خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

و ناتوانی انسانِ مدرن

يكشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۳، ۱۲:۰۸ ب.ظ
بعد از پستی که به گم شدن هواپیمای مالزیایی پرداختم، اتفاق اخیر درباره کشتی کره‌‌ای هم به همان اندازه دردناک بود
اما اتفاق اخیر هر چند درد جهلِ مورد سابق را ندارد اما در این قسمت که امید مرا به توان انسانِ مدرن تحلیل برد، با آن یکسان بود.
1) کشتی نزدیک یکی از سواحل کره جنوبی است.
2) کره جنوبی یکی از کشورهای پیشرفته است
3) آنها به سرعت از حادثه خبردار شده‌اند و خود را رسانده‌اند
4) گروه عظیمی برای امداد گرد هم آمده‌اند حتی از کشورهای دیگر و از ارتش
5) هر چند کشتی به یک سمت افتاده است اما در آب فرو نرفته است
با همه این اوصاف چندصد دانش‌آموز داخل آن گیر افتاده و احیانا مرده‌اند مرگی که احتمالا برای عده‌ای از آنها تدریجی بوده است.
این مدل مردن برای من تأثرآور است یعنی انتظار مرگ قریب الوقوع آن هم در تاریکی و به تدریج.
چندین سال پیش یک زیردریایی روسیه غرق شد با در نظر گرفتن این نکته که افراد داخل آن زنده بودند اما به تدریج در اثر گرسنگی و تشنگی و شاید به اتمام رسیدن ذخیره اکسیژن مردند آن زمان به این فکر می‌کردم که چطور نمی‌توانند آنها را نجات بدهند آیا اگر انسانها متحد بشوند نمی‌توانند یک زیردریایی را از عمق دویست سیصد متری در بیاورند آن موقع واقعا تعجب کرده بودم
الآن خیلی تعجب نمی‌کنم مانند کودکی هستم که خیلی به پدر کشتی‌گیرِ خودش باور داشته است و حالا می‌بیند که چند نفر پشت پدرش را به خاک می‌مالند کسانی که انتظارش را نداشته که از پس پدرش برآیند.

  • ۲ نظر
  • ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۰۸

یک تست

شنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۴۰ ق.ظ
در یکی از شهرهای مجاور بر روی دو پلاکارد بزرگ، این نوشته ها را دیدم

(سالهاست منتظر تو بوده ایم ای ...)
(ای سفینه نجات ...)


به نظر شما موضوعِ این پلاکاردها چیست؟

1) دعا برای تعجیلِ فرج

2) به مناسبت حضور رهبر در آن شهر

3) به مناسبت نصب فرماندار جدید شهر مجاور


احتمالا اشتباه حدس زده اید. اصلا به گزینه اول و دوم ربط ندارد. این اوج چاپلوسی ای است که در این چند مدت اخیر در محیط خودمان دیده ام. ده‏‏‏ ها پلاکارد بزرگ در یک شهر کوچک برای نصب فرماندار جدید؛ (بدون اغراق بالای صد تا) آن هم با عبارات عجیب و تعاریف غریب.
برای من دیدن این نوع چاپلوسی ها امری طبیعی است اما آنچه که طبیعی تیست آن است که تعریف ها کم کم دارد رو به اغراق می رود زمانی این اغراق ها فقط برای عده معدودی بود ولی به تدریج استفاده از عباراتی اغراق آمیز با زمینه دینی برای دوست و دشمن رایج شده است اکنون راحت برای آنکه کسی را بکویند او را با یکی از شخصیتهای منفی تاریخ اسلام هم طراز می کنند و آنهایی را که می خواهند بالا ببرند باز با تعابیر دینی و تشبیه های دینی مورد لطف قرار می دهند.

