خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک چت دیگر

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۸ ب.ظ

دوستی دارم اهل سینما که غالبا در فضای مجازی با او در ارتباطم. چند روز پیش به طنز به او پیشنهاد کردم که از ظرفیت‌های موجود در عرصه فیلم عروسی استفاده کند، به این صورت که من شعری عاشقانه بگویم که نام نامزد داماد در آن باشد و به یکی از دوستان که صدای خوبی دارد بگوییم که آن را با آواز بخواند. نهایتا آن را با موسیقی‌ای که داماد انتخاب می‌کند تلفیق می‌کنیم و از این جا به بعد کار او شروع می‌شود فیلمی از داماد با سناریوی تعیین‌شده و لب‌خوانی داماد مر آن شعر را

خود من هم یک سناریو پیشنهاد کردم:

پسره کنار دریا نشسته و داره عکس دختره رو نگاه میکنه و آوازی رو می‌خونه که توش اسم خود دختره هست و از عشقش به اون می‌گه بعد پشت اون عکس مینویسه از صمیم قلب دوست دارم و ناگهان قطره اشکی که شعاع خورشید از توش داره منعکس میشه از چشم میاد و رو صورتش می‌لغزه و دوربین از نمای بسته حرکت این قطره اشک رو دنبال می‌کنه تا چکیدنش روی اون عکس. بعد اون عکس رو لوله می‌کنه میذاره توی بطری و اون رو به دریا می‌سپاره و در پایان کلیپ ما شاهد دور شدن اون عکس از ساحل به سمت خورشیدی هستیم که داره غروب می‌کنه

به این صحنه هم فکر کن که تو مسیری که پسره به سمت دریا می‌ره هی دخترای خوشگل و ترگل ورگل از کنارش رد می‌شن ولی اون فقط خیره به اون عکسه هست و کس دیگه‌ای رو نمی‌بینه 

بعد دوربین مستقیم زوم می‌کنه تو چشمش و ناگهان ما از دریچه چشم اون به اطراف نگاه می کنیم و می‌بینیم که جز تصویر معشوقش همه تصویرهای دیگه تار هستند

این صحنه فکر کنم باعث مرگ معشوقش از شدت شعف بشه

چت با یک دوست

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ب.ظ

در زمانی که از آجر دور بودم، از طنز فاصله نگرفتم. گاه‌گاه شعرهای طنزی هم برای دوستان فرستاده‌ام از جمله برای مجید عزیز که البته او هنوز فرصت نکرده است تا آن را در آجر منتشر کند.

جدای از این برای دوستان دیگری هم در شبکه‌های اجتماعی به تناسب شعر طنز می‌فرستادم. البته همانطور که می‌دانید طنزهای من غالبا طنزِ در موقعیت هستند و از این رو بیرون از آن موقعیت یا شخص، طعم طنز خود را از دست می دهند. با این حال تصمیم دارم برخی از آن اشعار را استخراج کرده و در اینجا منتشر کنم.

یکی از موقعیت‌هایی که مکررا برای من در این مدت پیش آمد این بود که دوستی، برای من شعرهایی از شعرای دیگر می‌فرستاد و من غالبا بیتی و گاه ابیاتی به عنوان استدبار و به لحن طنز در جواب آن شعر می‌فرستادم. چند نمونه از آن را به همراه بخشی از شعر اصلی در اینجا می‌آورم. البته لازم به ذکر است که شعرها به سرعت و در جریانِ چت گفته می‌شدند بنابراین کیفیت لازم را ندارند. با این حال نخواستم اصلاح کنم. هم اینکه حوصله این کار را ندارم و هم به دلیل خارج نشدن از فضای بداهه‌گویی چتی:

اصل:

تفاهم شد سرانجامِ تمام حرف و صحبت‌ها

چرا تحریم لب‌های تو بر لب‌های من باقی‌ست؟

(محسن اولاد)

من:

شتر در خواب ببیند پنبه دانه، اینکه از این پس

زمانِ عشق و حال و بزم یار و مطرب و ساقی است

نه بلکه عکس این خواهد شد و تحریم ها بدتر

که اکنون نوبت سیر و سلوک راه اشراقی است

اصل:

آغوش من به نام تو باشد...گناه نیست

در اختیار تام تو باشد... گناه نیست

.......

