خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

تهرانآمدنیدیگر

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۳۴ ب.ظ

دوباره زمان کوتاهی به تهران آمدم و طبق معمول باید فشن را مدح بگویم 

هست تهران اگر چه گرم، ولی

نیست مانند دفعه پیشین

چه نیازی به ذکر علت آن؟ 

بازگشته به پایتخت فشین


نیست اما چو فرصت دیدار

می فرستم ز راه دور سلام

می زنم زنگی ای مجی اما

جای دیدار کی گرفت کلام؟ 


یادم افتاد که شب قبلش

بازی اتلتیکو بود و رئال

کردم این را بهانه و گفتم

چه شد آخر نتیجه فوتبال؟ 


بعد از آن گفتم از قرپخانه

اینکه هم تلخ بود و هم جالب

حرف پیچید سمت رسم و رسوم

شد فضای پژوهشی غالب


دلم از لطف صحبت او 

در همان ده دقیقه شد سیراب

آنکه با اوست کل روز چطور؟ 

بی گمان کیسمی است غرق در آب

  • ۳ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۴

شلوار تا خورده

سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۳۰ ب.ظ

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا چل سال رنجش پس از این

- خود گر چه رنج است بودن "بادامبادا" ندارد-

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد

تق تق کنان چوبدستش روی زمین می‌نهد مهر

با آن که ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد و دشنه‌ای شد

این خویگر با درشتی نرمی تمنا ندارد

بر چهره‌ی سرد و خشکش  پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز تا گفت وگویی کنم ساز

رفته‌ست و خالی‌ست جایش مردی که یک پا ندارد

  • ۲ نظر
  • ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۳۰

اگر مجاز بود

يكشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۳ ق.ظ

در رابطه میان تناسب گناه و مجازات، آنچه که همیشه برای من سوال بوده این بوده است که چرا در ادیان ابراهیمی اینقدر مجازات سنگینی برای خودکشی در جهان دیگر در نظر گرفته‌اند. حتی در اوج دینداری‌ام هم قبول این برای من دشوار می‌آمد که خودکش در جهنم جاودانه بماند بعدها که بخش دوزخ کمدی الهی را می‌خواندم، با دیدن اینکه چه بلایی سر آنها می‌آید و اینکه حتی حق داشتن جسم در آن دنیا هم (به جهت سلب جسمشان از خود در دنیا) از آنها سلب شده است، همین سؤال برای من تکرار شد.

خود همین رابین ویلیامز در فیلم چه رویاهایی می‌آیند نقش شوهر زنی را بازی می‌کند که بعد از مرگ او خودکشی کرده است و حالا شوهر برای نجات زنش به قعر جهنم می‌رود آنجا که سرما و نومیدی است.

واقعا اگر خودکشی از لحاظ شرعی مجاز می‌بود چه ایرادی داشت و چه اتفاقی می‌افتاد؟ الآن در اطراف من خودکشی‌هایی اتفاق می‌افتد و البته بیشتر آنها از میان نوجوانان است. گویی وقتی سن بالاتر می‌رود دل کندن از جان شیرین سخت‌تر می‌شود. در مورد کره جنوبی خواندم که خودکشی‌ها بیشتر در سنین بالاست. افراد نمی‌خواهند سر بار خانواده شوند. نمی‌خواهند زمین‌گیر باشند و یا در تنهایی مرکز سالمندان زندگی را به پایان ببرند شاید به تعبیری می خواهند در اوج خداحافظی کنند.

در زبان محلی ما بجای واژه زمین‌گیر، واژه‌ای وجود دارد که به غایت از آن تلخ‌تر و تأمل‌برانگیزتر است. «دستِش» ترکیبی است از دست و پسوند «اِش»، معادل پسوند فارسی «بین». اگر بخواهم واژه به واژه ترجمه کنم می‌شود «دست‌بین»؛ یعنی کسی که نمی‌تواند با دست خودش کارهای خود را انجام دهد و چشمش به دست دیگری است که او را تر و خشک کند. 