  • ۳ نظر
  • ۳۰ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۴۰

واحدهای شمارش فارسی

جمعه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۳، ۰۸:۰۸ ب.ظ
کنار یک بازاری نشسته بودم از قیمت یک عدل پارچه صحبت می کرد پرسیدم عدل چیست؟ و او راهنمایی‌ام کرد. با خود گفتم که من تا چه اندازه از واحد های شمارش فارسی بی اطلاعم. به ویکی‌پدیای فارسی مراجعه کردم و واحدهای شمارش فارسی را دیدم.
گفتم شاید برای شما هم جالب باشد. بی‌تردید برخی از آنها را نمی‌دانید و یا آنکه از یاد برده‌اید یک یادآوری سریع بد نیست.
  • ۰ نظر
  • ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۲۰:۰۸


المنة للّه که در میکده بسته است

زان رو که مجی داخل عدلیه نشسته است

بیهوده منالید که حتی خود ساقی

هم داوطلب گشته و خود جام شکسته است

هر چند که شد دوره ما عصر مشقت

از فیض حضورش کَمَکی شاد و خجسته است

زین بیت رها میکنم «او» را که دل من

از رابطه های «من و اویی شده» خسته است (1)

من شیفته آن نظر نغزِ لطیفت

من عاشق آن فکر که از ذهن تو جسته است

ای مج غل و زنجیر تو شد چاره دردم

بیچاره بوَد آنکه ز زنجیر تو رسته است


۱- منظور آن است که از این بیت به بعد، مجی را مخاطب قرار خواهم داد و مانند غایب با او برخورد نخواهم کرد.




  • ۹ نظر
  • ۲۶ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۹

شعر نوروزیه ک‌ی عزیز

دوشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۳، ۰۶:۴۵ ب.ظ
فشن در کامنت پست قبل بهاریه‌ی زیبایی از جناب ک گذاشتند که از چشم من دور ماند با تشکر از فشن این شعر را منتشر می‌کنم

بگو ای دل به دلداران بهار آمد بهار آمد

به یاران وعده دیدار یار دوستدار آمد
چمن سر سبز و گل خندان و زیبا پونه وحشی
لب جوی و برگلشن، بنفشه بیشمار آمد
نسیمی می وزد در باغ و دارد بوی جانبخشی
تو گویی این شمیم تازه از کوی نگار آمد
برقص آمد میان برکه ها نیلو فر آبی
گل صد برگ زیر سایه سرو و چنار آمد
شقایق را ببین رخ سرخ ولب خندان و تن لرزان
نسیمش بوسه ای بخشید و او هم شرمسار آمد
تو گویی سرو دامادیست خوش قامت که می نازد
چمن هم نوعروسی که پر از نقش ونگار آمد
بزن مطرب نوایی خوش که دلشادم کنی امشب
بخند ای شمع، سودای تبسم های یار آمد
چه سری بوده در گلشن به مریم ها و نسرین ها
به سوسنها وسنبلها که بلبل بیقرارآمد
اگر گفتم سرودی خوش زهی بر حال شیدایی
وگر بد گفته باشم بر زبان بی اختیار آمد
مکن عیب من ای آوخ اگر نالم چو بلبلها
درون غنچه گلبرگ ترم خشکید وخار آمد

  • ۴ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۴۵

آنتراکت_نقیضه‌گویی برای سعدی

جمعه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۲:۳۴ ب.ظ
این چند روز بخاطر مشکلی که برای چشمم پیش آمده بود نتوانستم پست پایتخت را ادامه بدهم. جریان این بود که از بس به صفحه مانیتور خیره شدم و منتظر نظر فشن بر پست قبلی ماندم، در چشمانم علف سبز شد و جلوی دیدم را گرفت. اکنون که مشغول وجین آن علفها هستم مطلب دیگری برای شما می فرستم.
حتما این شعر سعدی در ستایش تواضع را دیده‌اید:
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پَست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
حالا می‌خواهم یک نقیضه‌گویی برای این شعر را برای شما بفرستم مربوط به شاعری ناشناس از دوره قاجار، که یکی از دوستانم برایم فرستاده است گفتم شما را بی‌نصیب نگذارم.
با رمز بلاگ بخوانیدش.
ضمنا استدعا دارم که این نقیضه را برای کس دیگری نقل نکنید ملاحظاتی وجود دارد البته ک‌ی عزیز هم از خود ماست.
میان ما و ک رمزی نباشد ای افشن
تو اویی و منم او، او تو باشد و او من
  • ۷ نظر
  • ۲۲ فروردين ۹۳ ، ۱۴:۳۴