امشب برای خال لبت، فکر چاره باش

پرواز سمت دام تو باشد... گناه نیست

(شاعرش را دوستم معرفی نکرد)

من:

مشتی گناه باشد اگر خامِ کس شوی

اما اگر که خامِ تو باشد.... گناه نیست

اصل: 

شبیه بوسه‌ای هستم مردد بین دین و دل

حلال مذهب عشقم! حرام شرع اسلامم

(سید علی رکن الدین)

من:

بسان زهر شیرینی، دهم لذت، بگیرم جان

تو تنها دانه می‌بینی، نمی‌بینی که من دامم


چند شعر طولاتی‌تر هم برای ایشان گفته‌ام که می‌آورم:

شعر اول:

ندارد هیچ کس سودای بنده

ولو از بهر تفریحات و خنده

محاسن می کند میل سپیدی

شده مو کمتر از آنچه که دیدی

شدم شیخی برای خویش حالا

به زحمت می روم از پله بالا

تو اما در عوض رو فرم هستی

کمر از بهر دل بردن ببستی

برو پرده بیفکن از کمالت

که تا گردد هزاران داف مالت


شعر دوم در جواب شعری است که او برای من فرستاده بود و چندان جالب نبود:

بوَد شعر تو گاه ای دوست عالی

و گاهی هم نباشد هیچ مالی

ولی چون قصد ما لبخند یار است

چه غم گر گاه گل یا گاه خار است

جوانی معنی‌اش ای جان همین است

که دل‌ها زنده باشد. غیر این است؟

اگر چه موی من رو به سپیدی است

ولی شادی و شورم آنچه دیدی است


و این هم در جواب تعارفی که نهایتا به یک مدح منجر شد و البته طبق معمول پر از اغراق است:

مگو این حرف را، باید ببالم

که مثل تو نباشد کس در عالم

چگونه پر کشم تا آسمانها

بدون تو؟ تو هستی پرّ و بالم

به ذوق شکلکِ تو شعر گویم

بدون استیکرهای تو لالم

چتِ با تو دهد حس جوانی

وگرنه هست بالا سنّ و سالم

نه دلبر خواهم و نه یار و معشوق

که هستی دوست نیکوخصالم

جمال دختران هرگز نیرزد

به پیش این وحید با کمالم (نام دوست بنده)

بمان با من که با تو زنده هستم

اگر ترکم کنی باشد زوالم


البته ایشان دوست قدیم بنده هستند و سابقه مودت طولانی است. 


اندر باب زشت‌آفرینی

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۶ ب.ظ

امروز خبری خواندم درباره کسی که در شهر مشهد از روی چند عکس که از لامبورگینی داشته، یک بدنه لامبورگینی ساخته است خبر را بخوانید تا ببینید چطور کسی با حداقل امکانات توانسته چنین کاری را انجام دهد.

با دیدن این خبر ناگهان چهره تیبا به ذهنم آمد ماشینی که با دیدن آن احساس می‌کنم که دارد گریه می کند. بر خلاف نظرِ فشن عزیز، تیبای 2 را از تیبای 1 هم زشت‌تر می‌دانم. در واقع معتقدم بدترین سلیقه در طراحیِ ماشین‌های ایرانیِ سایپا بکار رفته است. بی اغراق می گویم که حاضرم با همین بی‌استعدادیِ خودم چند طرح ماشین بکشم و در برابر قضاوت مردم قرار دهم که آیا این زیباتر است یا تیبا.