واقعیت این است که من به هیچ وجه دوست ندارم دستِش باشم. دوست داشتم که خودکشی مجاز می‌بود تا اگر در موقعیتی مشابه دستِش بودن قرار می‌گرفتم خودم را خلاص می‌کردم ولی فعلا تعهد دینی‌ام از این قویتر است. البته تعهد دینی من حریف وضعیت زندگی نباتی و وضعیت‌های مشابه آن نمی‌شود. 

  • ۶ نظر
  • ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۳

در شصت و سه سالگی

جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۴۲ ب.ظ

روزی داشتم به سمت دانشگاه اولی‌ام می‌رفتم. یکی از دوستانم از روبرو می‌آمد. تا مرا دید خنده‌اش گرفت. گفتم چرا می‌خندی گفت جلیل مرد. من هم خنده‌ام گرفت و گفتم: واقعاً؟ او ضرب المثل اخلاق و دیانت و در عین حال شوخ‌طبعی بود. در آن لحظه دردی درون دل خودم احساس کردم اما انعکاسش بر چهره‌ام متفاوت بود. باور مرگ او برای من سخت بود انگار برای آخرین بار می‌خواست با ما شوخی بکند. تصور مرگ انسانی تا آن اندازه شاد، غریب بود.

دیروز رابین ویلیامز خودکشی کرد می‌گویند اول خواست رگ‌های دستش را بزند ولی بعد تصمیمش عوض شده و با کمربند خودش را خفه کرده است. شاید اگر به من می‌گفتند یکی از بازیگرهای مشهور آمریکایی خودکشی کرده است، این آخرین احتمالی بود که می دادم. شخصیتی که اینهمه شاد و سرزنده به نظر می‌آمد سالها دچار افسردگی حاد بوده است. عجیب نیست؟

برای من خیلی عجیب است که بخواهم برای مرگ یک بازیگر خارجی پستی بگذارم، اما او برای من خاص بود و خاطرات خوبی از بازی‌های او داشتم. خاطرات خوشی که از بازی‌های او دارم را حتی از بازی‌های نیکول کیدمن ندارم! خیلی خوش‌قیافه نبود. بینی نسبتا درازی داشت. باید گفت موفقیتش محصول بازی‌اش بود و مثل بیشتر بازیگرها به ظاهر او ربطی نداشت.

نمی‌دانم اولین فیلمی که از او دیدم جومانجی بود یا انجمن شاعران مرده. در هر حال این دومی تأثیر فراوانی روی من داشت. داستان معلمی که با ورود به یک مدرسه با محیطی سنتی و سخت‌گیر، فضای فکری آنجا را متحول می‌کند. فیلمی است بسیار ارزشمند و قابل توصیه.

تقریبا اکثر فیلمهای او دیدنی‌اند اما تاکید من بر فیلم قبلی است و فیلم دیگری با عنوان «چه رویاهایی می‌آیند». شاید دیگران فیلم‌های دیگر او را توصیه کنند مانند بی‌خوابی یا آن فیلمی که در آن نقش یک پیرزن را بازی می‌کند. اینها هم خوبند ولی باز من آن دو تا را در صدر می‌نشانم و توصیه اکید برای دیدن هر دوی آنها را دارم.

فشن جان! چطور فردی با چنین ذوق، ظرافت و شوخ‌طبعی که حتی در مصاحبه‌های عادی و نه فقط در فیلم‌های او آشکارند دچار افسردگی حاد و شدید است؟ و چطور می‌توان فهمید که زیر چنین ظاهری، چنان روحیه‌ای است؟ و چرا کسی که در اوج شهرت و موفقیت است و برنده جایزه اسکار است و خانواده و فرزندانی دارد و هزاران چیز دیگر که ما خوابش را هم نمی‌توانیم ببینیم، به این نتیجه می‌رسد که زندگی دیگر ارزش ادامه دادن را ندارد؟

در همین یکی دو روز بحث‌های فراوانی بر سر خودکشی در فضای انگلیسی‌زبان وب درگرفته است. انگار خودکشی رابین سبب نوعی هشیاری جمعی و توجه به این سمت شده است. در بعضی اخبار آمده بود که در همین یکی دو روز حجم تماس با کلینیک‌ها برای درمان افسردگی در آن کشورها به بیش از دو برابر افزایش یافته است شاید مردم کم‌کم دارند افسردگی را جدی می‌گیرند.

