظرم را جلب می کنم البته غالبا آنهایی هستند که با مداحی خوانده شده اند این یکی را در جایی نشنیده ام اما از آن خوشم آمده

بماند بقیه اش...

 از حمیدرضا برقعی


کوتاه کن کلام...، بماند بقیه‌اش!

مرده است احترام...، بماند بقیه‌اش!

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

 آن هم نشد حرام...، بماند بقیه‌اش!

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت؛

آمد به انتقام...

 بماند بقیه‌اش!

 

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام

 شد سنگ‌ها تمام...، بماند بقیه‌اش!

 

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود

 بر سینه‌ی امام؟!...

 بماند بقیه‌اش!

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته، در بین

ازدحام...

 بماند بقیه‌اش!

 

راحت شد از حسین همین که خیال‌شان

 شد نوبت خیام...، بماند بقیه‌اش!

 

از قتل‌گاه آمده شمر و ز دامنش خون

علی‌الدوام...!!

 بماند بقیه‌اش!

 

سر رفت... آه

 بعد هم انگشت رفت...!

 کاش از پیکر امام...، بماند بقیه‌اش!

 

بر خاک خفته‌ای و مرا می‌برد عدو؛

 من می‌روم به شام...

 بماند بقیه‌اش!

 

دل‌واپسم برای سرت روی نیزه‌ها،

 از سنگ پشت‌بام...

 بماند بقیه‌اش!

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش!؛ از کوفه تا

به شام...

 بماند بقیه‌اش!

 

تنها اشاره‌ای کنم و رد شوم از آن:

 از روی پشت بام...

 بماند بقیه‌اش!

 

قصه به «سر» رسید وَ تازه شروع شد!

 شعرم نشد تمام...!

بماند بقیه اش...

اشعار دوستان به دنباله شعر ک در پست قبلی

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۵۵ ق.ظ
دوستان عزیز در کامنتِ پست قبلی اشعار زیبایی فرستادند و البته من هم چیزی فرستادم که آنها را در پستی مستقل می آورم

من:

شد بریده زبان تحسینم
مدح تو در توان نمی‌بینم
کف نمودم چو دیدم اشعارت
هم ز کف رفت کفر و هم دینم
من چه گویم که بهترین صله را
پای کامنت گفت افشینم
گر چه با وضع سایپا باشد
آخرش ربع سکه تخمینم
تو تیانا بگو نمی‌خواهم
راضی اکنون به هر چه ماشینم
کیسمی جان ببخش بر شعرم
بپذیر عذر من که مسکینم
مجی:
شاد گشته است روح هولدرلین
چون ندیده است پاسخی به از این
با چنین شعر نی فقط چو منی
که رضا داوری است شرم‌آگین
اوستادی حقیقتاً در شعر
نظم تو هست واجب‌التّحسین
تو روان شعر گویی امّا من
با عرق از جبین و کدّ یمین
شاعری در زمانه‌ی عسرت
چون تو را خود ندیده است زمین
..................................... عسرت زمانه را طرفی
..................................... سایپا را تو فخری و شرفی

ک
قربان تو ای مجی به تکرار
شعری تو سروده ای رهی وار
آموخته ام همیشه از تو
از ذوق زیاد و فکر سرشار
چون خورده تنت به اهل آجر
قدت شده هم طراز دیوار!
استاد شود هرآنکه چون تو
شد ناز حکیم را خریدار!
یا دست مرا بگیر و بر کش
یا دامن خویش را فرود آر
احسنت به تو که کم نظیری
در ملکت شاعری امیری

Unknown

يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۶:۱۱ ق.ظ

سفرنامه

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۰۳ ب.ظ
از در که وارد شدم از دیدنِ فضای داخلی آنجا غافلگیر شدم. از چند پله که با فرش‌های قرمز زیبایی مفروش شده بود پایین رفتم. با اینکه پنجره‌ها در ارتفاع قرار گرفته بودند اما محیط نور کافی داشت. این مخصوصا به نفع گل‌های فراوانی بود که زیر پنجره‌ها و دور فضا را گرفته بودند ذوق خوبی در انتخاب گل‌ها دیده می‌شد مخصوصا گل‌های رونده‌ای که فضای سبز را به مرکز این فضا هم انتقال می‌دادند. همه جا فرش بود و همه جا می‌توانستی بنشینی بر خلاف انتظار، بوی خوشی در محیط بود. در کل آنقدر محیطِ دلچسبی بود که حتی می‌توانستی در آنجا سفره بیندازی و غذا بخوری. من تا آن موقع دستشویی به این تمیزی و دل‌بازی ندیده بودم. حقیقتا به هیأت امنای آن امامزاده باید تبریک گفت.
این گزارش دیدار من از دستشوییِ یکی از امام‌زاده‌های یکی از شهرهای مجاور بود.