درباره سریال پایتخت 1

سه شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۰۸ ب.ظ
خنده دلایل مختلفی می تواند داشته باشد از قلقلک گرفته تا گاز خنده و شادی و امثال آن. اما من در اینجا در پی خنده‌لوژی نیستم. آنچه که مد نظر من است موقعیت هایی است که به دلایلی خنده آور دانسته می شوند ما این موقعیت ها را با عناوینی چون طنز، هزل، هجو، مسخره و امثال آن می شناسیم چه باعث می شود که ما در این موارد بخندیم؟
جری با ماهیتابه ای به کله تام می زند و کله تام به شکل ماهیتابه در می آید
سنگی به پای لنگی می خورد (غوز بالا غوز)
افرادی غافلگیر می شوند (دوربین مخفی)
جوک های قومیتی
شعرهای مورد دار با الفاظ رکیک
و ...
همه اینها با اینکه در ظاهر متفاوتند اما در چهارچوبهای مشخصی جا می گیرند
1- مشاهده موقعیتهایی غیر عادی، غیر منطقی و ناسازگار و در عین حال قابل فهم
مثلا بیشتر جوکها چنین وضعیتی دارند یعنی موقعیتی را ترسیم می کنند که دچار ناسازگاری است یا برخی از اجزای منطقی خود را همراه ندارد به این معنا که در حالت عادی از انسانهای عادی انتظار رفتار دیگری می رود
مثلا آن جریان خرسی که می گوید: من خرگوشم من خرگوشم را که شنیده اید؟ آنجا انتظار می رود که خرگوشی پیدا شود اما حضور یک خرس، که به سخن هم در آمده و ادعای خنده داری می کند و پس زمینه های ذهنی شنونده جوک سبب می شود تا بدان بخندیم
ناسازگاری را هم در کاریکاتورها می توانید ببینید جایی که مثلا یک سر بزرگ بر بدنی کوچک گذاشته می شود یا در بزرگی بینی اغراق می شود که این می تواند سبب خنده شود
این موقعیتها باید قابل فهم هم باشند وگرنه صرفا باعث گیجی شنونده می شوند و خنده دار نخواهند بود مثلا ما که می دانیم آنچه که می بینیم دوربین مخفی است به آن می خندیم اما آن کسی که در آن لحظه سر کار رفته است نمی خندد و اساسا همین متوجه نشدن و نخندیدن او خود باعث خنده ماست در نهایت وقتی که خود آن فرد می فهمد که روبروی دوربین مخفی بوده او هم با ما می خندد. دلیل نخندیدن اولیه او این بود که موقعیتِ طراحی شده غیر منطقی یا ناسازگار برای او حل نشده بود. پس در واقع این نوع جوک، موقعیت غیرمنطقی یا ناسازگار اما سهل الحل هستند یا به تعبیر بهتر تا موقعی که آن موقعیت حل نشود خنده ای در کار نخواهد بود.
مثلا آن شعر مشهور اسدی طوسی را شاید شنیده باشید در آن شعر مصرع اول به شکلی است که شنونده را بسیار خشمگین خواهد کرد چون انتظار چنین توهینی را ندارد اما مصرع دوم آن را اصلاح می کند و بلکه باعث خنده می شود.
نقیضه گویی با استفاده از اشعار شاعران هم چنین حالتی دارد البته در اینجا در حالت طبیعی دستکاری صورت می گیرد حالت طبیعی همان موقعیت مالوف و شناخته شده است مثلا از رضا رفیع این نقیضه از شعر موسی و شبان مولوی را ببینید
همینطور وقتی زبان عادی و متعارف دچار دستکاری می شود مثلا در مواردی که اشعار مورد دار ایرج میرزا را می خوانیم مایه خنده ما می شوند چون از مرزهای عادی بودن گذر می کنند
البته باید به خاطر داشت که این موقعیت غیر عادی باید حل شود وگرنه اگر انسان احساس توهین بکند و یا در مواردی مانند دوربین مخفی احساس ترس یا خطر داشته باشد، لااقل این موقعیت برای او خنده دار نخواهد بود گر چه برای ناظرانی که از اصل واقعه خبر دارند خنده دار باشد
2 مشاهده اشتباه، رخداد بد یا بدبختی برای دیگران و یا ناتوانی های آنها. این مورد را معمولا به نام تمسخر می شناسیم و از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست.
یکی از معمولترین این موارد گرفتن سوتی از دیگران و دست گرفتن آن است البته قاعدتا اگر فرد ناراحت نشود و خود همراه جمع بخندد شاید از لحاظ اخلاقی موردی نداشته باشد اما خندیدن به قصد تمسخر قطعا غیر اخلاقی است
رخداد بد مانند این است که کسی روی برف لیز بخورد و شترق بخورد زمین. خندیدن به آن فرد هم خنده ای بر رخداد بدی است که برای او پیش آمده و از لحاظ اخلاقی ناسزا.
خندیدن بر بدبختی دیگران مانند معلولیت ذهنی و جسمی و دستمایه خنده قرار دادن آن هم البته نارواست.
همچنین بدبختی مکرر یا بدشانسی دیگران هم گاه مایه خنده می شود که البته جایز نیست
ناتوانی افراد هم نمی تواند اسباب خنده باشد مانند ناتوانی پیرمردی در بلند کردن باری یا ناتوانی تشخیص و تفکر درست برای کسانی که استعداد یا فرصت فراگیری نداشته اند مانند خنده بر ساده لوحان (و نه ضرورتا ساده لوحی)
متاسفانه این نوع خنده در بین ما بسیار رایج است
این مقدمه ای است برای بحث اصلی من که به پستی دیگر واگذارش می کنم

