پست میرود ز دستم
معمولا بک آپ نگه میدارم ولی اینها را نداشتم حالا با شما برابر شدم در اینکه مطلبی از پیش برای پست ندارم
ضمنا در گوشه بلاگ چنانچه ملاحظه می فرمایید جستجوگری برای مطالب بلاگ گذاشتهام
- ۲ نظر
- ۲۹ آذر ۹۰ ، ۰۸:۱۳
معمولا بک آپ نگه میدارم ولی اینها را نداشتم حالا با شما برابر شدم در اینکه مطلبی از پیش برای پست ندارم
ضمنا در گوشه بلاگ چنانچه ملاحظه می فرمایید جستجوگری برای مطالب بلاگ گذاشتهام
راستی شما با همچو مشکلی دست به گریبان هستین؟ من خودم ادم کاهلی هستم و البته همیشه برای این تنبلی توجیهاتی دارم که خودم هم قبول ندارم. اما هستم. حسش نیستَ فشار و اجباری نیستََ عادت هستَ شاید هم مجموعه ایناست. اما هست. البته هر وقت به خودم تمرینایی می دم و اراده حل مشکل را در خود توقیت می کنم و موفق هم میشم و نتایج مفیدی برام داره که که مهم ترین اونا کاهش تنش و استرس و دغدغه و از همه مهم تر رضایت درونی است. شما هم تجربیاتی دارین بگین
وقتی که تنهایان مرا تنها گذارند
بر این امیدِ اندک من پا گذارند
مرتض هم از تنهایان است و فکر میکنم بهتر از مجی و فشن به این تنهایی خود پی برده است.
این متنی است که مدتی قبل نوشته بودم فکر نمیکنم پستش کرده باشم اما در همین حال و هواست. عنوانش «نوشتن برای زنده ماندن» بود.
برای خدا صفات زیادی بیان میشود عالم، قادر و مانند آن، ولی فکر میکنم از میان همه صفات آنچه برای خدا جذابتر است خالق بودن اوست. خودش هم به خودش تبریک میگوید: «فتبارک الله احسن الخالقین»
ما انسانها هم از خلق کردن لذت میبریم شاید یکی از دلایلی که انسانها اینقدر به دنبال داشتن بچهاند همین خلق باشد همینکه در فرایند خلق کردن انسانی دخالت دارند برایشان بسیار مهم است و باز هم شاید به همان دلیل است که از نگاه اغلب آنها پذیرفتن بچه دیگران جای بچه خود آدم را نمیگیرد.
انسانها ابزار خلق کردند و بعد نقاشیهایی بر روی دیوار غارها خلق کردند و هر چقدر بیشتر رشد کردند بیشتر خلق کردند. از این میان اختراع خط خلق بزرگی بود.
برای من نوشتن یک خلق مهم است، حتی وقتی حرف جدیدی نمیزنم، حتی آن حرف کهنه هم در قالب جدیدی که من خلقش میکنم در میآید.
ننویسیم ایدههایمان فقط در ذهنمان باقی میمانند خام و بررسی نشده. وقتی مینویسیم حتی اگر مخاطبی هم نداشته باشیم گویی از فکرمان فاصله میگیریم و عیوب آن را بهتر میبینیم.
ننویسیم در جریان عادی زندگی غرق میشویم.
ننویسیم میمیریم.