همین الآن داشتم آمار خودکشی کره جنوبی را می‌خواندم که شدیدا در این سالها بالا رفته است در حالی که اقتصاد این کشور به سرعت رو به رشد است و سطح رفاه و امنیت بالا. حالا ببینید مثلا آمار خودکشی در عراق و سوریه و غزه چقدر است. احتمال می‌دهم در نسبت با جمعیت کمتر باشد!

آیا من افسرده‌ام؟ این اتفاق برای خود من هم سؤال‌برانگیز شده است. من آدم شوخی هستم و مثل رابین ویلیامز علاقه به نکته‌سنجی و بدیهه‌گویی طنز دارم‏. با افراد گفتگو می‌کنم و از معاشرت با طیفی که دوست خود می‌دانم لذت می‌برم، هر چند تعداد این افراد چندان زیاد نیست. با این حال آیا ویلیامز اینطور نبود؟ واقعا معیار سنجش افسردگی چیست؟

من دچار یک رخوت مزمن هستم. دست و دلم به هیچ کاری جز همین اینترنت نمی‌رود. مدتهاست سطح مطالعه من پایین آمده است و کار مفیدی انجام نمی‌دهم. بارها خواستم این را به تنبلی ربط بدهم اما چیزی در درون من می‌گوید این فقط یک تنبلی ساده نیست. چیزی در این میانه هست که نمی‌شناسمش. گاه خستگی ناگهانی و سریعی که هم جسم و هم روحم را بعد از فعالیتهای اندک، در بر می‌گیرد سبب می‌شود تا فکر کنم شاید تعادلی در بدن من به هم خورده باشد حال چه از نوع هورمونی یا ویتامینی و یا امثال آن.

گاهی هم به این فکر می‌کنم که شاید واقعا افسرده‌ام. می‌دانم که اگر اقتضائات زندگی خانوادگی نبود جز به ضرورت از خانه بیرون نمی‌رفتم. گاه با خود فکر می‌کنم که اگر کامپیوتر و اینترنت در اختیارم باشد می‌توانم سالها در یک زندان انفرادی به سر ببرم. زندگی جذابیتش را از دریچه مانیتور به من نشان می‌دهد. هنوز کشفی هست هنوز تازگی‌ای هست.

من کار می کنم، ولی این فقط برای پول است. از کارم لذت چندانی نمی‌برم ولی البته بسیار راضیم چون همین هم غنیمت است و می‌دانم اگر از آن خارج شوم چیز بهتری نصیبم نخواهد شد. البته کارهایی هستند که دوستشان دارم. روحیه تبلیغی دارم اما می‌دانم که در این فضا مناسب نیست و ممکن است شاخ‌های گربه به من آسیب بزند.

  • ۶ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۴۲

یکتهراندیگر

دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۰۷ ب.ظ

 بنا بر آنچه با خود عهد کرده بودم که با هر تهران آمدنی، مدحی برای فشن بگویم این بار هم به عهد خود وفا کردم البته این بار فشن در تهران نبود. به شهرستان رفته بود و تنها یک تماس درباره مشکلی کامپیوتری با من گرفت. گفتم که اینجا هوا بسیار گرم است ولی نگفتم کجا هستم

برای کاری این هفته به تهران روی آوردم

ز گرمی گو همی بارید آتش ز آسمان هر دم

میان مست و من فرقی نبود اندر عرق اما

تفاوت بود در فعلش: عرق خورد و عرق کردم

بگفتم این چه رسم است آفتابا؟ پس جوابی داد

که از شرمندگی در سایه ای مخفی شدم در دم

بگفتا آتشی دارم درون سینه این ایام

که هم گرمای من افزود و هم کردست رخ زردم

برفته چند روزی یار من، غمگینم از دوریش

که با هم زوج نور افشان شدیم و اینزمان فردم

بگفتم کیست یار تو؟ بگفت افشین، پس از سایه

برون رفتم به او گفتم که من هم با تو همدردم


فشن حالا که در تهران است و از محیط دور از اینترنت شهرستان خارج شده است باز هم به آجر سری نمی زند ولی من باز هم به مدح خود ادامه می دهم و قدحش نمی گویم 

