خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

خودشناسی و نوشته های قدیمی

چهارشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۰، ۰۶:۵۳ ق.ظ
a تویی که کاسبی وقت کمی برای پرداختن به دوستانت برای تو گذاشته است.

j تویی که همیشه اسمت را اشتباها a می نویسی

o منم

r تویی

امیدوارم با این توضیحات دوستان بتوانند زیر هر پستی با این کلمات اختصاری خود را معرفی کنند


ارادتمند: O


چند نوشته قدیمی که تا پستش نکرده بودم الان که زمانش گذشته است می فرستم

دارم به قطعه دود عود شجریان گوش می‌کنم با آهنگ‌سازی استثنایی مرحوم پرویز مشکاتیان. نه بخاطر مرحومیت او، که من از نوجوانی شیفته کار او بودم و می‌گفتم که کار شجریان بعد از قطع همکاری با مشکاتیان دیگر آن قدرت سابق را برای من ندارد. البته من تخصصی در موسیقی ندارم این را فقط بنا بر ذوق خودم می‌گویم چون به نظر من ساختن موسیقی بنابر آهنگ شعر هر چند بمانند زیبایی آهنگ خود شعر زیباست اما کاری که مستقل از آهنگ خود شعر است، هم زحمت بیشتری می‌برد و هم نشان‌دهنده هنر سازنده آن است کاری که مشکاتیان در آن استاد بود. خدا بیامرزدش.


برخی شبکه‌های ماهواره ای در ماه رمضان به ساعت تهران اذان پخش می‌کند درحالی‌که در ساعات دیگر انواع برنامه‌های ناسازگار با اسلام پخش می‌کند. به نظر من آن‌ها مردم‌شناسان خوبی هستند. درک نوع دینداری ایرانیان.

هم خدا خواهند و هم خرمای تر

همسر و معشوقه را با یکدگر

دزدی از مردم سپس احسان به خلق

جامه ابریشم اندر زیر دلق

روز و شب اندر خرافه شد غریق

در درون تاکسی بحث عمیق

هر محرم پای منبر می‌رود

منتقد در ماه دیگر می‌شود


رمضان امسال بخاطر طولانی بودن روز و گرمای هوا خیلی سخت است، اما شما روزه اینترنتی هم گرفته‌اید که کار را سخت‌تر کرده است.

کرده‌ای پرهیز از خورد و شراب

اینترنت را چرا کردی جواب

یک نظر ده گر نداری پست خوب

شمس من زود است از بهر غروب

کن رها ای آر دلبرهای خویش

کاش آ هم کم نمودی کاسبیش

جِی نمی‌دانم کنون مشغول چیست

از چه دیگر اندر این وبلاگ نیست

حین شنیدن یک موسیقی با گوشی بزرگ یک دفعه دیدم که ریتمش تندتر شده و دوبس‌دوبس هم به آن افزوده‌اند تعجب کردم گفتم شاید از بیرون باشد گوشی را برداشتم و دیدم بله صدای موسیقی از ماشینی بیرون خانه است؛ یعنی صدا را آنقدر بلند کرده بود که در گوشی من نیز نفوذ نموده بود.

نیست پایان دکترا را ماجرا!

دوشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۰، ۰۴:۴۴ ق.ظ

 دکترا! تو دکتری زعهد قدیم

ما گواهی می‌دهیم ای تو حکیم

سازمان سنجشی شد دکترا

خود نگر چون و چه سان شد! پس چرا؟

اندر این اوضاع، بدتر از هویج

دکترا داریم، از آکسفورد، کمبریج

تو ارادت کن که تا دکتر شوی

از همه علم و فنی تو پر شوی

کلّه خواهد قرمه‌قرمه چون جوات

تا بریزند اندر آن قدری سوات

یک دو حرفش بس بود با طمطراق

بعد از آن باید مکیدندی سماق!

...

من که عمری آزمون‌ها داده‌ام

باز هم از قافله جا مانده‌ام

خود ندانستم که این فخر و کمال

می‌شود حاصل کنون با خرج مال!

