خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۹ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

دست دوستی از سر ناچاری

دوشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۵۲ ب.ظ

هفته وحدت گذشت بعد از سال‌ها مراسم گرفتن و سمینار گذاشتن و امثال آن بیش از پیش به این باور رسیده‌ام که بزرگانِ مذاهب اسلامی از تهِ دل به وحدت باور ندارند و یا اینکه از ترس دیگران از اقدام‌های عملی جدی رویگردانند. سخنرانی‌ها هم معمولاً همان شکل کلیشه‌ای همیشگی را دارند وقتی امروز یکی از آن سخنرانی‌ها را دیدم که باز به همان شعار همیشگی و فوق بدیهی و بی‌خاصیتِ «وحدت به معنای سنی شدن شیعیان و شیعه شدنِ سنّیان نیست» پرداخته است خواستم مطلبی در این‌باره بنویسم. واقعاً چرا باید کسانی فکر کنند که چنین مطلب بدیهی‌ای را پشت سر هم تکرار کنند و از پرداختن به مسائل واقعی در این‌باره طفره بروند. در فضایی که جنگ میان شیعه و سنی، روز به روز شعله‌ورتر می‌شود و کم است روزی که عده‌ای بر سر آن جان خود را از دست ندهند، طرح این مباحث چه فایده‌ای دارد؟

تنها راه وحدت، مدارا و احترام است. اگر کسی به امام علی (ع) بی‌احترامی کند نباید انتظار داشته باشد که دست وحدت به او بدهم. همچنین کسانی که به بزرگانِ اهل سنت توهین می‌کنند چه به طور مستقیم و چه غیرمستقیم، نمی‌توانند از وحدت سخن بگویند. در بسیاری از مراسم‌های مذهبی این اتفاق می‌افتد و کسی هم اقدام عملی در این‌باره نمی‌کند و فتوایی نمی‌دهد و سخنی علنی نمی‌گوید. آن وقت چطور می‌توانیم از وحدت حرف بزنیم. ما حتی در همان قدم اول درمانده‌ایم.

مدارا به معنای پذیرفتن عقیده طرف مقابل نیست بلکه به معنای پذیرفتن این است که طرف مقابل حق دارد در چارچوبِ حقوق اولیه انسانی، عقیده خاص خودش را داشته باشد و جان و مال و ناموس‌اش محترم باشد. اینکه بتواند آزادانه اعمال مذهبی خودش را انجام دهد و به جهت مذهبش دچار هیچ محدویتی در حقوق انسانی و شهروندی‌اش نداشته باشد.

به نظر من غالبِ کسانی که اکنون سخن از وحدت شیعه و سنی می‌گویند و احتمالاً به آن معتقدند به آن از منظر ضرورتی در مقابل دشمنان نگاه می‌کنند و هیچگونه باور قلبی به مدارا ندارند مانند اینکه با دشمنی موقتاً صلح کنی تا دربرابر دشمن مشترک بایستی.

این نگاه بسیار خطرناک است. شاید موقتاً جواب بدهد (که البته نمی‌دهد و تجربه هم آن را نشان داده است) اما هیچ آبی بر آتش اختلافات مذهبی خشونت‌باری که هم‌کنون در اطراف و اکناف جهان شعله‌ور است نمی‌ریزد. باز هم بی‌گناهان خواهند مرد و سمینارها برگزار خواهد شد.

به یاد مزه‌های قدیمی

شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۱۶ ب.ظ
یکی از اتفاقاتی که بی‌سروصدا در اطراف ما می‌افتد و به آن توجه نمی‌شود از بین رفتنِ برخی تجربیاتِ طعمی است استفادهبی‌رویه از کودهای شیمیایی و سموم و کشیدنِ شیره زمین‌ها و کشت‌های چندباره سبب شده است تا مزه خیلی از چیزها عوض شود.