  • ۸ نظر
  • ۱۹ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۰۸

یک پست آموزشی

شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۱۹ ب.ظ
برای تمیز کردن مخرج بول استفاده از آب ضرورت دارد بنابراین باید حداقلی از آب را برای تمیز نگاه داشتن آن حفظ کرد البته روشن است که شستن تمام آلت واجب نیست و می توان به اندازه ای که رأس الآلة را تطهیر کند اکتفا کرد در حالت عادی برای کسی که وسواس ندارد گمان می کنم در اندازه دو سی‌سی کافی باشد
اما مخرج غایط را می‌توان با ابزار و ادوات دیگری نیز تمیز کرد از جمله سنگ و آجر و پارچه و دستمال کاغذی و امثال آنها. خلاصه این که اصل در اینجا آن است که هیچ ذره از غایط باقی نماند و در اینصورت ایرادی نخواهد داشت اگر رنگ و بوی غایط باقی مانده باشد (حتما درباره شکل سنگ و تیز نبودن آن دقت کافی را به خرج دهید. اگر هم زیر آفتاب بوده اول صبر کنید خنک بشود بعد استفاده کنید)
البته در صورتی که فرد دچار اسهال شده باشد و در نتیجه مساحت بیشتری حول المقعد آلوده شده باشد حتما باید از آب استفاده شود همچنین اگر نجاستی به جز غایط مانند خون همراه آن بیرون آید باز هم باید با آب شست آن را. 
این مختصر آموزش شستشوی مخارج البول و الغایط را به این مناسبت گذاشتم که شنیدم آب یزد چند ساعتی قطع بوده است و قاعدتا در این مواقع این آموزش ها به کار می آید
ضمنا با این روال که منابع آب کشور دارد ته می کشد دوستان عزیز کویرنشین و مرکزنشین من احتمالا تا سالیانی نه چندان دور فقط برای نوشیدن، آب کافی در اختیار خواهند داشت و از چنین آموزشهایی گریزی نخواهد بود
این پست زمینه طنز را داشت اما ترسیدم کسی دچار سوءتفاهم بشود بنابراین عادی برگذارش کردم

  • ۸ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۱۹

در ستایشِ دیوانگیِ مجازِ محدودِ معدود

شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۳، ۰۷:۲۳ ق.ظ

همیشه بر این باور بوده‌ام که عقل باید حاکم بر ذهن و زبان و عملِ آدمی باشند اکنون قصدِ مطرح کردنِ آن را هم ندارم که این عقلِ مدِّ نظرِ من کدام است  آنچه اکنون می‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم آن است که گاهی باید به این عقل استراحت داد البته نه با رفتارهایی که ضدِّ آن باشد بلکه با آنچه که من آن را دیوانگیِ مجاز می‌خوانم.

