خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

آیا می خوانندش

جمعه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۲۳ ب.ظ

این را یکی از دوستان برایم فرستاده گفتم شاید برای شما جالب باشد البته اگر بخوانیدش

«محمدعلی شاه قاجار» مانند بسیاری از بزرگان این ملک، از گذشته تاکنون، اهل استخاره بود. بیست و یک استخاره‌ی او با خط خودش در کتابخانه‌ی مجلس موجود است. اینک برخی از آن‌ها:

- پروردگارا! اگر من عجالتا با همین وضعی که دارم در سلطنت و پادشاهی بمانم و صبر کنم، عاقبت برای من خوب است و نتیجه‌ی خیر دارد؟

- پروردگارا! اگر من امشب «میرزا نصرالله» (ملک‌المتکلمین)، «سید جمال» (واعظ اصفهانی)، «بهاء» (بهاء‌الواعظین) و «میرزا جهانگیر» (صور اسرافیل) و این مفسدین را گرفتار نمایم صلاح است؟

- پروردگارا! اگر من، قصر و خوابگاه و اطاق‌های او را به دست کنیزهای «ملکه جهان» بسپارم خوب است و برایم ندامت ندارد؟

- پروردگارا اگر من امشب، توپ به در مجلس بفرستم و فردا با قوه‌ی جبریه مردم را اسکات نمایم، خوب و صلاح است؟

-پروردگارا! فردا که پنج‌شنبه، بیست و هفتم است، از خانه خارج شوم، خوب است.

-پروردگارا! اگر روز هفدهم ربیع‌الاول، سلطان «احمد» را ختنه بکنند صلاح است و خوب است؟

  • ۱ نظر
  • ۲۵ شهریور ۹۰ ، ۲۰:۲۳

من گرفتم تو نگیر

چهارشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۰، ۰۶:۰۰ ق.ظ
- شاعر: ایرج میرزا


زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر … من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر … من گرفتم تو نگیر
بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر … یاد آن روز بخیر
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر … من گرفتم تو نگیر
یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم … تک و تنها بودم
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر … من گرفتم تو نگیر
بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان … بودم از جمع خوشان
خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر … من گرفتم تو نگیر
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرمزن مگیر ؛
ار نه شود خوابگهت لای حصیر … من گرفتم تو نگیر
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم … مستحق لگدم
چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر … من گرفتم تو نگیر
من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام … خر همسر شده ام
می دهد یونجه به من جای پنیر … من گرفتم تو نگیر

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

  • ۲ نظر
  • ۲۳ شهریور ۹۰ ، ۰۶:۰۰

خود خوانیم

يكشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۵۰ ق.ظ
از وقتی که یادم میاد و صدای رادیو به گوشم خورده ماه رمضان و ربنای استاد شجریان برای گوش من با هم عجین شده بود. امسال که بیشتر درگیر اذان و افطار بودم همیشه منتظر بودم که به وقت اذان صدای روح نوازش را بشنوم. ....!!!

ماه رمضان امسال رنگ و بویش با سال های گذشته بسیار متقاوت بود. قبلا با نزدیکی ها ی افطار بو و عطر غذا مشام ملت خداجو رو نوازش می داد و چند ساعتی طول می کشید تا کوچه ها و خیابان ها افطاری گونه بشه اما امسال انگار فضا تغییر کرده بود. شنیده بودم می گفتن یادش به خیر دوره خاتمی ساعت ۵ افطار می کردیم. احتمالا چند سال دیگه می گیم یادش به خیر دوره احمدی نژاد همیشه بساط افطار به راه بود و ساعت خاصی نداشت.

برای اولین بار رفته بودم یه فروشگاه تا ولخرجی کنم و یه لباس خوب واسه خودم بخرم. یارو هم مارو ساده پیدا کرد و حسابی دوشید. وقتی اومدم خونه و حساب کردم فهمیدم کلاه گشادی سرم رفته. راست می گن اگه لر نره بازار بازار می گنده ها!

  • ۲ نظر
  • ۱۳ شهریور ۹۰ ، ۰۲:۵۰

یک داستان کوتاه

شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۰۸ ق.ظ
نانوایی باز بود ولی هنوز پخت نمی‌کردند. ماه رمضان بود و ساعت کار بعدِ یک.

- چند دقیقه مونده؟

- ده دقیقه.