بارها گفتیم مدح آن عزیز 

باز می بیند مرا او خرد و ریز

  • ۳ نظر
  • ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۷

مه نامهربان

يكشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۲ ق.ظ

چرا سری نزدی ای فشن به آجر ما

که تا کمی بزدایی غم از دل پر ما

مگر برای خرابی تبلت و لپتاپ

از این حقیر کند یاد همدم لر ما

  • ۰ نظر
  • ۱۹ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۴۲

webgardi 1

سه شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۶ ق.ظ

پیش از این وعده کرده بودم که هفته‌ای یک بار مطلبی تحت عنوان الغزارشات الاسبوعیه بنویسم. فکر می‌کنم دو باری نوشتم، ولی نشد که ادامه یابد. شاید به دلیل آنکه برنامه‌ای پشت آن بود و مرا با برنامه چه کار و شاید از باب اینکه مدتی است دست و دلم به طنز نمی‌رود و این هم شاید از باب آنکه رخدادها تلخ تر از آن‌اند که به طنز در آیند و یا آنکه در حدودی هستند که به آنها نزدیک نتوان شد.

در هر حال از آن گذشتم. اکنون به این فکر می کنم که به جای گزارش از رخدادها از وب‌گردی‌هایم گزارش بدهم. شاید مطلبی که به نظر من جالب بیاید توجه شما را هم جلب کند. شاید هنوز امیدی هم باشد که فشن و مجی عزیز هم تجربه‌های وبی خود را با من به اشتراک بگذارند.

گر چه پیرم، آرزوهایم نو اند

منتظر بهر گزارش از تو اند

1- اکنون یکصد سال از آغاز جنگ جهانی اول گذشته است و نوشته‌های متعددی در این‌باره در وب فارسی دیده می‌شود. با آنکه این موضوع مورد علاقه من نیست لیکن چند مطلبی در مورد آن خوانده‌ام از جمله مطلبی از آقای قاعد! کاری به اصل مطلب ندارم چون شما خودتان می‌توانید آن را در آدرس ایشان ببینید. اکنون تنها عبارتی از آن نوشته را برای شما نقل می‌کنم که شایان تامل است:

«‍[حاکمان اروپایی] مصمم و خیالباف بودند اما قدرت تخیل کافی نداشتند. تخیل صِرفاً مترادف خیالبافی نیست؛ به معنی تدبیر و گسترش میدان احتمالها هم هست.»

2- گاه مشغول یک بازی آنلاین می‌شوم که افرادی از سراسر جهان در آن مشغول بازی اند. قسمتی از این بازی اختصاص به نوشته‌های افراد و غالبا کری خوانی دارد و طبق معمول هموطنان ما در آن مشغول فحاشی و استفاده از الفاظ رکیک‌اند. نمی‌دانم این چه خصوصیتی است که تا می‌بینیم ناشناسیم کنترل دهانمان از دست می‌رود؟

3- این مطلب درباره عشق هم بد نبود. گفتم شما هم ببینید

می‌بخشید می‌خواستم به قندشکن نیاز نداشته باشید میخکوبش کردم.


  • ۴ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۰۶

پیش‌نویس فوتبالی

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۰۳ ق.ظ

نحوه بازیکن‌گیری تیم پرسپولیس برای سال جدید این امکان را به ذهن من آورد که شاید در پایان این فصل، این تیم را در دسته پایین‌تر ببینیم. البته من در این‌باره کاری نمی‌توانم بکنم. تنها کاری که از دست من بر می‌آید آن است که پیش‌نویسی برای پیام مسؤولین باشگاه در آن زمان آماده کنم. اگر اصلاحیه‌ای دارید بفرمایید:

امروز هواداران قهرمان پرسپولیس که به حق در میان طرفداران تمام تیم‌های جهان هیچ هواداری به فهیمی آنها یافت نمی‌شود رخداد پرشکوهی را از سر گذراندند. سقوط شرافتمندانه پرسپولیس به دسته اول مشت محکمی بود بر دهان یاوه‌گویانی که پاکیِ فوتبالِ این باشگاه را زیر سؤال می‌بردند. ما خواستیم پاک بمانیم و بهای این پاکی را نیز پرداختیم.