از پست قبلی

چهارشنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۳:۵۸ ب.ظ
مجی: 

بخت و اقبال من یکی که حقیقتاً تأثّرانگیزه و نیازی به توضیح زیاد نداره؛ محض دل‌خوش‌کنک تا حالا یه ساعت مچی هم در هیچ‌جا برنده نشدم! بیت:

گر قرعه بود به پول یا مال

مج حذف شود بدون تردید

چون قرعه زنند بر هلاکت

بیچاره مجی برنده او بید!


فشن:

دور از محضر مبارک مجی و حکیم و مرتض، با این شعر و حکایت مجی یاد اون مثل ضایع رایج افتادم که میگه:

اگر از آسمان باران الماس بباره یه دونه اش هم در خونه ما نمی ریزه اما اگر یه دونه ..ر بیاد صاف میاد میره تو ..ن ما. با عرض پوزش!!!!


من:

زین قرعه که با مجی شدم دوست

بهتر چه بود که قرعه خود اوست

اقبال ببین که افشن و من

دو مغز شدیم در یکی پوست

وین بخت که مرتضی پذیرفت

یاری که سپیدریش و بی موست

پس شکوه ز قرعه کی توان کرد

خود قرعه من ببین چه نیکوست


از شعر زیبای مجی و طنز فشن ممنونم این شعر را به هر سه شما تقدیم می کنم

به نظرم آمد که کاننتهای پست قبلی را به پستی جدید بدل کنم با سپاس از دوستان


قرعه خوب

سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۰۵ ق.ظ
رادیوی ماشین روشن بود. مجری درباره افتخارآفرینی بانوان در مسابقات اخیر جهانیِ ووشو صحبت می کرد. بانویی مدال طلا گرفته بود اما مراحل رسیدن به فینال برای او جالب بود:

در مرحله اول به قرعه استراحت خورد.

در مرحله دوم به یک بازیکن آفریقایی خورد و او را شکست داد.

در مرحله یک چهارم نهایی باز به قرعه استراحت خورد.

در مرحله نیمه نهایی حریفش انصراف داد.

و در فینال حریف خود را شکست داد و طلا گرفت.

البته من منکر زحمات این فرد نیستم و بالاخره دو حریف را شکست داده و طلا گرفته است، اما نکته جالب که سبب شد این پست را بفرستم قرعه جالب او بود به طوری که اگر همان حریف آفریقایی هم نیامده بود مادربزرگ ما هم می توانست یک مدال نقره جهانی بگیرد.

با آرزوی چنین قرعه هایی در زندگی برای فشن و مجی و مرتض و من!


چرا می‌خواهند بترسند؟

شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۲۳ ب.ظ
چند روز پیش هالوین بود برای من این نوع نگاه به ترس جالب است ترس تجربه‌ای ناخوشایند برای انسان است اما در عین حال انسان‌ها دوست دارند به بازآفرینی آن بپردازند گاه فیلم‌های ترسناک می‌بینند گاه خود را در موقعیت‌های ترسنکی مانند سرعت و سقوط از ارتفاع و تونل وحشت در شهربازی‌ها قرار می‌دهند و گاهی هم خود را به شکل‌های ترسناک در می‌آورند تا دیگران را بترسانند و خود نیز در موقعیتهای مشابه بترسند.
اما چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟
در همه این موارد انسان‌ها نوعی اعتماد پیشین دارند که این ترس‌ها پایان حقیقی ندارند و آن را به عنوان یک منبع هیجان می‌بینند البته خود این ترس‌ها واقعی هستند
قطعا تجربه ترسی که از ابعاد مختلف، واقع‌نماست امری دهشتناک است و غالب انسان‌ها دوستش ندارند اما هیجانِ ترس کاذب چیزی است که انگار دست از سر انسان‌ها بر نمی‌دارد
این اشتیاق به ترس شاید عامل فیزیولوژیک داشته باشد مثلا احساس لذت‌بخش ناشی از آدرنالین، ولی البته در این‌باره اطلاع دقیقی ندارم
اما دوست دارم اگر شما نظری در این‌باره دارید و یا اگر احیانا مطالعه‌ای در این‌باره داشته باشید سر چنین گرایشی را در انسان‌ها به من بگویید