خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

در ستایش دورکیم( 2)

پنجشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۰، ۰۲:۰۶ ب.ظ

جنگ جهانی اول هنگامه‏ ی کاسته شدن از نفوذ دورکیم است، البته جنگ که پایان می‏رسد موریس هالبواکس و مارسل موسِ انسان شناس دوباره سنت او را پی می‏گیرند و باز دورکیمی‏ گری را باب می‏سازند ولی جنگ جهانی دوم دوباره از منزلت دورکیم در فرانسه می‏کاهد ( گویا تاریخ اندیشه دورکیم نیز مانند خودش میانه ای با جنگ ندارد، برعکس من!) و باز دورکیم می رود که از چشم ها بیافتد ......اعتقاد به این از چشم افتادگی به گمان من نگاهی ساده اندیشانه به تاثیر دورکیم در فضای اندیشه اجتماعی جدید فرانسه است. کافی است نحوه تاثیر افکار دورکیم بر ژان پیازه و لوی استراوس از پیشگامان "ساخت گراییِ پرنفوذ فرانسوی" را واکاوی کنیم تا دریابیم که چگونه بت عیار دورکیم این بار به طریقی دیگر برآمده است و  روح دورکیم در این نحله جدید حلول یافته است.... استوار و پا برجا.... 

پی نوشت: چند سال  پیش سارا شریعتی در نقد و بررسی اندیشه های لوی استروس گفته بود که مارسل موس خویشاوند خونی و فکری دورکیم است و لوی استروس وارث فکری مارسل موس و البته جانشین موس در کالج لوفرانس. ( زن عمیقی ست این سارا)


اندر مدح نظرهای مجی

چهارشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۰، ۱۱:۳۶ ق.ظ
وه که چه ناز است نظرهای تو

روح نواز است نظرهای تو

شخم زند مزرعه قلبمان

مثل گراز است نظرهای تو

دوش بخواندم نظرت، شوک شدم

برق سه‏فاز است نظرهای تو

فتح نمودی دل ما هر سه را

تاخت و تاز است نظرهای تو

پست ندادی و همه منتظر

گر چه نیاز است نظرهای تو

مناظره خسرو و مرتضاد (با همکاری نظامی)

سه شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۲۳ ق.ظ

این مطلب طنز است نه از جهت رنجهای مرتضی بلکه برای انتخابی که کرده است

نخستین بار گفتش از کجایی؟

بگفت ایرانیم من آریایی

بگفت آنجا چه چیزی میفروشند؟

بگفت اخلاق و دین و مردم و پند

بگفت آنجا تو داری هیچ کاری؟

بگفت علافی و خواب و خماری

از او پرسید بودی پیش از این هم؟

بگفتا نه در ایران خودرو بودم

بدو گفتا چرا کردی رهایش؟

که باید باشد انسان از خدایش!

بگفت از پنج بودم بنده بیدار

و کل روز هم علاف و بیکار

چو شیری در قفص یا همچو بازی

گرفته مردمان او را به بازی

مجالی کو که استعدادهایم

برای دیگران ظاهر نمایم

نهایت چشمهایم عینکیده

قد همچون چنار من خمیده

در آخر دادم استعفای خود را

از آنجا ورکشیدم پای خود را

شنید از مرتضاد اینها چو خسرو

بگفتا راست گفتی مخلص تو

بیا این یار شیرین از برایت

که تا تسکین دهد آن دردهایت

زرشک!!!

يكشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۰ ب.ظ

در حال حاضر در حال پریــود مغزی شدید به سر میبرم. لذا هرگونه تراوشات! ذهنی بنده به شدت ناخوشایند خواهد بود. از همین رو از تمامی دوستان و همکاران و یارانی که با حضور خود تسلای بازماندگان من شدند رو فحش می‏دم. در ضمن خواهشم از همه دوستان اینه که از این به بعد با من به مثابه یه کارمند ریقوی صنعت خودرو برخورد نکنند..... تف کردم به ذات هرچی صنعت منعت خودروه . استعفامو دادم خلاص. حالا خودم موندم و بند تنبونم ...لک و لک میکنم ببینم چه خاکی میتونم بریزم تو این سر وامونده ی  پلاسیدام ....در ضمن عینکی هم شدم تحفه همون خراب شده است بسکه از رو بیکاری و علافی زرت و زورت زل می زدم تو سه جاف مانیتور کهنه زوار در رفته ی  دهه پیش.. در ضمن تا دلتون بخواد نمک به حرومی و حروم لقمگی و از این جور مسائل پیش پا افتاده یاد گرفتم تو اون خراب شده... حالا خود دانید... در ضمن اگه کاری باری ترجمه ای تحقیقی چیزی سراغ داشتید یه ندا بدین اقلکا از گشنگی نفله نشیم این دو سه صباح باقی مونده رو....البته دکی جون شما مستثنایی از این قاعده  ترجمه و تحقیق گرفتن چون خیلی وقته مفتکی کار کردنو گذاشتم کنار ...ملتفتی که! آها تا یادم نرفته این قضیه رو هم ضمیمه کنم که سر جمع 2 ملیون و400 مونده بود ته حسابمون خیر سرمون پس انداز این دو سال و نیم...اون هم گفتیم بذار بریم واسه مادرمون یه یخچال ساید بای ساید بخریم...رفتیم کل اون پولو دادیم خریدیدیم... بالا آوردنی تو راه پله ها از دست این باربره ول شد خورد زمین درش له ش. این هم از اون دو و چهارصد باقی منده...اینو نگفتم که مزه کون سوختهی من بیاد زیر دندوناتون بلکم کفتم که بفهمید با همون در پیتی که رفته بودم تو اون خراب شده دارم میام بیرون البته با موهای سفید ترو شکم و پهلوی چرب ترو چشم ضعیفو مغز تنبل تر.... حوصله هم ندارم بر گردم متنو بخونم غلط ملط دیکته ای هاشو درست کنم...

همین دیگه....

داستان یک خواب

يكشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۰۸ ق.ظ

شبی آمد به خواب مرتضِ ما

هاتفی از عوالم بالا

گفت او را بهای هر یک پست

حوری ای در بهشت حاصل تست

همه شیرین زبان و تنگ دهان (این تضمین از هاتف اصفهانی است)

همه در خدمتت به روز و شبان

پیش حوری نشسته صبح به شب

بغل و بوس و نقطه چینی و لب (منظور از نقطه چین را باز نمی کنم)

بعد از آن رفت او به خواب فشن

گفت او را که چون شدی به کفن

در بهشت از تو پست می‏خواهند

گر نداری ز اجر تو کاهند

چون در آجر نداده‏ای مطلب

دیگر آنجا تو نعمتی مطلب

چاره پس چیست؟ افشنش پرسید

گفت بفرست پستهای عدید

خسته چون گشت مرتض از حوری

گیرد افسردگیش بدجوری

آن زمان پیش تو فرستیمش

تا مددکاریش کنی بی‏غش

مزد درمان مرتض این باشد

کل حوریش از فشین باشد

پس به خواب مجی برفت و بگفت

که نخواهند داد حوری مفت

گر بود پست تو ز افشن بیش

حوریانش ز تست بی تشویش

صبح چون O برفت در آجر

دید وبلاگ کاملا شد پر

گلستانه ای دیگر

چهارشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۰، ۰۸:۴۰ ق.ظ
گِلی سر شوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

به او گفتم نظر جانا چه داری

که من پست و نظر را طالبستم

بگو کافی است آیا گرمی آب

ببین خوب است این لُنگی که بستم

نیامد زو نظر هر چه که گفتم

دگر از او امیدم را گسستم

به ناگه گفت با من که برای

دل تو این سکوتم را شکستم

نظر بسیار اندک می دهم من

چرا که مدتی با او نشستم

کمالات فشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

نمی دانم فشین مطلب نثر مرا در چند پست قبل خواند یا نه در هر حال این را هم به او تقدیم می کنم

مثنوی مولمجی (با همکاری مولانA)

دوشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۰، ۰۵:۱۴ ق.ظ

ای فدای مدح و قدحت توأمان

بس خجالت داده‌ای تو بی‌گمان

راوی قدحم شدی امّا دریغ

همچو ماهی مختفی در پشت میغ!