دیدم برگشتن به خانه فایده‌ای ندارد. همانجا ماندم و شروع به حرف زدن با شاطر کردم. فهمیدم صاحب نانوایی هم هست البته با شراکت کس دیگری. کنار دستش یک لیوان چای بود و سیگاری هم بر لب داشت. از اینکه علناً روزه‌خواری می‌کرد بدون هیچ ترسی. تعجب کردم. زود با من صمیمی شد.

- دو سال پیش رفتم دوبی. ده روز بودم تا هواپیما نزدیک فرودگاه شد روسری‌ها رفت کنار و کم‌کم لباس‌ها آزاد شد. تا از فرودگاه بیرون اومدم یه راست رفتم دو تا بطری ویسکی خریدم تو تاکسی راننده هی می‌گفت «لا،اولین لا» یعنی نخور. بهش گفتم برو بابا. دو سه روز اول اینقدر زنای لخت دیدم که تا دو سه روز تلوتلو می‌خوردم و کنترل حسابی نداشتم. مخصوصاً لب دریا حسابی حال کردم اینجا که اصلاً ما زندگی نمی‌کنیم.

- اونجا خونه داشتین؟

- آره یکی از فامیلا اونجا کاباره داره. هر شب می‌رفتم دیسکو و کاباره. تو فکر این‌ام که برم اونجا یه نونوایی باز کنم دو سه ساله بارم رو می‌بندم.

خلاصه فصلی مشبع از حالات خود در آنجا گفت تا اینکه اولین چانه خمیر را آورد تا آن را آماده کند با انداختن آن روی تخته خمیرسازی گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم

  • ۳ نظر
  • ۱۲ شهریور ۹۰ ، ۰۸:۰۸

گلستانه

چهارشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۰، ۰۸:۰۱ ق.ظ
یکی از زبان‌سُرخان عاقلی را پرسید از کارها کدام فاضل تر است گفت تو را خواب نیم روز تا در آن یک نفس بحث سیاسی نکنی.
بحث سیاسی نکند با خرد
چونکه هزار آفتش اندر پی است
یا رودش چوب توی آستین
یا پس از آن آجر نان وی است
دو دوست یکی در شرکت خودروسازی کار کردی و دیگری در بنیاد ایران‌شناسی از پژوهش جامعه‌شناسانه نان خوردی باری این درویش گفت توانگر را که چرا پژوهش نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند گوشه‌ای نشستن و پول نفت خوردن به که پول زور از مردم بردن.
پول مفتی که می‌رسد از نفت
سوی آن از چه رو نباید رفت؟
گرچه آنقدرها نبود زیاد
خوش بود چونکه می‌رسد از باد
کار ما بی‌ثمر بود آری
لیک بهتر بود ز بیکاری
توانگر گفت تو چرا خدمت نکنی تا از مشقت پژوهش کردن برهی که خردمندتر از آن خردمندانی که تو از آنان نقل کرده‌ای گفته‌اند که پول زور از مردم بردن به که از گرانی و تورم مردن.
خودرویی با هزار عیب فروخت
که فلان‌جای مشتریها سوخت
قیمتش هم کشیده سر به فلک
می‌فروشد به صدهزار کلک
تعرفه بسته بر رقیب قدر
که نباشد مجال عرض هنر
پول زوری که شرکت خودرو
از خلایق گرفت داده به تو
بوَد از پول نفت شیرین‌تر
کار کمتر درآمد بهتر
------
 