دکترا خواهی تو؟ شل کن کیسه را

کیسه‌ات خالی است؟ پر کن کیسه را!

ای بسا دکتر شدند از راه پول

بر سر خود هم بمالیدند گول!

آزمون دکتری خود بازی است

کارخانه بهر دکترسازی است

 

****

 

در گلستانه‌ی آجر (آ)

جزّت جیگر دولت پر مهر را که در دکترپروری سرآمد دولت‌های هر دو جهان است؛ آن که رئیسش دکتری علّامه‌ی دهر است و از معاونانش کس نباشد الّا که به زیب و زینت دکترا آراسته. اگر به دقّت درزِ دکتری ایشان را بنگری، یک موی هم نیابی که در صدق و اعتبار هیچ تنابنده‌ای به گرد پای ایشان نرسد.

بیت:

ای رحیمی که از خزانه‌ی غیب

همچو کردان تو دکترا داری!

از مزایا کجا شوی محروم

تو که خود ریش و قیچی را داری؟!

بدایه التبلگ.........

شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۰، ۰۸:۰۲ ب.ظ
خداوند را شاکرم که پس از جهد فراوان توانستم سر در آخور این وبلاگ فرو کنم!

دکترا خلق مست ارزو اَند و هوا

زان پذیرا اَند پست های تو را

تخته کن وبلاگ را تا وارهی از چنگ من

ور نه چشمت کور سازد غبار جنگ من

و الی آخر.................

و جواب من (O)

اگر با تو نبودش هیچ میلی

چرا به تو دهد O گیر خیلی

با همکاری مولوی ای دیگر

شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۰، ۱۲:۰۱ ب.ظ
«چار کس را داد مردی یک درم
آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا
من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت این بنم
من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را
ترک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند
که ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهی
پر بدند از جهل و از دانش تهی»
صاحب فنی بدید آن ابلهان
بر سر و کلّه یکدیگر زنان
پس بگفتا او که من زین یک درم
آرزوی جمله‌تان را می‌دهم
چون گرفت آن پول را بست او فلنگ
خنده‌ها کرد او به ریش چار خنگ
پولشان بگرفت با رندی و کرد
او فرار از پیش روی چار مرد
آن جماعت مانده حیران ز اتفاق
همچو خر در گل بمانده تا به ساق
نه عنب آمد به دست و نه ازم
هم بشد انگور و استافیل گم
از نزاع آن جماعت هیچ سود
جز برای رند صاحب‌فن نبود
یک مترجم بود اگر در آن زمان
مثل مرتض، بحث میرفت از میان
پس پیام داستان اینکه بدان
صحبت مرتض غنیمت ای جوان

گلستانه ای دیگر

يكشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۰، ۰۶:۳۳ ق.ظ
هر چند چند روزی است اندککی وبلاگ فعالتر شده است اما این مطلب را در زمان غیبتهای متوالی مرتضی نوشته بودم بنابراین با حال و هوای آن روزها بخوانید.

مجی را گفتند مرتض چندین دوست صاحب کمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند چگونه افتاده است که به صحبت هیچ یک از ایشان میلی ندارد چنان که با جمعی دختر که عقلی زیادتی ندارند؟ گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.

گر بگویند اینطرف گیدنز

با هابرماس هست و مارکوزه

وان طرف دلبران مه‌سیما

عقلشان قد تخم خربوزه

بی‌گمان مرتضی بگوید که

بگذار علم را درِ کوزه


یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که به همراهش زنگ زدم عتاب آغاز کردم که درین مدت نه پستی و نه کامنتی نفرستادی گفت دریغ آمدم وقتی را صرف دوستان کردن و دلبران را آزردن

صحبت دوستان چه دارد سود

چون در آغوش دلبران باشی

تا به کی فکر دانش و فرهنگ

فکر اصلاح این جهان باشی

بوسه‌ای از لبانشان برگیر

تا همیشه چو من جوان باشی


یکی را از علما پرسیدند که مرتض با ماه‌روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. هیچ باشد که به یاد دوستان قدیم بماند؟ گفت شاید که از مه رویان کام نراند ولی گمان مبر که به یاد دوستان بماند.

