خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

فضیلت سکون

پنجشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

مرا در زمان کودکی و آغاز نوجوانیم به پرحرفی می‌شناختند. البته همیشه پرحرف نبودم. در واقع ایرادِ اصلیِ من این بود که در یک موقعیتْ زیاد حرف می‌زدم. شاید اگر آمار جملاتی که افراد دیگر بیان می‌کردند در نظر گرفته می‌شد، روشن می‌شد که من چندان هم حرف نمی‌زدم.
سال‌های آخر دبیرستانِ من، توأم با نوعی گوشه‌نشینی بود. این گوشه‌نشینیْ بیشتر محصول گرایش‌های مذهبیِ من بود تا احوال روانی دیگر. ساعتها قرآن می‌خواندم و به قرآن گوش می‌دادم و زمانهای دیگر را به مطالعه کتابهای مذهبی اختصاص می‌دادم. من ساکت بودم ولی باور داشتم که آنگونه که کتابهای اخلاقی‌ای که می خواندم بیان می‌داشتند، ساکت نیستم. از آن سال‌ها همیشه فضیلتِ سکوت مرا به خود فرا خوانده است، هر چند آن زمان‌ها در به آغوش‌کشیدنِ آن چندان توفیق نداشته‌ام و امروز هم.
اکنون ساکت‌ترم، شاید به این دلیل که اولا روز به روز بیشتر به تنهاییِ خودم پی بردم و دیگر اینکه کمتر کسی را در پیرامونِ خود می‌یابم که با او به گفتگو بنشینم و این جدای از آن است که آیا کسی حاضر به شنیدنِ سخنان من خواهد شد و اگر هم بشنود آن را خواهد پذیرفت یا نه! اکنون هیجان و انگیزه سابق را برای تغییر دادنِ دیگران ندارم. باور کرده‌ام که هدایت امری الهی است چون «انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء و هو اعلم بالمهتدین». با این حال هنوز هم اگر احساس کنم کسی هنوز گوش شنوا دارد و امیدی به او می‌رود، دم فرو نمی‌بندم.
چیز دیگری که در این سال‌ها دریافته‌ام، تفاوت سکوت و سکون است. همانطور که گفتم من دوره‌های سکوتی را از سر گذرانده‌ام، اما آن دوره‌ها ضرورتا همراه با سکینه و آرامش نبوده‌اند. در واقع من خیلی دیر به این تفاوت پی برده‌ام و اینکه سکوتِ بدونِ سکون، هر چند خوب است، اما فضیلت اساسی در سکون نهفته است. سکوت البته کار آسانی نیست و سکون به غایت از آن دشوارتر.
همه ما سکوت را به این می‌شناسیم که لب از گفتار فرو بندیم، اما سطح بالاتر سکوت آن است که در برابر سکوت تاب بیاوریم. بتوانیم لختی بنشینیم، بدون آنکه با رادیو، تلویزیون، تلفن، موبایل، اینترنت و امثال آن مشغول باشیم. بدون آنکه به دنبال کسی بگردیم تا با او صحبت کنیم و از وحشتِ سکوت بگریزیم؛ سکوتی که می‌تواند ما را به سمت اندیشه‌هایی بکشاند که از آن وحشت داریم یا آنکه برای ما خوشایند نیستند. اینجاست که سکون خود را نشان می‌دهد. سکوتْ دم فرو بستن از گفتار و سکون، سکوتِ پندار است. همانطور که نباید خیلی از حرفها را زد، نباید خیلی فکرها را هم به ذهن وارد کرد. این کلید آرامش است.


کامنت خوب مجی را هم به پست می‌افزایم و ممنونم از او به جهت همراهی


مجی:


خیلی لذّت بردم از این نوشته. شاید به خاطر تجارب مشابهی که داشته‌ایم. من اگر چه هیچ موقع به پر حرفی شناخته نشده‌ام، ولی درست در دو سال آخر دبیرستان مشابه همان احوالی را داشتم که تو داشتی و این حال کم و بیش تا سال آخر دوره‌ی کارشناسی در دانشگاه ادامه داشت. همین‌طور این‌که من هم به تجربه دریافته‌ام که حرف زدن به قصد تغییر مثبت در نگاه و باور افراد معمولاً با موفّقیت زیادی همراه نیست، بویژه در زمینه‌ی مباحث اعتقادی و دینی که آیه‌ی مورد اشاره هم، علاوه بر آیات دیگر مشعر بر دخالت اراده‌ی الوهی در هدایت انسان‌ها، مؤیّد همین است (در این‌جا یاد یکی از تعبیرهای یونگ در کتاب پاسخ به ایّوب افتادم که می‌گوید مشکل خداناباوران و مؤمنان به خدای ادیان در زمانه‌ی ما این است که هر دو در تصرّف عقل مادّه‌گرا هستند و خداناباوران بر این نکته تأکید می‌کنند که انسان هیچ شناخت یا معرفت یا ایمانی را درباره‌ی خدا یا هر چیز فوق طبیعی نمی‌تواند «تصرّف» کند، غافل از این‌که انسان هیچ‌گاه یک ایمان فوق طبیعی را «تصرّف» نمی‌تواند کرد بلکه آن ایمان است که او را متصرّف می‌شود. به نظرم تجربه‌های دینی، معنوی و عرفانی هم مؤیّد همین مطلب هستند.)
درباره‌ی تفاوت سکوت و تاب آوردن آن یعنی سکون هم به نکته‌ی ظریفی اشاره کردی. در واقع فضیلت سکوت علاوه بر فواید اخلاقی دیگر (دقّت در گفتار و پرهیز از گفتار ناصواب) به این است که به ما مجال تأمّل و مراقبه و اندیشه درباره‌ی خویش بدهد تا بتوانیم آرامش را بجوییم و بیابیم، امّا این به خودی خود ترسناک است چون طبیعتاً، یا حدّاقل در مراحلی از آن، ما را به تنهایی‌مان واقف می‌کند (شاید بی‌جهت نباشد که در لغت عربی معادل تنهایی کلمه‌ی «وحشت» است)