دیوانگیِ مجاز، رفتارهایی غیرِ عاقلانه (و نه ضد عاقلانه) هستند که نه بر بنیانی قابلِ دفاع (از نظرعقلانی) استوارند و نه بر اساسِ معیارهای عقلانیْ مفید تلقی می‌شوند یا به تعبیرِ بهتر، در نظام هزینه و فایده، نتایجِ محسوس و مفهومِ کوتاه‌مدت ندارند.

این دیوانگی‌های مجازْ مانند سوپاپِ اطمینانی عمل می‌کنند تا رفتارهای عقلانی از کنترل خارج نشوند و همچنین طروات و لطافتی هم به زندگی می‌دهند تا خطرِ متصلب شدنِ زندگیِ عاقلانه کاهش یابد. فردِ عاقل به کمک این سوپاپ‌ها می‌تواند راحت‌تر بر هوسِ کنار گذاشتنِ رفتارهای عاقلانه غلبه کند.

فراموش نکنیم که اخلاق هم عمدتا مبتنی بر عقل است و هر آنچه درباره فایده‌ی دیوانگیِ مجازِ محدودِ معدود گفتیم و خواهیم گفت، در نهایت به نفع اخلاق و اخلاقی زندگی کردن هم هست. در واقع فایده‌ی دیوانگیِ مجازِ محدودِ معدود برای زندگیِ عاقلانه و اخلاقی، آنقدر دور از ذهن و غیرِمتعارف است که معمولا دیده نمی‌شود.

این دیوانگی‌ها اگر از حد بگذرند به ضد عقل و ضد اخلاق بدل می‌شوند از این جهت است که من ویژگیِ محدود را اضافه کرده‌ام همچنین اگر کسی زیاد و به دفعات دست به این دیوانگی‌ها بزند باز هم از جاده عقلانیت خارج می‌شود این دیوانگی‌ها استثناهایی حساب‌شده در جریان عادی زندگی هستند و نه یک قاعده. این معنای قید معدود در عنوان این پست است

نکته دیگری که در این مقدمه‌ی مختصر باید بگویم آن است که این نوع دیوانگی، در هر سه حیطه ذهن، زبان و عمل وجود دارد. بنابراین سعی خواهم کرد تا نمونه‌هایی در هر سه حوزه معرفی کنم.

نمونه‌ای از دیوانگی در عرصه‌ی خلاقیت ذهنی؛ بخش‌هایی از پلنگِ صورتی

هر فیلم یا انیمیشنی در هر ژانری که باشد در درونِ قواعدی کار می‌کند که برای آن تعریف شده است. خروج از آن قواعد معمولا و به درستی ضعف تلقی می‌شود اما گاه این خروج از سر دیوانگی است بیان دو نمونه از پلنگ صورتی شاید در درک منظور من به شما کمک بکند:

پلنگ صورتی با پشه‌ای درگیر است و در نهایت برای از بین بردن او به جارو برقی روی می‌آورد در نهایت در پی به دام انداختن آن پشه، جارو برقی هر چیزی را به کام خود می‌کشد در نهایت حتی خورشید و کره زمین و حتی خود پلنگِ صورتی هم به درون جارو برقی کشیده می‌شوند.

پلنگ صورتی در یک پارک نگهبان است و با کسی که رعایت قوانین را نمی‌کند و آتش روشن می‌کند و آشغال می‌ریزد درگیر می‌شود در نهایت با تعطیل شدن پارک او کلیدها را در اتاق خودش می‌زند آبشار که از یک شیر آب بزرگ تغذیه می‌شود خاموش می‌شود همینطور آب دریاچه هم از یک دریچه فرو می‌رود حتی درختان، کوه‌ها و ماه هم با کلید او خاموش می‌شوند.