واقعیت امر این است که کسی که از قوه تخیل خوبی بهره‌مند باشد، می‌تواند چهره‌ای از یک ماشین زیبا را در ذهن خود ترسیم کند. فقط نمی‌دانم که در این زشت‌آفرینی، عمد دخالت دارد یا بی‌عرضگی عامل آن است.

می دانم که شرکت‌ها مایل نیستند یک طرح زیبا را پای یک ماشین ارزان بسوزانند و قاعدتا توقع ندارم که تیبا ظاهری شبیه بی‌ام‌و داشته باشد، ولی در همین ماشین‌های ارزان‌قیمت خارجی می‌توان چیزهایی دید که دل از آدمی می‌برد. 


اگر باسواد نیستید لااقل کمی خجالت بکشید

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۷ ق.ظ

ساعتی پیش مشغول تصحیح برگه‌های امتحانی بودم چندین برگه حاوی التماس‌نامه‌هایی بودند در این رابطه که من مریض بودم و زنم مریض بود و از این خذعبلات. کم‌کم داشت این احساس به من دست می‌داد که کلاسی را برای مریض‌های بیمارستان برگزار کرده‌ام. این برگه‌ها مربوط به دانشجویان بهترین دانشگاه استان است. به جز شاید ده درصد افراد که نسبتا خوب درس می خوانند و حدود شاید بیست درصد دیگر که متوسطند، بقیه گویی آی‌کیویی در حد سندروم داون دارند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که وضعیت پیام نور و آزاد و غیرانتفاعی چطور است. باز پیام نور کتاب درست و حسابی دارد و دانشگاه آزاد هم گاه خجالت سرش می‌شود، ولی غیرانتفاعی‌ها رسما در حال چاپ مدرکند و برای جذب حداکثری و دفع حداقلی دانشجویان چیزی از درس خواندن باقی نگذاشته‌اند.

صبح هم داشتم پایان‌نامه‌ای که یکی از دانشجویان برای من فرستاده بود مطالعه می کردم مثلا من استاد مشاور او هستم و ای کاش قبول نمی کردم الآن حاضرم پولی بدهم و کسی دیگر مشاوره او را بر عهده بگیرد مزخرفاتٌ بعضُها فوقَ بعض؛ یعنی سراسر اشکال بود و گمان نمی‌کنم حتی یک پاراگراف بدون اشکال در آن دیده باشم به شکل باورنکردنی ضعیف. شاید بگویید خب تو مشاوری و باید کمک کنی تا اصلاحش کند، ولی برای من دوشیدنِ گاو نر محتمل‌تر به نظر می‌آید تا مشاوره اینان!

دانش‌جویان از طرق مختلف تلفن ما را به چنگ می‌آورند و آن وقت است که برای نمره نفس ما را می گیرند. چند روز پیش دانشجویی در مقطع ارشد به من پیشنهاد رشوه برای نمره داد. تاسف‌بارتر از خودِ این درخواست، این مساله است که آن فرد فکر می کند که با پول می‌شود استاد را هم خرید و این حکایت از فرهنگ جاافتاده رشوه در این کشور دارد.

الآن هم داشتم تحقیق یکی از دانشجویان ارشد را می‌دیدم یعنی چنان در حیرت افتادم که سبب شد این متن را بنویسم. طرف رفته و مطلب یک سایت را کلا کپی کرده و فرستاده است یعنی تصورش را بکنید حتی نرفته چند مطلب را به هم بچسباند! جالب این است که عنوان مطلب را عوض کرده تا در راستای درس باشد و جالب اینکه عنوان کاملا بی ربط به مطلب است و جالب‌تر اینکه اصلا خود مطلب هم یک خبر است! و نه یک مطلب علمی. ایشان حتی در آن کپی محض خویش از یک سایت به سراغ یک خبر درباره یک شخصیت رفته‌اند. شاید می‌گویید که چون شل گرفته‌ای اینطور شده است. متاسفانه در اشتباهید اولین بار است این درس را گرفته‌ام و درس هم مجازی است.