امروز روز نومیدی کسانی است که در بوق نتیجه‌گرایی دمیدند ولی ما به آنها یاد دادیم که نتیجه مهم نیست، همانطور که پیش از این نشان داده بودیم که بازی زیبا هم مهم نیست. آری

تنگ‌چشمان دم از نتیجه زنند 

ما به دنبال شهرت و پولیم

اکنون که برخی رکوردها را در قراردادها شکستیم، مفتخریم که به اطلاع هواداران خود برسانیم که نگذاشته‌ایم حتی ریالی از بیت المال روی زمین بماند و همه را به مصرف بهینه رسانده‌ایم. اکنون بازیکنان غیرتمند ما همگی بالای خط فقر قرار دارند و دیگر کسی از آنها درمانده پول ساندویچ و کرایه تاکسی خود نیست.

امروز افتخار ما این است که چون پوریای ولی که با شکست در برابر رقیب، دل مادر او را شاد کرد، ما نیز با سقوط به دسته پایین‌تر دل مادرانی را شاد کردیم که فرزندانشان در تیم‌هایی بازی می‌کردند که در آخرین لحظه از سقوط گریختند.

هواداران عزیز، امروز آغازی دیگر است برای خدمتی دیگر؛ یعنی بالا بردن سطح لیگ دسته اول فوتبال کشور. به امید روزی که بتوانیم سطح لیگ‌های پایین‌تر از آن را هم بالا ببریم.

آری از این پس باید بجای سقوط به دسته پایین‌تر، از صعود به دسته پایین‌تر سخن بگوییم.

  • ۳ نظر
  • ۰۷ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۳

بزرگامردی که حسنک بود

پنجشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۳۳ ب.ظ

می گویند شاعری در رثای مردی شعری زیبا گفته بود. کسی گفت حاضر بودم که من می مردم و این شعر در رثای من گفته می شد. رثاهای زیبا همیشه برایم دلنشین بوده اند و از مطالعه آنها لذت برده ام نمی دانم چرا.شاید به این خاطر که صادقانه تر از تعریف های هنگام حیات افراد اند. به نظر من داستان حسنک وزیر، یکی از زیباترین متونی است که در رثای کسی نوشته شده است، اما آیا اگر بیهقی می خواست در هنگام وزارت حسنک درباره او بنویسد اینچنین دل انگیز می شد؟

به عنوان یک نمونه دیگر، شعر سهراب سپهری در رثای فروغ با مطلع «بزرگ بود و از اهالی امروز بود» را هم بسیار دوست می‌دارم.

اگر خاطرتان باشد مدتی قبل مطلب بسیار زیبایی از سایت سیببستان برای شما فرستادم که در رثای فرزند استاد شهیدی بود اکنون از همان سایت نوشته ای در رثای یک انسان عادی برای شما می گذارم. البته این بخش پایانی این مطلب است، چون من قصد معرفی آن فرد را برای شما ندارم. تنها می خواهم این فقره پایانی را بخوانید:

«زهرا از جذابیت ظاهری زنانه بهره چندانی نداشت. پایش هم کمی می لنگید. مجرد زندگی می کرد. به اندازه کافی دلیل داشت که افسرده باشد. اما نبود. آتش درون اش بیدار بود. مهرش تابان بود. کمتر دیدم عصبانی شده باشد مگر بر سر حقی ضایع شده. او را با لبخند همیشگی اش به یاد می آورم. با آن آقاجان اینطور کنید و آنطور کنید هایش. با عشقی که به ایران داشت. زهرا نه چپ بود نه راست بود نه مذهبی یا غیرمذهبی بود. زهرا اومانیست بود. مذهب اش عشق بود به همنوعانش. دست اش نرسید کارهای بزرگ بکند اما این باعث نشد از کارهای کوچک روی برگرداند. آنچه از کار که از دست اش بر می آمد هرگز به هیچکس دریغ نکرد. آسوده بود و آرامش داشت. آن آتشی که نمیرد همیشه را پاس می داشت و از آن آرامی نصیب می برد. زود مرد اما سبک از سر جهان گذشت. با جهان خوبی کرد هرچند جهان با او خوبی نکرد چندان که سزای او بود.»

دوست دارم اگر شما هم متون مشابهی در اختیار دارید برای من بفرستید

  • ۷ نظر
  • ۰۲ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۳۳