به نظر من یک دموکراسی مناسب باید اینگونه باشد خوشحال میشوم نظر دوستان را بدانم. 1- عزل: مهمترین عنصر دموکراسی این است که اگر مردم خواستند، بتوانند حاکم را عزل کنند. حکومتی که با رأی مردم ایجاد نشود اما با رأی مردم برکنار شود، دموکراتیکتر از حکومتی است که با رأی مردم سر کار بیاید اما با رأی آنها کنار نرود. 2- زمانبندی: در نفس همه ما به تعبیر مولوی فرعونی نهفته است. زیاد بر سر قدرت بودن، این فرعون درونی را بیدار میکند تا ادعای خدایی کند و حقوق دیگران را به رسمیت نشناسد. برای جلوگیری از این خطر باید افراد و گروهها زمان مشخصی بر سر کار باشند تا دچار این آسیب نشوند. زمان متعارف چهار سال برای همین منظور در نظر گرفته شده است. این از مقومات دموکراسی است و آن را به رأی نمیتوان گذاشت. 3- آگاهی در دسترس: دموکراسی بدون در دسترس بودن آگاهی معنایی ندارد. نمیتوان مردم را از آگاهیهای لازم برای انتخاب درست محروم کرد و سپس بر انتخاب آنها؛ هر چقدر هم که آزادانه باشد، نام دموکراسی نهاد. البته یک حکومت دموکراتیک ضامن استفاده کردن مردم از آن اطلاعات در دسترس نیست ولی مانعی بر سر آن نباید باشد. (از نظر من، این سه مورد اساس دموکراسی است و نمیتوان آنها را به رأی گذاشت، بقیه ویژگیها حتی نصب در رتبههای بعدی قرار میگیرند.) 4- امکان انتخاب کردن و انتخاب شدن آزادانه: برای انتخاب کننده به شرط شهروندی و برای انتخاب شونده صلاحیت به معنای متعارف (مثلا شان اجتماعی) و کاردانی 5- نصب: بهتر است نصب در اختیار مردم باشد تا هم قدرت بین گروهها دست به دست شود و خطر استبداد کاهش یابد و همینکه کسانی که بر سر کار میآیند خود را رهین رأی مردم ببینند و پاسخگو باشند. 6- اقلیت: حقوق اقلیت در یک دموکراسی باید به رسمیت شناخته شود. اکثریت نمیتوانند اقلیت را از حقوق بنیادینش محروم کند. در مورد حقوق درجه 2 هم تا جایی که امکان داشته باشد و با حقوق اکثریت در تعارض نباشد میباید موجه شمرده شوند. 7- تخصصی بودن: کس یا کسانی که به قدرت میرسند نباید در همه حیطهها قانونگذاری کنند آنها در جایگاه حفظ منافع اکثریت مردم قرار دارند و نه قانونگذاری در هر موردی. مثلاً اینکه یک پزشک در قبال کار خود چه دریافتیای داشته باشد بهتر است در صنف پزشکان وضع شود اما تحت کنترل باشد چون آنها درباره این قانون ذینفعاند. یا مثلاً وضع قانون درباره مسؤولیت حقوقی پزشک مستقیما به نمایندگان مجلس مربوط نمیشود ولی در عین حال یک نظارت کلی بر آنچه در مجموعههای کوچکتر وضع میشود ضروری است. 8- مراقبت: این امکان بسیار بالاست که گروههایی با دموکراسی به قدرت برسند اما بعد از آن تیشه به ریشه آن بزنند. به قدرت رسیدن هیتلر و چاوز و سپس دموکراسیزدایی ایندو از زمره چنین خطراتی است برای مراقبت از دموکراسی اساساً باید مانع از ورود چنین گروههایی به مرحله انتخاب شد. شاید این متفاوت با آرمان دموکراسی به نظر برسد اما دفع افسد به فاسد است وگرنه کل دموکراسی از دست میرود. این گروهها با فریب قدرت را بدست میآورند یعنی با آنکه به دموکراسی باور ندارند با این ایده که هدف وسیله را توجیه میکند از آن به عنوان وسیلهای برای به قدرت رسیدن استفاده میکنند و سپس آن را دور میاندازند. ایدئولوژی این گروهها غالباً روشن است و نباید فریب شعارهای روزمره را خورد. 9- عقلانیت: دموکراسی نیازمند عقلانیت عملی و نظری است. عمل به اخلاق و تعهد به آزادی هم زیرمجموعه همین شرط قرار میگیرند. عقلانیت معمولاً با هزینهسنجی همراه است. حکومت دموکراتیک باید به نحوی عمل کند که هزینه کمتری بر دوش اکثریت بگذارد. (هزینه از انواع مختلف آن) 10- گفتگو: فقدان گفتگو دشمن دموکراسی است. حکومتی که خود را آنقدر ذیحق بداند که وارد گفتگو با مردم نشود کمکم به دام استبداد فرو خواهد غلطید.
این یک قاعده مطمئن است که وقتی یک نویسندهٔ ریاضیدان یا فیلسوف، بسیار مبهم مینویسد، دارد مزخرف میگوید.
وایتهد
الف- دفاع از صراحت در زمینه و زمانه ما جسارت فراوانی میخواهد. از یکسو به جهت زمینههای عرفانی قوی در معارف ما که مدافع سخن گفتن برای اهل و اهلیت آدمها، و ستایشگر سکوت و ابهام است: «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش» و از سوی دیگر به دلایل پیدا و پنهان تاریخی و سیاسی و اجتماعی، پاشنۀدر همواره به نفع ابهام چرخیده است.