اینها قرار است فوق لیسانس شوند و البته به زودی دکترا هم خواهند گرفت و بسیاری از آنها پارتی مناسب برای هیأت علمی شدن را هم در اختیار خواهند داشت.

خیلی خلاصه نوشته‌ام باور کنید من که آدم بی‌خیالی هستم از این فاجعه در دانشگاه‌ها دلم به درد آمده‌ است آنقدر که می‌توانم صدها صفحه فقط از درد دل خودم در این‌باره بنویسم.

حقیقتا من الآن با این مساله مشکلی ندارم که آنها پولی بدهند تا کسی برای آنها یک مقاله خوب بنویسد یا حتی بدهند کسی برای آنها ترجمه‌ای بکند. این یعنی خجالت؛ یعنی اینکه من رویم نمی‌شود که کار مزخرف به استاد ارائه بدهم اما به هر دلیلی از خنگی بگیر تا تنبلی نمی توانم این کار را انجام دهم و لذا آن را به کس دیگری سپرده‌ام.

در باب کامنت فشن

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۳ ب.ظ

کامنتی که فشن برای پست قل فرستاد بیشتر به یک نامه اداری شبیه بود که برای مدیرکل فرستاده باشی و نه کامنتهای معمول و متعارف او

درست است که برخی تجربه‌های مطالعاتی مشترک با مجی، برای من دلنشین است لیکن تجربه زندگی و دوستی من با فشن هم از جهتی دیگر دل‌انگیز است

من فشن را با زبان خودش دوست دارم مهارت‌ها و دانش‌های او را من ندارم و علی القاعده او هم برخی از دانش‌های ما را ندارد هر چند این را انکار نمی‌کنم که دوست دارم برخی چیزهایی را که معرفی می‌کنم بخواند یا بشنود

این کار سختی نیست فقط فشن باید بخشی از وقتی را که برای دیدن هیکل سلبریتی ها و شایعات پیرامون آنها و اخبار زرد و برخی از ضایعات صرف می‌کند به مطالعه این نوع مطالب در اینترنت اختصاص دهد وگرنه فهم این مطالب فراتر از توان او نیست

من آمده‌ام ...

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ

نمی دانم چه آرم عذر تقصیر


برای این همه سستی و تاخیر


عرق ریزد ز پیشانیم شُر شُر


از این تاخیر در آپدیت آجر


مجی پرسید از من چند باری


که آجر را چرا تنها گذاری؟


به او گفتم که با خود عهد کردم


اگر کار تو مانَد بر نگردم


نشد کار مجی البته انجام


فقط بر عهد خود بفشردم اَقدام


فشن البته اصلا غم نمی‌خورد


ز هجر آجر او سختی نمی‌برد


نپرسید او خرت چند است مشتی؟


چرا رفتی ز آجر، برنگشتی


در این مدت که آجر بود خاموش


تماما کرد این محفل فراموش


ولی در من نشد این شوق نابود


که فیلَم عاشق هندوستان بود


نبردم دوستانم را ز خاطر


اگر چه خاطر من بود فاتر


دلم می‌زد برای پستها لک 


نوشتم چیزهایی گر چه اندک


کنون که هست روز اول تیر


کشاندم سوی آجر دست تقدیر


به خود گفتم دوباره ره کنم باز


برقصانم شماها را به این ساز


اگر چه احتمالا مثل سابق


تَفِرّان فِرارَ العبدِ الآبِق (یعنی مثل برده فراری)


ولی البته مج همراه من بود


اواخر تنبلی‌اش یافت بهبود


ولی دارم امید این بار شاید


سر ذوق افشن ما هم بیاید


این هم استدبار مجی عزیز که به پست منتقلش می‌کنم


چگونه شکر این نعمت گذارم؟!
که آجر را فروغی داده یارم
زبانم قاصر و قلبم پر احساس
ز شوق شعر شهرآشوب عبّاس