قدح شاعر ز ابن محمود ای صنم

خوانده‌ام زین پیش و هم از آن قلم

قدح او قدح است نی قدحت مرا

باز هم بنوشته‌ای مدحت مرا

قدح تو شیرین‌تر از مدحی شده

همچو اشکستی که آن فتحی شده

بس شکرها ریختی در مدح، تو

باز هم ریزی نمک در قدح تو؟!

هندوانه کیلویی نهصد تومن

می‌دهی زیر بغل ای مؤتمن

بعد از آن هم یک غذای خوش‌نمک

می‌پزی از بهر یارت بی‌کلک؟!

این چه قدحی شد؟ تو خود آخر بگو

همچو مدح است آن و خوش‌تر از هلو!

این روایت را که گفتی یار من

کی روا باشد به حال زار من؟

من به دنبال غذا هستم ولیک

در غزا کی بوده‌ام آخر شریک؟

من کجا وآن آرنولد ای معتمد!

دیده‌ای پیلی که موری را بزد؟

خود گرفتم من بُدستم در غزا

آرنولدی هم رقیبم از قضا!

من به یک توپ‌وتشر لرزان شوم

گر گران بودم بدان ارزان شوم

از برای جان شیرین ای صنم

دست را در هر حشیشی می‌زنم!

 (جز که پستی را نوشتن یا نظر

بهر آجر، این بلاگ پر شرر!)

 گر مجی را این حکایت راست بود

از در حیلت بکردی خود ورود؛

می‌زدم مر مخّ آن آرنولد را

در مثل چونان «کوئستی گولد» را (= گلد کوئست)

آن‌قدر می‌دادمش watermelon

که شود جوگیر، آن Alain Delon

وعده‌ها می‌دادمش صد تا یه غاز

کای حریف بی‌بدل، محرم به راز!

از چه رو به‌هم پریدن ای رفیق

اندر این دنیای سرشار از مضیق؟!

فکر بکری کرده‌ام ای خوش ندیم

ما دو تا انباز خوبی می‌شویم

باید اوّل باشگاهی ساز کرد

زان سپس یک کاسبی آغاز کرد

تو مربّی body building اش شوی

می‌کنیم آن را اداره، ای قوی!

از اصول کاسبی چند و چنان

می‌بگفتم تا رود آن قلتبان ...

در خماری بهر کسب اسکناس

تا بگوید خود مرا چندین سپاس

او چو می‌شد محو آن خواب و خیال

می‌رهیدم من ز بندش بی‌جدال

نی سر من می‌زد و نه آلتش

خنده می‌آمد تو را از حالتش


تعلیقه ای بر پست مجی

شعر گفتی مثنوی وار و قوی

خوش خلف بودی برای مولوی

حال کردم از چنین ذوق لطیف

قدح و مدحم را شدی یکسر حریف

بی تعارف شعر تو کولاک بود

زانکه شاعر در ادب چالاک بود

مولوی در قبر کف زد از شعف

کیف کرد از شعر تو و کرد کف

چندباره خواندم آن اشعار نغز

زان مجی شوخ طبع پیلمغز (بجای پیلتن که لقب رستم بود بر تو این لقب را گذاشتم)

راست گفتی در غزای آرنولد

your way is the best, not what i told

لکن آرنولدی که با تو کرد جنگ

منفعت کی آرد او را در درنگ

آتش ایمان چو در دل دارد او

کاسبی را دل چسان بسپارد او

چون حریفت فاندمنتالیست هست

راه من پس ای مجی جان بهتر است

با عذرخواهی از مرتض به جهت آسیبی که به جهت ضرورت شعری بر مصرع انگلیسی وارد آورده ام