ب- منهای بافتار فرهنگی و ملاحظات سیاسی و اجتماعی بعضی کسان هم به اقتضای سنخ روانیشان از تصریح گریزان هستند و طرفدار تعلیقاند. مایل نیستند تکلیف چیزی را روشن کنند و حرفها و نوشتههایشان به جای اینکه یک خط مستقیم از آغاز تا انتها را بپیماید، شبیه صدف حلزون حول جنبههای متعدد موضوع چرخ میزند، قرب و بعد میگیرد و در نهایت به نتیجه خاصی هم نمیرسد، این تیپ آدمها از نتیجه بیزارند، از پذیرفتن مسئولیتِ لوازم به نتیجه رسیدن هر کنشی فراریاند و دلشان میخواهد همه چیز را در هوا معلق و معطل نگاه دارند، طبعن آسانتر هم زبانشان به انتقاد و تخریب گشوده میشود. نقد و ساختشکنی ِ مستدل البته نعمت و برکت بسیار بزرگی است اما حرفهای پراکنده و انتقادات گیج، جز فرسایش و خستگی حاصلی ندارد. مصیبت از آنجا شروع میشود که سروکاراین آدمها با دیگری/دیگران میافتد و آنجا دوچندان میشود که گاهی خودشان هم باورشان میشود دارند درست میگویند و درست میروند، حال آنکه نه چیر خاصی میگویند و نه جای خاصی میروند. توهم صبر برشان میدارد و منت مدارا میگذارند در حالیکه با تعللشان دیگران را عمیق آزار میدهند/ به آنها آسیب میزنند.
ج- اما به نظرم طفره رفتن از صراحت، آنجا که بنا را بر سخن گفتن می گذاریم، با هر توجیهی که صورت پذیرد غیر اخلاقی است. «ابهام پناهگاه ناتوانی است»: ناتوانی از بیان چیزهایی که علیالدعا گفتنی نیستند ولی به جای اینکه دربارهشان سکوت شود یا دست پایین به نقصشان در پیمودن زنجیر استدلال اعتراف شود، گفته میشوند و ابهامی بالانشین و پرتبختر را حمایت میکنند؛ ناتوانی/ترس از بیان حقیقت و مواجهه رو در رو با آن و ترجیح مصلحت و عافیت طلبی؛ یا ناتوانی از اتخاذ تصمیم، مواجهه با لوازم آن و قبول مسئولیت نتیجه اختیار و انتخاب انسانی.
د- «ابهام نه فقط باعث آشفتگی نثر میشود، بلکه مخرب زندگی و امید هم هست… به مصیبتهایی فکر کنید که ریشه آنها ابهام است و آنگاه سخن بگویید! وقتی چیزی میگوید مطمئن شوید که واقعاً آن را گفتهاید. احتمال اینکه بتوانید منظور خود را برسانید چندان زیاد نیست».