اگر افشین ما شود محبوس

در اتاقی کنار زولیخا

پیش ویس و منیژه و شیرین

با فرنگیس و لیلی و عذرا

ژولیت، آفرودیته، هیلوئیز

پنه‌لوپه، هلن، کلوپترا

تو مپندار او کند نگهی

به یکی زان جماعت زیبا

لیک بی شک نمی‌برد از یاد

نظر و پست اندر آجر را

تشکرات

شنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۰، ۰۷:۴۷ ق.ظ
از اظهار لطف دوستان از جمله آقا (و یا شاید خانم Ka) دوست افشن متشکرم شعر زیبایشان مایه مسرت بود فعلا در مود پاسخگویی نبودم چون در حال سر و کله زدن با همان تعطیلات و تعطیلونی هستم که از آنهنا سخن گفتم

از حضور دوستان غالبا غایب هم ممنونم به زودی با مطالب جدید بر میگردم

آخ شست پام (به یاد معاون کلانتر)

اخیرا شنیدم دکترا هم به صورت پولی از طرف برخی دانشگاه ها ارائه شده است واحد بین الملل و دکترا را در گوگل جستجو کنید تا حالش را ببرید

فقط امیدوارم زمانی که به همان اندازه که مشتی داریم دکتر هم پیدا شد فراموش نکنید که من از آن قدیمی هایی بودم که با پول و سهمیه و دانشگاه چرت دکترا نگرفتم

این شعر را از اینجا نقل می کنم و موافق حال است

هرکه پستی دارد اینجا دکتر است
دیپلم ردی‌ست، اما دکتر است
هرکه شد محبوب از ما بهتران
هرکه شد منصوب بالا دکتر است
هرکه رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری، یا دکتر است
شعر نو مدیون دکترها بوَد
تو ندانستی که نیما دکتر است؟
شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما دکتر است
آن‌که مثل آفتاب نیمه‌شب
سر زد از صندوق آرا دکتر است
شاد باش ای دکتر آرای ما
دکترای جمله دانش‌های ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
دکترایت نخوت و ناموس ما
در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه
بی‌سبب افسرده‌ای، غم می‌خوری
سرزمین ماست مهد دکتری
خط‌مان وقتی شبیه میخ بود
ای‌بسا دکتر در آن تاریخ بود
این‌همه آدم که در عالم نبود
آدمی کم بود و دکتر کم نبود
من نگویم، شاعران فرموده‌اند
رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند
گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش
شاعران از رودکی تا عنصری
بی‌گمان دارند هریک دکتری
شعله‌های عشق چون گر می‌گرفت
آتشی در خیل دکتر می‌گرفت
عشق با دکتر نظامی قصه‌گو
عشق با دکتر سنایی رازجو
عارف شوریده دکتر مولوی
نام پایان‌نامه او مثنوی
حافظ و سعدی و خواجو دکترند
سروقدان لب جو دکترند
وحشی و اهلی و صائب دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند
عالمان را خود حدیثی دیگر است
حجت‌الاسلام دکتر بهتر است
بحث‌های جعل مدرک نان‌بری‌ست
بهترین سرگرمی ما دکتری‌ست
عده‌ای مشغول دکترسازی‌اند
عده‌ای سرگرم دکتر‌بازی‌اند

ضمنا قسمت پیوندهای روزانه را راه انداختم اگر لینک خوبی دیدید بگذارید (سمت چپ)

7 پند برای مواجهه با دانشجویان دوران ما

شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۰، ۱۰:۲۳ ق.ظ

1- از پرسیدن از دانشجو بپرهیز. البته این ابتدا حالت تجاهل العارف دارد یعنی به خود می‌باورانی که احتمالا می‌دانند، ولی امیدوار باش که به تدریج این حالت درونی شود و به مقام مکتب‌دار داستان مولوی دست یابی. اما اگر بپرسی، با فهمیدن کنه جهل آنها بیشتر خودت را می‌رنجانی.