من:

خوشحالم که این پست نظرت را جلب کرد. متن تو خود در حد یک پست بود و آن را به پست اصلی اضافه خواهم کرد.
نمی دانستم وحشت به معنای تنهایی است تنها را در زبان عربی به واژه (فرد) می‌شناختم البته وحشت زندان سکندر را شنیده بودم اما نمی‌دانستم به معنای تنهایی است. بسیار ممنونم از تذکارت.

مجی:

حق با توست. لغت فرد معادل بهتری برای تنهایی است و شاید "فرید" و "وحید" معادل های مناسب تری برای "تنها" باشند تا"وحشی" و "مستوحش". حرف من مسامحه آمیز بود و درست این بود که لغت "وحشت" در عربی شامل معانی ترس و تنهایی هر دو است. وحشت زندان سکندر هم متضمّن هر دو معنی است!!
  • ۵ نظر
  • ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۸

بی‌پیراهنی پادشاه

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۳، ۱۱:۰۰ ب.ظ

در مذمت عشق مدتهاست که می‌خواهم بنویسم،  اما حوصله نکرده‌ام.  کسی البته در خوبی مهر و محبت مهربانی و دوستی و عاطفه و امثال آن شکی ندارد.  دوستان می‌دانند که منظور من از عشق چیست و چرا باید با آن گلاویز شد.  بحثش بماند برای بعد.


الا یا ایها الساقی بده پولی به عاقل‌ها
و عقلی هم بده به آن ز شان عقل غافل‌ها
چراغ عقلِ دوراندیش را خاموش چون کردند
نمی‌دانند راه و چاه را در ظلمت دل‌ها
به نام عشق خوابیدند و شعر و داستان گفتند
بهانه بهتر از این نیست دیگر بهر کاهل‌ها
بوَد از فرط بیکاری سخن از عاشقی، باری
بجای خربزه کن فکرِ نان مانند شاغل‌ها
شود چشم حقیقت‌بینِ تو کور ار شوی عاشق
مرو با پای خود در چاهِ بی‌فکران و جاهل‌ها
اگر پشتت نمی‌خارد مرو دریا چو طوفان است
بیا و حال کن چون ما سبکباران ساحل‌ها
بشوی اوراق عشق و منطقی رفتار کن مشتی
که مشکل‌آفرین آن است و این حلال مشکل‌ها


استدبار زیبای مجی که طبق معمول از اصل بهتر شده است را اضافه می‌کنم

ز آش عشق جز شوری و تندی چه خورندآخر؟!
که دیگش بوده لبریز از نمک‌ها و ز فلفل‌ها!
گرفتم نسبتی باشد میان عشق و حسن امّا
چه می‌جویند از این ژل‌ها؟! ز بوتاکس و ز ریمل‌ها؟!
کسی کاندر سرش باشد هوای عشق ای عاقل
سرش همچون کدویی دان، دهد جان بهر قلقل‌ها!

اما در جواب مجی عرض کنم که اینجانب مدتهاست به پروژه تقدس‌زدایی از عشق فکر می‌کنم پیش از این هم درباره آن مطالعه کرده‌ام و اندیشیده‌ام البته این کاری است که باید به آهستگی انجام شود و منابع لازم برای آن تهیه گردد. اجمالا ممکن است برخی پستهای وبلاگی را به آن اختصاص دهم. نزول آن در این زمان خاص هم شأنی نداشت فقط سرآغازی بود بعد از پست‌های مسلسل تو. اگر بر آن پست‌ها چیزی اضافه نمی کنی بگو تا آن را بصورت یک فایل درآورم و به بازخوانی آن بپردازم.