با همکاری مولوی 9

پنجشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۰، ۱۱:۰۴ ق.ظ

غالب این قدح قبلا نوشته شده است پیش از کامنتها و پست مجی
از کرامات مجی غافل مشو
کو برویاند همی گندم ز جو
در غزا غالب برو شد دشمنی
آرنولدی زورمندی پرفنی
پس بخوابانید پشتش بر زمین
خواست تا گردن زند او را ز کین
مهلتی از او طلب کرد آن مجی
مرد نیکوسیرت دور از کجی
گفت در آجر اگر پستی دهی
از عقوبت ای مجی جان می رهی
گفت هرگز، گر مرا گردن زنی
تکه تکه جمله عضوم بکّنی
مر مرا از پست دادن خوشتر است
بی سری از اینکه گفتی بهتر است
پس بگفتش پهلوان: حد اقل
بر نظر افزای و واره زین هچل
گفت هرگز، آن دهانت را بشوی
سر بریدن بهتر از این گفتگوی
پهلوان چون این سخنها زو شنید
شد ز خود بیخود زره را بردرید
کرد قاطی و بجای قطع سر
آلت خود را ببرید آن قدر

بعد از این سکوت معنی ندار مجی نسبت به این قدح من، گفتم بد نیست چند تا لینک در قسمت لینکهای روزانه بگذارم باشد که دوستان به آنها مراجعه کنند
ممنون از مرتض که هنوز روزی یک دقیقه برای دوستان قدیمی وقت دارد

با همکاری مولوی 8

سه شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۰، ۱۰:۱۱ ق.ظ
ای مجی که جمله فکر و ایده ای

شمه ای وا گو از آنچه دیده ای

در تفکر از ارسطو برتری

در تامل از فلاطون سرتری

کنت و دورکیم و وبر شاگرد تو

حلقه اندیشمندان گرد تو

این زمان شایسته سالاری چو نیست

جای تو در صدر مجلس ها تهیست

از دماوند ای مجی سازم قلم

جوهری سازم ز اقیانوس و یم

تا نویسم مدح تو تا روز مرگ

در کتابی سه هزار میلیارد برگ

هندوانه دادمت زیر بغل

جملگی شیرین مجی جان چون عسل

هم دروغ و راست گفتم مدح تو

نوبت آمد تا بگویم قدح تو


فعلا این را داشته باشید تا قدح را هم پست کنم

راستی این لینکهای سمت چپ را هم ببینید و خودتان هم اگه لینک جالبی دیدید بفرستید

گلستانه ای دیگر

دوشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۰، ۰۷:۰۶ ق.ظ
غالب این متن پیش از پست مجی نوشته شده است بنابراین مضمون آن همان پست نفرستادن است گر چه مجی ترک عادت کرده اما نوشته قبلی را محض انبساط خاطر میفرستم

یکی هرگز پستی ندادی و به ماهی نظری فرستادی. صاحبدلی گفتش:
پستی ندهی که خاطری شاد شود
یا لااقل این بلاگ آباد شود
کامنت بده اقلکا در ذهنت
یک ذره تحرکات ایجاد شود

مجی را سرماخوردگی ای مختصر پدید آمد گفتندش دعایی مر دوستان را بکن تا به برکت انفاس آنان، آب بینی ات بند آید یا پستی بفرست بود که عطسه ات نیاید گفتا دعا خواهم نمودن که آب بینی ظاهری کریه دارد. صاحبدلی گفت دعایش از آن رو اختیار آمد که کنار آن کاسبی ممکن است و با نوشتن نه.
جانب یاران ندارد هیچ میل    پست او باشد ستاره سهیل
در مثل کبریت احمر نادر است     دست آن را در نظر از پشت بست

فشن را گفتند از خود کم پست تر دیده ای یا شنیده ای گفت آری روزی پستی فرستاده بودم وبلاگ آجر را. پس به حاجتی بیرون رفتم. مجی را دیدم پشته ای پول فراهم آورده و تراول گرد کرده. گفتمش به آجر نیایی که بعد سالی پستی فرستاده ام. سر بلند کرد و گفت:
گر چه وبلاگ جای احباب است
فکر نان کن که خربزه آب است
جمله ملت به فکر کاسبی اند
تو رها کن o را که او خواب است
leave کن این friendبازی را
core این life،؛ money و job است