  • ۲ نظر
  • ۰۲ شهریور ۹۰ ، ۰۸:۰۱

حسب حالی ننوشتید

چهارشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۰، ۰۵:۰۱ ب.ظ
منتظرید من بنویسم؟ وقت ندارید؟ ذهنیت ندارید؟ واتز د پرابلم؟
کسب جمعیت از زلف پریشان
در سال هزار و نهصد و شصت و خورده‌ای، شوروی یک بمب اتم خیلی خیلی خیلی قوی را آزمایش کرد. بمب آنقدر قوی بود که انعکاس آن سه دور دور کره زمین گشت و احتمالاً پدران ما صدای آن را شنیده‌اند. وقتی آن‌ها این بمب را منفجر کردند ناگهان خود نیز از قوت این بمب تکان خوردند و این آغازی شد بر برخی تعهدنامه‌ها برای محدود شدن تسلیحات اتمی.
انتخاباتی است مر ابدال را
اگر نیکول کیدمن و زن دیگری در حال غرق شدن باشند و شما فقط بتوانید یکی از آن‌ها را نجات بدهید چه خواهید کرد.  برابری در نظر، غیر از برابری در عمل است.
غریبی گرت ماست پیش آورد
کمی از بوستان می‌خواندم به داستان بتی از عاج در سومنات رسیدم. اطلاعات ضعیف سعدی از مذهب هندو و زرتشتی شگفت‌انگیز بود. آیا برای او اندکی کنجکاوی حاصل و حداقل پرسشی از دانندگان مقدور نبود.
در دایره شهرت ما نقطه تسلیمیم
لبخند مونالیزا مشهورترین نقاشی جهان است و سمفونی نه بتهون مشهورترین موسیقی جهان. کارهای ونگوگ خیلی مشهورند و خطوط در هم و بر هم نقاشی‌های پیکاسو گران‌بها. هملت و مکبث مشهورترین داستان‌هایند. آن‌ها تعیین می‌کنند چه چیزی بهتر است. اگر گفته بودند لبخند مونالیزا چرت است ما می‌پذیرفتیم الان هم که می‌گویند عالی است دهانمان را در برابر آن یک گز باز می‌کنیم. هنر سلیقه‌ای است اما سلیقه غالب مال آنهاست و سلیقه هم شکل‌دادنی است.
خود رفتن بگویدت که راه چون باید باشد
در دانشگاه اسبقم راهی را برای دانشجویان تعبیه و جدول‌چینی کرده بودند اما این راه کمی دور بود و دانشجویان از میان چمن می‌رفتند. کم‌کم این مسیر از میان چمن آنقدر پا خورد که چمن از میان رفت  و خود یک راه مستقل شد.
زمانی ایستادن ماشین‌ها برای سوار کردن خانم‌های ویژه مشکلی در تهران بود خیلی برای مبارزه با آن بحث شد اما آنچه این مشکل را حل کرد موبایل بود. دیگر زنان بر سر راه نمی‌ایستادند بلکه شماره می‌دادند و به محل کار می‌رفتند.
یافتن راه‌حل در مسائل اجتماعی چندان آسان نیست و اگر کسی بتواند راه‌حل‌های غیر مستقیمی ارائه کند هنرمند است. مدت‌هاست خود من می‌کوشم تا افراد را به استفاده از نرم‌افزارهای مجانی تشویق کنم. الان حتی اگر همه نرم‌افزارها را به رایگان در اختیارم بگذارند باز هم به جهت جذابیت‌های این نرم‌افزارها اکثر آن‌ها را حفظ خواهم کرد. الان واقعاً تنها آفیس و ویندوز برای من جالب توجه‌اند، هر چند تمام کارهای آفیسی‌ام را با ا‌ُپن‌آفیس انجام می‌دهم.
به یک راه حل فکر می‌کنم حتی از نوعی که از بالا نباشد یعنی اینکه چه اتفاقی مردم را نرمجانی خواهد کرد؟ من برای پیشرفت فکری و فرهنگی قایل به کپی‌رایت نیستم ولی وقتی جایگزین خوبی وجود داشته باشد نمی‌توانم به افراد حق بدهم
متفرقه
دکتر حسابی هم دغدغه زبان سره فارسی داشته است او فرهنگ زبانی تألیف کرده است بر پایه واژگان کهن فارسی و البته تقریباً غیرقابل استفاده. ولی همین دغدغه که یک فیزیکدان داشته جالب است مخصوصاً کسی که در پی علو و عظمت ایران بود.
وقتی سلطان محمود به فردوسی بی‌اعتنایی کرد و پاداش اندکی به او داد، فردوسی آن را به حمامی و فقاعی بخشید. فقاعی یعنی آب جو فروش
به پاداش گنج مرا در گشاد        به من جز بهای فقاعی نداد
یعنی بطور رسمی آب جو فروخته می‌شده و شغلی هم از این بابت موجود بوده است. کاویدن ادبیات فارسی نشان زیادی از نوعی آزادی نسبی در این‌باره در آن زمان‌ها دارد.

  • ۱ نظر
  • ۱۲ مرداد ۹۰ ، ۱۷:۰۱

روزمره‌گری

دوشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۰، ۰۶:۴۳ ق.ظ

خونسردی ایرانی

مهمون دوستی در یک مجتمع آپارتمانی بودم که ناگهان سر و صدای زیادی برپا شد رفتیم ببینیم چه خبره. فکر کردم دعوای ناموسیه. دیدم یکی داره برگه ای رو توی هوا تکون میده و سر یکی دیگه داد میزنه و یکی دیگه دستش خونی شده و ...

فهمیدم که درباره اینکه دوچرخه های بچه‌ها رو بزارن پایین ساختمون یا نه بحث میکنن. ظاهراً رأی‌گیری کرده بودن نتیجه منفی بوده و این آقا که دو تا بچه‌هاش دوچرخه داشتن عصبانی شده.