اینکه نام پست را بی پیراهنی پادشاه نام نهاده‌ام ناظر به داستان هانس کریستین اندرسن است به این دلیل که عشق همان وضعیتی را پیدا کرده است که آن پیراهن داشته است یعنی انکار و مخالفت با آن با هجمه و نگاه‌های عاقل اندر سفیه روبرو می‌شود و پاسخهای ناسزا می‌یابد.
فشن عزیز به دو بعد از ابعاد عشق اشاره کرده است یکی جنون و دیگری ابتنای آ” بر حس زیبایی‌شناختی. البته هر دوی آنها را مد نظر دارم و به آنها خواهم پرداخت، لیکن فعلا بماند برای بعد.
با تشکر از هر دو دوست عزیز


  • ۵ نظر
  • ۰۷ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۰۰

الهیات یونگی 6 و آخر

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۴۰ ق.ظ

کاری که یونگ در کتاب پاسخ به ایّوب انجام داده به روشنی از نگاه دینی ناپذیرفتنی و کفرآمیز است، تا جایی که خود در جایی گفته است که اگر قرون وسطا بود مرا همچون یک مرتد می‌سوزاندند (یونگ، 1378: 13). به عبارت دیگر با وجود این‌که اثر یونگ را می‌توان تفسیری روان‌کاوانه و نمادگرایانه از الهیات مسیحی قلمداد کرد که به اعتباری اصول اعتقادی بنیادین آن را تأیید می‌کند، امّا دست کم به موجب خوانش متفاوت آن به‌ویژه در ارتباط با ماجرای ایّوب و ارتباط آن با تجسّد خدا و همین‌طور معنای قربانی شدن مسیح و امکان حلول مداوم و تدریجی روح‌القدس در انسان، و شاید از همه مهم‌تر به خاطر مطرح کردن مسأله‌ی شرّ در ارتباط با خدا، مورد بدگمانی و نفی از سوی ارباب کلیسا و مسیحیت قرار گرفته بود.

 از دیدگاه اسلامی نیز این اثر یونگ کاری جسورانه و بل گستاخانه به شمار می‌آید که بر روایات تحریف‌شده‌ی عهد عتیق و جدید در کنار پاره‌ای باورها و مضامین شرک‌آلود و اسطوره‌ای دیگر مبتنی است. گستاخانه بودن اثر یونگ از نگاه اسلامی، در درجه‌ی نخست مربوط به نفس کار اوست که به تفکّر در ذات ربوبیت نزدیک شده و همان‌طور که می‌دانیم این کار از منهیّات بزرگ به شمار می‌رود و به قول شیخ محمود شبستری:

در آلا فکر کردن شرط راه است

ولی در ذات حق محض گناه است

علاوه بر این یونگ به نوعی از تغییر و تحوّل در کیفیت یا حالات خدا سخن گفته است که این نیز به روشنی مردود و مغایر با باورهای اسلامی است، چنان‌که باز هم ناظم ‘‘گلشن راز’’ گفته است:

چو نور حق ندارد نقل و تحویل

نیاید اندر او تغییر و تبدیل

البتّه روشن است که با توجّه به صفات سلبی یا تنزیهی خدا در اسلام، الله از لحاظ کمال، استعلا و استغنا برتر از همه‌ی خدایان باستانی و خدای عهد عتیق است و این، تصوّر وجود نقص در ذات الهی و معرفت و قدرت مطلقه‌ی او را روا نمی‌دارد. شاید همین مختصر کافی باشد تا دیدگاه یونگ را ضدّ اسلامی یا دست کم مغایر با آن قلمداد کنیم (که همین‌طور هم هست!) و البتّه همین نیز موجب می‌شود که ادراک و فهم درست آن برای یک مسلمانِ مؤمنِ راست‌آیین بسیار دشوار و بل ناممکن گردد. در این نوشتار قصد سازگار نشان دادن نظریه‌ی یونگ با الهیات اسلامی را ندارم زیرا این موضوع از حدود تخصّص و دانش ناچیز من خارج است. خلاصه این‌که نمی‌خواهم کوشش مذبوحانه‌ای انجام دهم، چون واضح است که پایه و بنیاد دیدگاه یونگ در درجه‌ی اوّل مباحث روان‌شناسی تحلیلی و نظریه‌ی شخصیت او بوده و در مرتبه‌ی بعد بنا بر ضرورتی که خود شرح می‌دهد به مباحث مذهبی به‌ویژه الهیات مسیحی همراه با ارجاع به مباحث اسطوره‌شناختی از منظر خاصّ خودش پرداخته است. هر چند وی مطالعه‌ی نظام‌مندی درباره‌ی اسلام نداشته، امّا به احتمال زیاد چندان هم از فرهنگ و اصول اعتقادی اسلام بی‌اطّلاع نبوده و در هر صورت چنان‌که پیداست در این کارش هیچ اشاره‌ای به باورهای اسلامی وجود ندارد. با وجود این شاید اشاره به دو نکته که در خاطرم می‌آیند خالی از فایده نباشد:

نخست این‌که در کنار جسارت‌آمیزی یا گستاخانه به نظر رسیدن مباحث یونگ، بد نیست به این عبارات او در دیباچه‌ی کتاب نیز توجّه کنیم: «هر وقت به این موضوع‌های ‘‘فوق طبیعی’’ می‌پردازم کاملاً آگاه هستم که در جهانی مرکّب از تصاویر سیر می‌کنم و هیچ‌یک از اندیشه‌های من ذات شناخت‌ناپذیر را درک نمی‌کند. همچنین به خوبی واقف هستم که امکانات ما در زمینه‌ی فهم و تجسّم چه‌قدر محدود می‌باشند (تازه از کوتاهی و نارسایی زبان هم چیزی نمی‌گویم)» (همان: 16). همچنین او در شرحی که راجع به کتاب پاسخ به ایّوب نوشته و مترجم وزین‌القلم فارسی، بخشی از آن را نقل کرده، چنین گفته است: «نیّت من مخصوصاً این بوده است که به هیچ‌وجه این تصوّر را در ذهن خواننده ایجاد نکنم که قصد من اعلام یک حقیقت ابدی بوده است. کتاب من چیزی نیست جز صدای استفهام‌آمیز یک مرد تنها که از تفکّر خوانندگان مدد می‌جوید» (همان: 11).

دوم این‌که به طرز قابل تأمّلی در مجموع آن شناختی که یونگ از خدا به مثابه کلّیت اعظم و جامع اضداد به دست می‌دهد تا حدود زیادی به خداشناسی اسلامی شباهت دارد. البتّه بحث از صفات خدا در اسلام که در قالب اسماءالله مطرح می‌شود، بحثی بسیار مفصّل است، امّا نگاهی اجمالی به نام‌های الله که در قرآن و ادعیه، به‌ویژه دعای جوشن کبیر، آمده است دست کم در پاره‌ای موارد و خصوصاً در ارتباط با صفات مهر و قهر الهی آن جامعیت اضداد را تأیید می‌کند. آن‌طور که در مواعظ اسلامی راجع به حالت مخلوق در ارتباط با خالق مشهور است، بندگان بایستی در میان خوف و رجا به سر ببرند و به گفته‌ی سعدی:

دل‌های دوستان تو خون می‌شود ز خوف

باز از کمال لطف تو دل می‌دهد رجا

این سیر میان خوف و رجا در برابر خدا، درست با آن نتیجه‌ای که یونگ در بررسی خود به آن رسیده است مشابهت دارد؛ «خدا یک جنبه‌ی دوگانه‌ی مهیبی دارد. دریای لطف او با یک دریاچه‌ی خروشان آتش پهلو به پهلو است. نور محبّت او روی مجمری تاریک می‌درخشد ... خدا را می‌توان دوست داشت امّا باید از او ترسید» (همان: 191).

......................................

بحث از چهره‌های خدا یا به عبارت دیگر بحث از تصویر و تصوّر ما از خالق، بحثی بی‌اندازه مهم است که در زمانه‌ی ما نشانه‌هایی را می‌توان در گفتمان‌های مختلف یافت که به اهمّیت روزافزون آن اشاره می‌کنند. در این‌جا به دو نشانه اشاره می‌کنم یکی در گفتار جدّی مذهبی و دیگری در گفتمان طنز:

سخنان یک روحانی جوان به نام سیّد حسن آقامیری درباره‌ی لزوم ارائه‌ی چهره‌ای سراسر مهربانی و لطف از خدا خیلی جالب است و از آن جالب‌تر بازخورد مخاطبان آن در فضای مجازی.

در سویه‌ی طنز و شوخ‌طبعی نیز که به هر حال گویای بعضی مباحث در گفتمان و اندیشه‌ی روزمرّه‌ی انسان‌هاست این لطیفه‌ی پیامکی قابل تأمّل به نظر می‌رسد: «مناجات یک مشهدی با خدا: خدایا یَگ چیزی موگوم ناراحت نری‌ها! هم شده یَگ بار بگی یا ایّها الّذین آمنوا ... حالتون چطوره؟! پولی چیزی نِمِخِن؟! همش استرس، همش تهدید ... همش مِگی موبورومتان جهنّم!!»

...............................................................

 

تکمیلی درباره‌ی یونگ:

مستند خرد رؤیا راجع به نظریات یونگ که سال‌ها پیش از شبکه‌ی 4 سیما پخش شده حتماً برای شما هم جالب توجّه است.