آن‌کس که نداند و نداند که ندانند

همواره درون دل او آب شود قند

آن‌کس که بداند و نداند که ندانند

رنجی نبرد بیش از این وضعیت گند

آن‌کس که بداند و بداند که ندانند

نادانش نمایید به صد حیله و ترفند

2- نگذار کسی از تو بپرسد زیرا با شنیدن پرسشهای چرت آنها که غالبا قالب پرسش «لیلی زن است یا مرد؟» پس از شنیدن داستان لیلی و مجنون را دارد، رنج خواهی برد.

به شیوه‌های مختلفی می‌توان مانع از پرسیدن شد و خود در این‌باره استادی.

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

که چسان مانع پرسیدن جاهل باشی

3- به همکاران بیسواد خودت نگاه کن. حال به این فکر کن که چه کسی در اینجا وصله ناهمگون است تو یا آنها و دانشجویان، بنابراین آنکه باید برای اصلاح خود بیندیشد تویی نه آنها.

دیده‌ای اطرافیان خویش را

پس بکن تعطیل ای جان خویش را

می‌گویند از دیوانه‌ای پرسیدند چرا تو را به تیمارستان انداختند؟ گفت: دیگران می‌گفتند من دیوانه‌ام. من هم می‌گفتم آنها دیوانه‌اند. اما آنها اکثریت بودند و غالب شدند. فتأمّل

4- به این فکر کن که به جز موارد معدودی دانشگاه‌های معتبر، همه جا آسمان همین رنگ است و کندذهنان همه دانشگاه‌ها را پر کرده‌اند. این مایه آسودگی است که بدانی دوستان تو هم به چنین مصیبت شایعی گرفتارند.

همه جا آسمان همین رنگ است

پر تعطیل و کودن و منگ است

5- رو شکر کن مباد که از بد بتر شود، یا شکر کن که وضع بدتر از این نیست. اگر جای آن سولیوان بودی و می‌خواستی به هلن کلر که نه می‌دید و نه می‌شنید آموزش بدهی،  چه کار می‌کردی؟

6- وقتی آنها در یادگیری جدی نیستند تو هم لازم نیست خیلی در یاددهی جدی باشی

عالمی را خفته دیدم نیمروز

گفتم این  بیچاره خود لم داده به

آنکه شاگردی ندارد تیزهوش

اینچنین زیر پتو افتاده به

7- از مکانیسم‌های جبرانی-معنوی استفاده کن:

این رنجهاست که مرد را می‌سازد. اینها کفاره گناهان تو می‌شود. آنچه تو یادمی‌دهی هر چند در ذهن آنها نفوذ نمی‌کند اما در کائنات گم نمی‌شود و آن را به پیش می‌برد و ...

پرسش

جمعه, ۸ مهر ۱۳۹۰، ۰۳:۱۹ ب.ظ
آیا کسی از شما قصد نوشتن ندارد؟

گلستانه

سه شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۰، ۰۷:۳۸ ق.ظ
با طایفه علافان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو دوست بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که شغلی در شرکت خودرو به تو دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی وبلاگ داشتم این کامنت دادی و گاه پستی نگاشتی و بر آن دگر دو ماه گذشتی و مراجعه‌ای نکردی. گفتم الحق که مرا نیز چنین افتاده است:
آنکه کامنت می‌دهد یا پست
دوستی را در او بباید جست
وانکه هر هفته ده دقیقه نداشت
وقت بهر تو آن نه همره تست
 

  • ۲ نظر
  • ۲۹ شهریور ۹۰ ، ۰۷:۳۸

اندر حکایت های شیخ ما

شنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۰، ۰۱:۵۸ ب.ظ
زاهدی گوید جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.
 
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!


دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

 
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای‌؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟


 
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
 
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی‌خود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.


روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.


با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!! 
    
 دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان .  آلبرت انیشتین

  • ۱ نظر
  • ۲۶ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۵۸