حقوق انسانی

رفتم یه مزرعه شترمرغ که توش سگ هم پرورش می‌دادن. یه سگایی بود از نژاد گریتدین یه همچین چیزایی.هیکلشون اندازه چهارتا سگ معمولی بود و با اینکه پشت حصار فلزی بودن میخواستن آهنو بجوئن بیان کلک مارو بکنن. پرسیدم اینا قیمتشون چنده و بدرد چی میخورن؟ سگ‌پرور گفت که اینا هنوز توله‌ان ولی سه چهار میلیونی هر کدوم قیمت دارن. پدرشون که تو درگیری بین سگا نفله شد رو سیزده میلیون خریده بودم اینا رو کارخونه‌دارا و سرمایه دارا برای جلوگیری از دزدی میخرن گفتم دزد که اینا رو ببینه درجا سکته میکنه. به نظر من این نقض حقوق انسانی دزداست...

غلبه فرهنگ ایرانی

از شما چه پنهون شیر صنعتی نمی‌خورم همیشه میرم از یک دامداری بزرگ شیر بدون افزودنی و کاستنی می‌خرم یه بار رفتم تو خود مزرعه گاوا رو ببینم دیدم یه بوی گندی بلند شده و مگسا دارن از سر و کولشون بالا میرم انگاری فقط پستون گاوا رو میشورن ولی محل زندگی گاوا افتضاح بودکارگرا افغانی‌ان ولی چون صابکار بالا سرشون نیست جذب فرهنگ ایرانی شدن.

خودبیان‌کنی افراطی

رفتم صف نونوایی سنگکی، یه پیرمردی جلوم بود از من پرسید ساعت چنده. من نگاه به همراهم کردم و جوابشو دادم. گفت من خودم همراه دارم ولی چشم سوی کافی برای دیدن ساعت نداره. پرسیدم کنجدی هم میزنه گفت آره شما حق انتخاب دارید. خلاصه فصلی مشبع درباره اینکه چقدر در انتخاب نون آزادیم و هر نونی با هر مدلی بخوایم میزنه و ... صحبت کرد بعد شروع کرد گفتن درباره اینکه یه دختر بیست و هفت ساله داره که یه پسر چار ساله داره و... تا اینکه نوبتش شد. گفتم خوب شده نوبتش شد وگرنه سیر تا پیاز زندگیشو برام تعریف می‌کرد.

امنیت جانی

رفتم دانشگاه مرکزی. ظهر رفتم مثل دفعات قبل تو سلفش غذا بخورم. چند نفر با کت و شلوار شیک و ریش آنکارد کرده دم در بودن. پرسیدن شما؟ گفتم من علمی فلان‌جا هستم. گفت شرمنده امروز سلف در اختیار مدیران مراکز است. خلاصه گفتن برین پشت از آشپزخونه غذاتونو بگیرین رفتم یه غذا توی یک‌بارمصرف دادن رفتم توی گرمای ظهر توی حیات نشستم کنار یکی دیگه که استادی بود از یزد غذامو خوردم خیلی ناراحت بود گفت رفتارشون توهین‌آمیزه. هیچی نگفتم به این فکر کردم که تو یکی از کتاب‌های دوران مدرسه (فکر می‌کنم مدنی بود) نوشته بود که این مسؤولین واقعاً داره دلشون کباب میشه که مثل مردم زندگی کنن ولی حفظ جان و امنیتشون مانع از این میشه. حالا من این رو درباره مسؤولین رده بالا قبول کردم اما چند تا مدیر که نه رتبه علمی بالاتر از ما دارن و نه به احتمال بسیار بالا در این فضای رابطه‌ای لیاقت چندانی، سلف رو برای خودشون قرق می‌کنن و استادا رو میفرستن تو حیاط.

چو رستم

پنجشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۰، ۰۷:۳۷ ق.ظ

چو رستم به وبلاگ آجر نظر

نمود ایچ نامد ز یاران خبر

شده در هوا همچو دود سپند

تو گویی که در گل فرو رفته‌اند

دو هفته، سه هفته ندادند پست

نظر هم ندادند یاران درست

به نزد همه هست یارانه پس

چرا نامده در بلاگ ایچ کس

در اندیشه بود او که آمد خبر

فتادند یاران تو در خطر

یکی اهرمن هست در عصر کام...