  • ۴ نظر
  • ۰۵ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۴۰

الهیات یونگی 5

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۱۵ ق.ظ

از نظر یونگ در جریان تداوم تجلّی خدا در جسم، خدا به وسیله‌ی روح‌القدس (فارقلیط)، بشر مخلوق را که سراپا ظلمت است انتخاب کرده و «این درست انسان گناه‌کار است که مناسب و شایسته محسوب و بنابراین برگزیده شده است که محلّ نزول و تجسّم تدریجی خدا گردد نه آن انسان بی‌گناهی که خود را از دنیا بر کنار نگاه می‌دارد و به زندگی باج نمی‌دهد زیرا در درون چنین کس خدای تاریک جایی را که به آن احتیاج دارد نخواهد یافت» (همان: 212). بر همین اساس است که یونگ بر خلاف باور به جا مانده از عهد عتیق مبنی بر دو قطبی مخالف خدا (خیر) ـ انسان (شرّ)، به این باور رسید که انسان مخلوق در مقامی ضدّ خالق قرار نمی‌گیرد و از لحاظ شرّ منزلتی جهانی در برابر خدا ندارد، بلکه این عین تضادّ درونی ذات یا نفس الوهیت است که در انسان نیز نمود می‌یابد. به هر صورت از نظر یونگ اکنون دیگر همه‌چیز بسته به انسان است و نیروی هول‌انگیز تخریب که در عصر حاضر به شکل بمب اتمی و امکانات هراس‌انگیز جنگ شیمیایی جلوه‌گر شده، در دست انسان است و این‌ها همه تعابیری دیگر از تصاویر مکاشفه‌ی یوحنّا یا همان کیفیتی هستند که وی آن را به عنوان خشم یا غضب الهی دریافته است.

بر همین اساس است که یونگ فتوای پاپ پی دوازدهم در سال 1950 را مبنی بر معراج[1] مریم به عنوان یک رکن جدید ایمان، از هر جهت به‌جا دانسته، زیرا از دید او مکاشفه‌ی یوحنّا مضامینی آخرالزّمانی دارد و به پایان عصر مسیحی حوت که مقارن عصر حاضر است مربوط می‌شود. او بر پایه‌ی این دیدگاه که دوران حاضر به واسطه‌ی تحقّق یافتن نیروهای نابودی و شرّ، عصری آخرالزّمانی است و از بسیاری جهات با تصاویر رؤیای مکاشفه‌ی یوحنّا مطابقت دارد، اعلام رسمی معراج مادر باکره (مریم) را به عنوان نمودی از اشتیاق روحی انسان‌های عصر حاضر به اعتلای مادر خدا و تولّد یک منجی می‌داند که یادآور موضوع ازدواج مقدّس آسمانی و مضامین نکاح برّه با اورشلیم در مکاشفه‌ی یوحنّا یا ظهور مجدّد سوفیا در عهد عتیق است و ازدواج مقدّس به نوبه‌ی خود مقدّمه‌ی تجلّی خدا در قالب جسم و تولّد آن نجات‌دهنده‌ای است که از زمان باستان به عنوان پسر آفتاب و ماه یا پسر حکمت و معادل مسیح قلمداد شده است. به گفته‌ی یونگ این رکن جدید ایمان مسیحی (باور به معراج مریم) «کاشف از تجدید امیدواری به تحقّق آرزوی صلح و رفع خطر کشمکش بین اضداد است که در اعماق روح بشر وجود دارد. همه‌کس در این کشمکش سهیم است و هر کس آن را در نوع اضطراب و التهاب مخصوص به خود احساس می‌کند و هر قدر امکان رفع آن را به وسایل عقلی کم‌تر ببیند این اضطراب را با شدّت بیش‌تر احساس می‌کند» (همان: 220).

شاید به عنوان انتقاد از دیدگاه و نظرات یونگ در کتاب پاسخ به ایّوب بتوان به این مورد اشاره کرد که وی در پرداختن به موضوعاتی این‌چنین بیان فلسفی ـ منطقی در کار خود وارد نکرده و علاوه بر آن از حیث علم‌شناسی نیز نظریه‌ی او بیش‌تر به داستان‌پردازی‌ای در حدّ کتاب ‘‘توتم و تابو’’ی زیگموند فروید می‌ماند. در خصوص انتقاد اوّل خوب است به این نکته توجّه شود که یونگ نه ادّعای پرداختن فلسفی یا کلامی به این مباحث را داشته و نه قصد آن را، بلکه با تأکید بر فوریت و اهمّیت موضوع به‌ویژه در ارتباط انسان با موضوع شر کوشیده است سهم خود را در این زمینه ادا کند. در واقع توجّه جدّی او نسبت به مسأله‌ی شر را می‌توان به عنوان یکی از نقاط قوّت کار وی به شمار آورد. امّا در خصوص انتقاد دوم، روشن است که مقصود یونگ از بیان داستان‌گونه‌اش در مورد ماجرای تحوّل در حالات و آگاهی خدا تصدیق این باور به جا مانده از عهد عتیق نیست که خدا را موجودی متشخّص و انسان‌وار می‌داند، بلکه او خدا را کیفیتی روانی تصوّر می‌کند که میل به فردیت یا شخصیت یافتن یا تجسّد را دارد و برای این کار قالب انسان برگزیده شده است. استفاده‌ی یونگ از روایات مذهبی ـ اسطوره‌ای و به کار بردن مضامین پیش پا افتاده و شرک‌آمیزی همچون تولّد، ازدواج و زن و فرزند داشتن برای خدا نه به معنای تصدیق چنین وقایعی برای خدا بلکه برای اشاره به زبان نمادین و رمزی بشر در ادراک ماهیت فوق محسوس و فوق معقول صورت مثالی خداست. از نظر یونگ «این واضح است که خدا یک حقیقت روانی است نه محسوس و مادّی یعنی حقیقتی است که از طریق روانی درک می‌شود نه از طریق حسّی» (همان: 217).