اینها خروج از قواعد است حتی همان اتفاقات عجیب و غریب داخل داستان‌های پلنگ صورتی، صاحب قواعدی هستند اما گاهی این احساس به من دست می‌دهد که سازندگان پلنگ صورتی گاهی از همان قواعد طنازانه و خیال‌انگیز محصولِ خودشان هم خسته می‌شوند.

نمونه‌ای از دیوانگی در عرصه‌ی زبان؛ مولوی و نامجو

مولوی درگیر زبان نیست اما گاهی نه تنها درگیر نیست بلکه زبان از دست او می‌گریزد قبلا کمی در این‌باره نوشته‌ام شکستن کلمات، روآاوردن به کلمات ظاهرا بی‌معنا و امثال آن از برخی نمونه‌هاست.

نامجو در عرصه آواز، بارها از قواعد خارج می‌شود درباره این فرد به ملاحظاتی نمی‌نویسم اما اگر دوستان به آثار این فرد گوش کرده باشند هم اشعارش و هم آوازش و گاه موسیقی‌اش از این نوع دیوانگی در خود دارد.

نمونه‌ای از دیوانگی در عرصه عمل

طرفدارای در ورزش مخصوصا فوتبال را می‌توان از این نوع دیوانگی‌ها دانست. طرفداری از یک تیم خاص ضرورتا دلیل موجهی ندارد و با دلایل موجه هم از بین نمی‌رود و رفتارهای موجهی را هم به همراه ندارد

 

این‌ها را خیلی خلاصه نوشتم فقط می‌خواستم ایده‌ام را مطرح کنم. شاید بعدا درباره هر یک از این موضوعات بیشتر نوشتم.

  • ۵ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۰۷:۲۳

و ناتوانی ابزارهای دیجیتال

جمعه, ۸ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۵۸ ب.ظ
دو سه روزی است دیگر جریان هواپیمای مالزیایی را دنبال نمی‌کنم البته جسته گریخته شنیده‌ام که ظاهرا در اقیانوس سقوط کرده و قطعاتی از آن پیدا شده است.
راستش را بخواهید انتظارم از جهان مدرن بیشتر بود. گمان می‌کردم در عصر ماهواره‌ها و تکنولوژی ارتباطی چنین چیزی امکان نداشته باشد که هواپیمایی به این نحو ناپدید شود و پیدا نشود، اما اتفاق افتاد. فکر می‌کنم زیادهاز حد خوشبین بودم یا به تعبیر برخی، فیلم زیاد دیده بودم فیلمهایی که در آنها حتی افراد را در روی زمین پیدا می‌کردند.
پیام این رخداد برای من درک واقعی‌تر توانایی‌های فناوری امروز بود.
گاه التهابِ جهلِ نسبت به یک فاجعه، کمتر از خود آن نیست. اگر سرنوشت امام موسی صدر از همان ابتدا مشخص بود مثلا گفته بودند شهید شده است و پیکر او به خاک سپرده می‌شد خیلی بهتر از این بی‌اطلاعیِ امروز ما می بود. خاک محمل خوبی برای فراموشی است. شاید تا حدی بتوان تسکین خانواده‌ای را که پیکر شهیدش را که اکنون چند تکه استخوان بیشتر نیست، پس از سالها تحویل می‌گیرد درک کرد. آنها می‌دانند که فرزندشان شهید شده است اما دفن کردن، چیز دیگری است حالا می‌توان یک دل سیر گریه کرد و دل به یک فراموشی آرام سپرد فراموشی که گاه همراه با یادآوری خاطرات است. گاه غم هجران می آید اما مثل قبل، زجر هجران نیست.
اکنون حال خانواده مسافران آن هواپیما تا حدی درک‌کردنی است. شنیده‌ام که خواسته‌اند تا جنازه آنها پیدا شود تا روحشان آرام گیرد اما نه این روح مسافران نیست که قرار است آرام گیرد بلکه روح بازماندگان است.

  • ۳ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۵۸