پیوتر که افکند آنان به دام

بپرسید رستم که آن دیو کیست؟

بگفتند آن دیوِ بد تنبلی است

به بند اندر آورده مرتض کنون

فشین و مجی هم به حبس اندرون

بغرید رستم بسان پلنگ

که با تنبلی بایدم کرد جنگ

همی پست خواهم نمودن چو شیر

که گردند یاران من هم دلیر

دو سه پست شیرین دو سه شعر تر

به جادوی آن دیو دارد اثر

فرستاد پستی نبود ایچ سود

ز پستی دگر نیز سودی نبود

دو سه پست بر آن فزون کرد و باز

نیامد ز یاران بخاری فراز

به خود گفت رستم که این بار اگر

نبینم ز یاران خویشم اثر ...

دیگه حسش رو نداشتم که این شعر رو ادامه بدم. تا همینجا برای منظور من کافیه


پاسخ گفتن مر اُ (O)  را کی مدام طعنه زدی کاسبی کردن مولانا ینیمادیجم که همان آ (A)ی آجر بودی

 

اُی عزیز دیروز در پیامکی منظوم و طنّازانه چنین آورد که:

«کاسبی را ترک کن آجر ببین

آجر از اشعار طنزم پر ببین

کاسبی را گشته‌ای ای جان اسیر

پس به آجر سر بزن دولت بگیر»

 

خلاصه این بی‌ذوق را سر ذوق آورد و اینک ناقابل مثنوی‌ای تقدیم می‌شود، امید که خنده به لب‌های یاران آورد:

 

ای رفیق خوب و فابریک! چون زحل

کرده‌ای من را ز طعن خود کچل!

من کجا و کاسبی کو؟ ای حبیب

من به نزد کاسبان: بیب بیب بیب!

گر من‌ام کاسب، بگو ع‌س‌گ‌ر کیه؟

اون که اموالش همه اولادیه!

خود بده انصافِ دل آیا که من

کاسب‌ام در پیش آن غول خفن؟!

ای صنم! این کاسبی جانم بسوخت

نی فقط این، بل دهانم را بدوخت!

طبع شعر و شاعری از من گرفت؛

همچو میرز عبدالطّمع، پیر و خرفت!

مر مرا قافیه تنگ آید همی

خود ندانم از چه گویم هر دمی

قافیه اندیشم و دانی که کسب

لا یجور القافیه حتّی به چسب! (لا یجور = جور در نمی‌آید!)

من از این دنیا چه می‌خواهم مگر؟

صندلی چوبی؟! نه ای جان پسر

من به مبلی قانع‌ام جان داداش

حاضرم تا من برقصم بی‌شاباش

ماشریت المرسدس أو آزرا

یک ابوطیّاره‌ام بس چون روآ

لا اُمَلّک بَیت ویلایی شمال

بل یکی خانه به صد خون طحال! (یه چیزی اون‌ورتر خون جگر!)

گر چه غرق کاسبی هستم ولیک

خود فراموشم نشد یاران جیک

لا احبّ الپول و المال، و البنون!

لیک انّی أکتسب یک لقمه نون!

بادمجان اف و همکاری من با مولوی 4

چهارشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۰، ۰۵:۰۴ ق.ظ
حکایت این روزهای مجلس ما مانند همان حکایت بادمجان بورانی  و ندیم شاه است. تا ۶ سال گذشته بادمجان عجب غذای خوشمزه ای بود و همین که پادشاه خوشش نیومد تدیل شد به غذای مزخرف و بی مزه. خدا پدر قدیمی ها را بیامرزد که حداقل اگه میراث مادی واسه ما نذاشتن لااقل حرف خوب زیاد زدن

نمی‌خوستم پست تازه اف را کهنه کنم بنابراین شعری را در ادامه آن می‌چسبانم:

آن یکی خوش‌فکر در کشتی نشست

رو به کشتی‌بان نهاد آن حق‌پرست

گفتش اندر باب دینت ای فتی

هیچ اندیشیده‌ای؟ گفتا که لا

گفت نیم عمر تو اندر فناست

چونکه اندیشیدن ای جان جان ماست

«ای برادر تو همه اندیشه‌ای

مابقی خود استخوان و ریشه‌ای»

پس به کشتی‌بان بگفت او: این زمان

تو بگیر از من کتابی و بخوان

تا از آن اندیشیده‌ات روشن شود

از همه بد بر تنت جوشن شود

خواند کشتی‌بان کمی از آن کتاب

کفر آمد در نگاه آن جناب

آمد عرق دینی‌اش آن دم به جوش

پرت کرد او را به بحر پرخروش

گفت هیچ دانی آشنا کردن بگو

گفت نی ای خشک‌مغز زورگو

گفت کل عمر تو اندر فناست

چونکه زور و زر همه در دست ماست