در این‌جا انتقاد دیگری نیز مطرح می‌گردد که در زمان حیات خود یونگ نیز ایراد شده و آن اعتقاد افراطی او به اصالت روان‌شناسی است که در پایان کتاب پاسخ به ایّوب به آن اشاره نموده و کوشیده تا پاسخی مختصر به آن بدهد. جواب او این است که چون عموماً ارزش روح بشر کم‌تر از آن‌که هست قلمداد می‌شود، هر کسی به منظور جلب توجّه کافی به این موضوع کوشش کند مورد اتّهام به افراط در علاقه به اصالت روان‌شناسی قرار می‌گیرد.

به هر صورت، از نظر یونگ اقوال و اعتقادات بنیادین مذهبی بی هیچ استثناء عطف به حقایق روانی می‌کنند نه به واقعیت عالم طبیعی یا مادّی و این موضوع به‌ویژه در مورد صورت مثالی خدا صادق است؛ «ما تنها از راه ادراک روانی می‌توانیم پی ببریم به این‌که خدا در وجود ما فعّال و مؤثّر است امّا نمی‌توانیم تشخیص دهیم که این فعّالیت ناشی از خداست یا از ضمیر ناخودآگاه یعنی نمی‌توانیم به طور قطع معیّن کنیم که آیا خدا و ضمیر ناخودآگاه دو مؤثّر متفاوت‌اند یا نه. هر دو مفهوم‌هایی هستند مربوط به عالم فوق محسوسات که خود در سر حد بین محسوس و غیر محسوس قرار دارند امّا این را می‌توان با اطمینان کافی به تجربه‌ی محسوس دریافت که در ضمیر ناخودآگاه یک صورت مثالی نماینده‌ی تمامیت وجود دارد که خود به خود در خواب‌ها و غیر آن نمایان می‌شود و نیز تمایلی فارغ از اراده‌ی خودآگاه وجود دارد به این‌که صور مثالی دیگر را به این مرکز ربط دهد» (همان: 227).  

در دیدگاه یونگ اساس نیاز بشر به مذهب، آرزوی تمامیت است و انسان به واسطه‌ی این نیاز متوسّل به تصویرهای تمامیت می‌شود که ضمیر ناخودآگاه به دست می‌دهد یعنی «تصویرهایی که بدون دخالت ذهن خودآگاه از اعماق روح انسان بر می‌خیزد.» بر این اساس بعید نیست که صورت مثالی تمامیت دارای مرکزیتی باشد که آن را به تصویر خدا نزدیک می‌کند؛ «تصویر خدا با تمامی ضمیر ناخودآگاه منطبق نیست بلکه با محتوی خاصّی از آن یعنی با صورت مثالی ‘‘خودی’’[2] منطبق است و همین صورت مثالی است که ما دیگر نمی‌توانیم آن را به تجربه‌ی محسوس از تصویر خدا تفکیک کنیم» (همان: 228-227).



[1]. assomption

[2]. Lesoi  

  • ۵ نظر
  • ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۱۵

الهیات یونگی 4

جمعه, ۱ اسفند ۱۳۹۳، ۱۱:۳۸ ب.ظ

هر چند به واسطه‌ی پیشینه و زمینه‌ی خانوادگی‌، بنیاد نظرات یونگ بر پایه‌ی الهیات مسیحی استوار شده، امّا نقش اساسی‌تر در طرح دیدگاه‌های بدیع او مربوط به تجربه و دانش عمیق و گسترده‌اش از روان انسان است، چنان‌که در کتاب پاسخ به ایّوب هم ردّ پای مفاهیم اصلی نظریه‌اش در روان‌کاوی هویداست؛ در تصوّر او خدا موجودیتی عمدتاً ناخودآگاه است که در عین حال گرایش به خودآگاه شدن دارد و در فرایند خلقت اوّلیه و نیز تجسّد در بشر این تمایل در کار بوده است. این گرایش همان چیزی است که در نظریه‌ی روان‌شناسی تحلیلی یونگ با مفهوم تحقّق شخصیت یا فردیت[1] از آن یاد شده است و در بطن هر موجود با ضمیر ناآگاه این میل به فردیت یافتن نهفته است.

مفهوم دیگری از نظریه‌ی شخصیت یونگ که در بحث او راجع به خدا نیز بر آن تأکید داشته، اصطلاح ‘‘سایه’’[2] است که در کتاب پاسخ به ایّوب، وجه تاریک و دهشت‌بار یهوه را معادل آن به کار برده است. در واقع همین جنبه‌ی ظلمانی یهوه بوده که ماجرای ایّوب را موجب شده و در پی آن میل به خودآگاه شدن و تشخّص یا تجسّم خدا در بشر مطرح گردیده است.