کاهو تقریبا دارد مزه آب پیدا می‌کند بزرگ‌تر شده است و بی‌مزه‌تر. بچه بودم چند کاهو را در یک وعده با لذت می‌خوردم مخصوصا مغز کاهو ممست‌کننده بود ولی الآن اگر یک کاهو بخوری دم می‌کنی و شکمت پرباد می‌شود. قدیم، پرتقال می‌خوردم
که غذا هضم شود الآن پرتقال‌ها خیلی بزرگ‌تر شده‌اند و دیگر آن مزه ترش و شیرین سابق را ندارند شیرین‌نمایی آنها از بی‌مزگی آنهاست. پرتقال‌های محلی در رقابت با تامسون‌های بی‌خاصیت شکست خورده‌اند فقط به این خاطر که تامسون مجلسی‌تر است. الآن یک پرتقال را هم به زحمت می‌توان خورد کافی است که یکی از آنها را تا آخر بخوری تا شکمت زندان باد شود ای خردمند
برنج‌های قدیمی منقرض شده‌اند فقط به جهت مجلسی نبودن! برنجهای دراز بر برنجهای گرد غلبه کرده‌اند الآن فقط اسم آن برنجها را از قدیمیها می‌شنوم
هندوانه و خربزه هم داستان مشابهی دارد و همینطور بسیار چیزهای دیگر. مدتهاست مزه موز فاجعه است فقط کافی است به خاطرات موزی خودتان مراجعه کنید
این جدای از اتفاقی است که در زمینه خوردنی‌های دیگر افتاده است نوشابه دیگر آن مزه قدیم را ندارد این تفاوت واقعی است هر چند دلیل آن را نمی‌دانم. شیر هم خیلی با شیر محلی متفاوت است برای خوردن شیر حقیقی، باید گاوهای واقعا محلی با پتسان‌های کوچک را پیدا کنید گاوهایی که صبح می‌روند جنگل و شب بر می‌گردند نه این گاوهای بزرگ‌پتسان کاه‌خور.
شاید کسی فکر کند که من مثل پیرمردهای پارک‌نشین فقط می‌خواهم از قدیم‌ها تعریف کنم اما اینطور نیست. حرف‌های من واقعیت دارند واقعا نسل‌های جدید هیچ‌وقت مزه واقعی خیلی چیزها را نمی‌فهمند و فکر می‌کنند مزه‌ها از اول اینطور بوده‌اند

رادیوی توشیبای من

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۲، ۰۴:۵۳ ب.ظ
رادیو همدم دوران کودکی من بود تقریبا به همه چیز گوش می‌کردم از برنامه خردسالان گرفته تا قصه ظهر جمعه با اجرای رضا رهگذر و حتی برنامه آخر شب که فکر کنم اسمش راه شب بود. صبح جمعه هم یک برنامه طنز پرطرفدار بود با نام صبح جمعه با شما با اجرای بسیار خوب و طنزهای شیرین که آذری و نوذری از مهمترین اجراکنندگانش بودند شبهای پنجشنبه هم یک برنامه جالب داشتند با نام فرهنگ و مردم (اگر اشتباه نکرده باشم) که خانم شمسی فضل اللهی مجری آن بودند. قصه شب محبوب‌ترین برنامه من بود از ساعت ده شب شروع می‌شد تا ساعت ده و نیم و از شنبه تا چهارشنبه. داستانها بصورت سریالی بودند و معمولا در یک هفته تمام می‌شدند. پنجشنبه یک داستان مجزا بود که در همان یک قسمت تمام می‌شد و جمعه هم روز جدایی بود. هر روز ساعت‌ها رادیوی توشیبای قدیمی کنارم بود موسیقی سنتی استادان موسیقی را که در آن زمان بسیار پخش می‌شد با اشتیاق تمام گوش می‌کردم اما برای شنیدن صدای قرائت استادان مشهوری چون عبدالباسط و مصطفی اسماعیل و منشاوی که معمولا قبل از اذان پخش می‌شد به یک اتاق خلوت می‌رفتم و در سکوت به آنها گوش فرا می‌دادم

سطح برنامه‌ها برای من مهم نبود. به همین خاطر این فرصت را داشتم که با مطالب عمیقی روبرو شوم البته بدون آنکه مفهوم آنها را دریابم. از جمله اشعار و داستان‌های زیبایی که در برنامه‌های مختلف رادیو پخش می‌شد. کمی که بزرگتر شدم شب‌بخیر کوچولو هم شروع شد و مدتها با موسیقیِ زیبای انتهای آن حال کردم:
گنجشک لالا، سنجاب لالا ....  
وقتی اولین بار تلویزیون توشیبای سیاه‌ و سفید چهارده اینچ‌مان را با یک تلویزیون بیست و یک اینچ رنگی عوض کردیم کم‌کم این همزیستی‌ام با رادیو رو به افول گذاشت اکنون یک شنونده عادی رادیو هستم البته فقط هنگام رانندگی.
چند روز قبل این شعر منسوب به ابوسعید ابوالخیر را در جایی خواندم به یاد موسیقی ابتدایی یکی از برنامه‌های رادیوی آن زمان افتادم. شعری که هر شب آن را می‌شنیدم اما نمی‌دانستم که به چه زیبایی این را بیان می‌کند که راه‌های رسیدن به خدا به عدد انسان‌هاست.
راه تـو به هــر روش که پوینـد خوش است
وصل تو به هر جهت که جویند خوش است
روی تو به هـر دیــده که بیننـد نکوست
نام تو به هر زبان که گویند خوش است 