هنوز در گوشه و کنار عکسهای فیس.بوک بعضی از دوستان سوالی به چشممیخورد که رای من کو؟ و نمیدانم چرا سوال را به انگلیسی نوشتهاند چون آنها که قاعدتا باید به این سوال جوابدهند زیاد انگلیسی بلد نیستند. من میدانم رایتان کجاست. از آنجا که بعد از دو سال هنوز سوال برای بعضی باقی است میگویم که بهنظر من رایتان کجاست!!رای ما، برگههای گزینشمان است که امضاکردهایم که به این نظام التزام و اعتقاد داریم. رای ما در همایش چهرههای ماندگار است که استادمان با عمری سابقه روشنفکری و مبارزه سوار بر سمند نقرهای میگفت آقای لاریجانی به دانشمندان (یادم نیست دانشمندان یا روشنفکران یا ما یا چه کوفتی) لطف دارند. رای ما در مالیاتهایی است که ندادهایم. رای ما در لبخندمان است بعد از ردکردن دو بسته شکلات اضافی از زیر دست مامور گمرک. رای ما در راههای پرتی است که رفتهایم تا وارد طرحترافیک شویم و یادمان نبوده که این شلوغ کردن شهر حق یکی مثل خودمان را میخورد. رای ما در تمام جاهایی است که گفتهای بچه است نمیفهمد همانطور که پدرانمان گفتند و بزرگهم که شدیم نفهمیدیم. رای ما در یک تاریخ ادعاست. رای ما در هنر نزد ایرانیان است و بس مدفون است. رای ما در قبر نادر افشار است که جواهراتی که از هند برایمان آورد اکنون پشتوانه اسکناسهایمان است. رای ما در وحشت رضاخانی گمنشد؛ در نور به قبرش ببارد ها باید دنبال رایمان بگردیم. رای ما در تقلبهایمان است در دانشگاه و در کنکور فوق انگار نه انگار که یک بدبختی شاید درسخواندهباشد برای فوق، این یکی ریشه شایستهسالاریهایی هم هست که به دنبالش هستیم. رای ما در احترامی است که از استادان روشنفکر و مبارزمان در دانشگاه دیدیم و در احترامی که به آنان گذاشتیم. رای ما در تحمل حرف مخالفانمان است در محافل روشنفکری. رای ما در انشعابات سازمانهای مبارزمان است. رای ما نزد پدربزرگهایمان است که سی تیر سیویک داد میزدند یا مرگ یا مصدق . رای یکی در برگه حفاظت اطلاعات گمشد که برای یک امریه کوفتی امضاکرد که وفادار باشد. رای ما در کارتهای معافیت، عفو این و عفو آن است. رای ما در مقالههایی است که کپیمیکنیم. رای ما در دانشگاههایمان است که محض نمونه یک نفر درشان نبود که از نظر علمی بررسیکند انرژی هستهای تا چه حد برایمان مفید است. رای ما در موافقان سینهچاک و مخالفان پرشور است در هر زمینهای. رای ما آنجاست که چند سال عمر خودمان و پول مردم را تلفکردیم تا علممان فقط بهدرد مراسم خواستگاری بخورد. رای ما در چرتزدنهایمان است هنگام کار. هر بار که از چراغ قرمز ردمیشویم سخت نیست که رای گمشده را زیر لاستیکهای ماشین جستجوکنیم. رای ما آنجا گمشد که هربار که خواستیم در گزینش قبولشویم یا بسیج بچهمان را گرفتهبود یا وام میخواستیم برای عرض ارادت رفتیم سراغ حاجآقایی که تا نیمساعت پیش فحشش میدادیم. رای ما را باد کولرهای زمان جنگ برد که پدرانمان برای گرفتنشان عضو بسیج شده بودند. رایمان را در تلویزیونی جستجوکنیم که برای اینکه عمه و خاله یک لحظه در آن ببینندمان رفتیم بین یک دروغ و یک دروغ بزرگتر در مورد پیشرفتهای علمی کشور حرفزدیم. رای ما آنجا گم شد که حسابکردیم زن داریم و شوهر داریم و بچه داریم و عقل معاش داریم و حسابگری داریم و بالاخره از این دنیا سهمی داریم و از همه مهمتر مصلحت داریم پس خفهشدیم تا آنان که که بلدبودند حرف بزنند. رای ما در نرمافزارهای قفلشکسته مان است که یا حقی در آنها برای سازندگان نمیبینیم یا حق را فقط در مالکیت اشیا قابل لمس میبینیم. رای ما در دروغهایی است روشنفکرانمان به خورد مردممان دادند. رای ما آن روزی گمشد که روشنفکران چپمان در خیابانها تهران زندهباد استالین میگفتند. رای ما در بیاحترامیهایمان به عقاید مردممان از دست رفت. مشکل رای ما در انتخابات هشتادوهشت نبود، مشکل در یک هفته بین دو مرحله انتخابات هشتادوچهار بود که برای اولین بار در طول تاریخ همه نیروهای روشنفکری این مملکت سر موضوعی توافقکردند و مردم خلاف آن موضوع را انتخابکردند. رای ما آن روز از دست رفت که ندیدیم تا چهحد بین سر و بدنه این جامعه شکافافتاده. خلاصه قبل از اینکه در فاصلههای دور و با تولید نیمهانبوه شهید دنبال رایمان بگردیم دوروبر خودمان را نگاهیبکنیم. رای ما هنوز میتواند در دستانمان باشد. و یادمان باشد این حکومت و این رژیم و این دولت بیشتر از اینکه علت وضعیت فعلی ایران باشند معلول وضعیت و تاریخ ایرانیانند!