یونگ در خصوص بحث تجسّد خدا در مسیح، باز هم به مفهومی از عرفان و الهیات مسیحی پرداخته و از روح‌القدس (فارقلیط[3]) به عنوان امکان ادامه و تکمیل فرایند تجلّی خدا که ابتدا در قالب مسیح رخ داده، یاد کرده است، امّا برداشت او از موضوع تداوم جریان روح‌القدس به عنوان ادامه‌ی تجلّی خدا در بشر کاملاً با باور رسمی آیین مسیحیت بویژه در مذهب پروتستان مغایر است.[4] از نظر او فرستادن فارقلیط یا حلول روح‌القدس در وجود انسان مترادف با تجلّی تدریجی و مداوم خدا در قالب جسم است؛ از این طریق خدا خیمه‌ی خود را درون آدمی‌زاد بر پا می‌کند و به عبارتی بشر جایگاهی خدایی می‌یابد. بدین‌ترتیب حالات بی‌قراری و کشمکش درونی خدا به بشریت منتقل می‌گردد و جلوه‌ی این کشمکش یا تضاد را در موارد گوناگونی از حیات بشر می‌توان مشاهده کرد، از جمله در زنانگی ـ مردانگی و نیروی خلّاقیت ـ نیروی تخریب.

در روایتی که یونگ ارائه داده، با وجود این‌که تجسّد خدا در مسیح به عنوان فرایند مبدّل شدن یهوه به خیر محض، در شرایطی کاملاً نورانی و ضمن تدابیر محتاطانه انجام گرفت، امّا این عمل خواه ناخواه موجب انباشتگی نیروهای تاریکی و تخریب گردید که فوران آن بویژه در بروز هیجانات ضمیر ناخودآگاه ‘‘یوحنّای رسول’’ خود را نشان داده است.

شاید اصلی‌ترین و جذّاب‌ترین کار یونگ این باشد که بر پایه‌ی نظریه‌ی روان‌کاوی خود به اسطوره‌شناسی پرداخته و دانش گسترده و عمیق خود را در این زمینه با تحلیل روان‌شناختی آراسته است. نظریه‌ی روان‌شناسی تحلیلی یونگ مفهومی محوری دارد که بر اساس آن تشابه مضامین اسطوره‌ها توضیح‌پذیر به نظر می‌رسد و آن مفهوم ‘‘ضمیر ناخودآگاه جمعی’’ است؛ خزانه‌ای که تصاویر و محتویات آن در هیجانات روحی بشر و در قالب رؤیا و مکاشفه نمود می‌یابد. شاید بیان مذهبی این مفهوم همان چیزی باشد که یونگ با عنوان ‘‘عالم احدیت و جامعیت’’ یاد کرده است: «چیزی که در عالم احدیت به صورت یک جریان ابدی و بالقوّه وجود دارد در ظرف زمان به صورت یک سلسله رویدادهای مکرّر ولی نامنظّم (از حیث تناوب و فواصل وقوع) ظاهر می‌شود به این معنی که بسیاری دفعات با یک طرح ناهموار تکرار می‌شود» (همان: 91). نمونه‌هایی که یونگ در این زمینه مثال می‌زند شامل این موارد است: خوش‌عاقبت و بد عاقبت شدن فرزندان خدا (انسان و شیطان) که در هابیل و قابیل یا یعقوب و عیسو نیز مشاهده شده و در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها تا به امروز در قالب مضمون برادران دشمن قابل مشاهده است. همچنین مضمون مرگ یا جوان‌مرگی فرزندان خدا که نه تنها در هابیل و مسیح، بلکه در اساطیر یونانی نیز تکرار شده است. شاید شباهت زیاد اسطوره‌ها و مکاشفات آخرالزّمانی از حیث مضامین تاریک سرشار از خون‌ریزی، تخریب و نابودی در کنار تمنّا و آرزوی منجی یا رستگاری‌بخش با همین رویکرد یونگ قابل توضیح باشد.

در هر صورت یونگ با تفصیل تمام به شرح نمادها و رمزهای مندرج در رؤیاها و مکاشفات حزقیال، خنوخ و بویژه کتاب یوحنّای رسول که مکاشفه‌ای آخرالزّمانی است پرداخته و در این‌جا اشراف و چیرگی او در زمینه‌ی نمادگرایی (سمبولیسم) و اسطوره‌شناسی نمایان است.

مکاشفه‌ی یوحنّا که آکنده از تصاویر خشونت‌بار و ترسناک است از نگاه یونگ حاصل جوشش عواطف منفی‌ای است که یوحنّا به عنوان یک پیشوای مسیحی مؤمن ناگزیر بود از ضمیر خودآگاه خود براند، امّا این احساسات منفی در ضمیر ناخودآگاه او انباشته شد و هیجانی ایجاد کرد که ضمن ترکیب با باورهای دوران پیش از مسیح (مانند تولّد طفل نر در اسطوره‌ی یونانی لتو و آپولو) و مضامین ضمیر ناخودآگاه جمعی، به آن صورت پدیدار شد؛ «آن‌چه ناگهان در ضمیر او بروز می‌کند توفان زمان‌هاست، احساس قبلی یک سیر قهقرایی خطیری است که او فقط می‌تواند آن را به عنوان نیروی معدوم‌کننده‌ی ظلمتی که نتوانسته بود نور متجلّی از مسیح را درک کند تلقّی نماید ولی او نتوانست درک کند که نیروی معدوم‌کننده و انتقام‌گیرنده عبارت از همان ظلمت و تاریکی است که خدا وقتی به صورت بشر تجلّی نمود خود را از آن جدا کرد.» (همان: 177)

یونگ با تکیه بر مکاشفه‌ی یوحنّا به شرح روان‌کاوانه‌ی نمادهای اساطیری آن پرداخته و از جمله بر اصل چهارگانگی یا تربیع که نمادهای مربّع مربوط به وجه زنانگی (مؤنّث) در مورد زمین و شهر (اورشلیم) به کار رفته تأکید نموده است. همچنین به مشابهت مضامین اسطوره‌ای ‘‘ازدواج مقدّس’’ و ‘‘تولّد فرزند آسمانی’’ با اصطلاحات کیمیاگری (مانند سنگ فلاسفه یا پسر حکمت) اشاره کرده که موضوعی جالب توجّه است. از نظر او، ویژگی مشترک رمزها و نمادهای ناخودآگاه مانند طفل قهرمان یا تبدیل دایره به مربّع که در رؤیا، مکاشفه، اسطوره و کیمیاگری پدیدار می‌شود، خاصیت سازش‌دهندگی و اتّحاد اضداد است که این خاصیت به روشنی در نماد آیین مسیحیت یعنی صلیب مشاهده می‌شود. این نماد گویای سرنوشت مسیح، آن واسطه و میانجی میان انسان و خداست که به روایت مسیحیان در صحنه‌ی مصلوب شدن بین دو محکوم قرار دارد که یکی از آن‌ها به بهشت و دیگری به دوزخ می‌رود.

مکاشفه‌ی یوحنّا نیز که در بر گیرنده‌ی نمادهای سازش یا اتّحاد اضداد است، به نوعی دارای ویژگی جبرانی بوده که از تکمیل تصویر یا چهره‌ی خدا به مثابه کلّیت اعظم و جامع اضداد حکایت می‌کند: «غرض از این رؤیاهای مکاشفه این نیست که یوحنّای بشر عادی متوجّه گردد که در زیر ظاهر نورانی او چه سایه‌ای نهفته است، بلکه این است که دیده‌ی آن صاحب رؤیا را برای مشاهده‌ی عظمت خدا باز کند زیرا آن که خدا را دوست بدارد خدا را خواهد شناخت. ما می‌توانیم بگوییم که درست به این جهت که یوحنّا خدا را دوست می‌داشت و آن‌چه می‌توانست کرد تا هم‌نوع خود را نیز دوست بدارد این ‘‘عرفان’’ و شناخت خدا بر او نازل شد. او نیز مانند ایّوب قهر و غضب مهیب یهوه را مشاهده نمود و به تجربه‌ی حسّی دریافت که اصل محبّت ورزیدن به خدا یک‌جانبه یعنی ناقص است و بنابراین وی آن را با اصل ترس تکمیل نمود. خدا را می‌توان دوست داشت امّا باید از او ترسید.» (همان: 190)

یونگ همچنین کلّیت قضیه‌ی مکاشفه‌ی یوحنّا را دلیلی بر استمرار جریان تجلّی خدا در قالب جسم دانسته است: «وی یک انسان مخلوق بود که خدای تاریک خشم و انتقام مانند یک ‘‘باد سوزان’’ به وجود او حمله‌ور شد (این یوحنّا احتمالاً همان حواری مقرّب بود که در زمان پیری یک احساس قبلی درباره‌ی وقایع آینده نصیبش گردید). این هجوم که موجب پریشانی خاطر او شد تصویر فرزند الهی را در او ایجاد کرد یعنی تصویر یک منجی آینده و مولود آن همسر الهی که عکس یا نفس او در هر فرد بشر زنده است» (همان: 204-203). به همین جهت است که رمز یا نماد کانونی مکاشفه‌ی یوحنّا مربوط به زنی است که «آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پای‌هایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است و آبستن بوده از درد زه و عذاب زاییدن فریاد بر می‌آورد» (همان: 166). بدین ترتیب رؤیای مکاشفه درست مانند روش تکمیل شخصیت فردی با رمز ازدواج مقدّس پایان می‌یابد.



[1]. individuation  

[2]. shadow  

[3]. Paraclete

[4]. البتّه به نظر یونگ در مذهب کاتولیک انعطافی از لحاظ امکان اعتقاد به تداوم روح‌القدس وجود دارد.

  • ۳ نظر
  • ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۳۸