امثال الأُجَرا 1

شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۳۰ ب.ظ
کارکرد ضرب‌المثل‌ها غالبا آن است که قواعدی کلی را برای تطبیق بر موارد جزئی ارائه کنند اما به نظرم رسید بد نباشد ضرب‌المثل‌ها را عملیاتی کنم و سعی کنم در نسبت با هر یک از اعضای آجر در آنها بازنگری کنم. این محصول آن ایده است. هر ضرب‌المثلی چهار نسخه خواهد داشت اوّلیِ آنها همان ضرب‌المثل متداول خواهد بود:

مرتض: از آب کره می‌گیره
فشن: از کره کره می‌گیره
مجی: از هوا کره می‌گیره
من: کره خرید ولی فهمید که دنبه رو با ماست قاطی کردن به اسم کره بهش قالب کردن

مرتض: من راضی، اون راضی، گور پدر قاضی
مجی: من راضی، اون راضی، قاضی هم راضی (بالاخره همکاره دیگه)
فشن: من ناراضی، اون راضی، پس اصلا نمی‌ریم طرف قاضی
من: من ناراضی، اون ناراضی، قاضی هم ناراضی

مجی: خرش از پل گذشت
فشن: خرش داشت از پل می‌گذشت که لیز خورد افتاد توی آب
من: اصلا خری نداشت که از پل بگذره
مرتض: خرش که از پل گذشت با یه خر ماده دوست شد و اینطوری صاحب دو تا خر شد

مجی: گلیمش رو از آب بیرون کشید
مرتض: گلیمش رو با کمک اون خانومه از آب بیرون کشید
فشن: گلیمش رو آب برد
من: رفت گلیمش رو از آب بیرون بکشه آب اون رو و گلیم رو با هم بردش

فشن: اگه نره بازار، بازار می‌گنده
مجی: اگه بره بازار هم فرقی نمی‌کنه، باز بازار می‌گنده
مرتض: اگه نره بازار، فقط بازار کامپیوتر و موبایل می‌گنده
من: بازار! بام! شیب!

مرتض: فیلش یاد هندوستان می‌کنه
مجی: فیلش از همین جایی که هست راضیه
فشن: اسبش یاد هندوستان می‌کنه

من: فیلش آلزایمر گرفته

این نوشته قالب طنز دارد امیدوارم مایه رنجش کسی نشود

مشاعره با مجی

يكشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۲، ۰۷:۲۰ ب.ظ
امروز یک مشاعره اس ام اسی با مجی داشتم

می‌خواستم این مشاعره را برای دوستان بگذارم اما شعر طولانی مجی، در موبایلم دو بار آمد و حذف شد انگار گوشی نوکیای قدیمی‌ام ظرفیت آن حجم از متن را نداشت.

از مجی می‌خواهم که شعر اصلی خودش را تایپ کند و بگذارد اگر در این پست نمی‌شود در پستی دیگر تا من هم با حاشیه‌های خودم آن را تکمیل کنم. [مجی: با اجازه‌ی جناب حکیم در همین پست دست برده و جای خالی را پر کردم!]

داستان این بود که در اخبار شنیدم که در یزد برف آمده است در زمانی که مجی در سفر بود و این جرقه‌ای بود تا اس‌ام‌اسی با این مضمون برای مجی بفرستم:
من:
این شنیدستم که در برف فراق
بوده یزد و گشته طاقت سخت طاق
چونکه برگشتی چسان گشته هوا؟
آفتابی گشته و بس باصفا؟

بی‌تو زندان سکندر نام اوست
پس بخوانش آشویتس ار نیست دوست


مجی:

شهر ما بی روی تو ای خوش نگار

گه ز سرما بفسرد گاه از شرار

برف نآید لیک سوزی از فراق

می‌بسوزد استخوان پا و ساق

آفتابش بی تو ای شمس شریف

ملتهب در صیف و لرزان در خریف

یزد را بی روی تو سهل است اگر

سجن اسکندر بگویند و بتر ...

یا اوین و آشویتس و بو غریب ...

بل توان گفتن بدون شکّ و ریب:

بی‌حضور باصفایت ای صنم

جنّت‌المأوی بود زندان غم!


من:

با چنین شعر درخشان ای مجید
کرده‌ای اشعار من را ناپدید
بس خجالت می‌برم از شعر خویش
مات گشتم با همین یک‌بار کیش
چون رقابت نیست اندر حد من
پس همان بهتر که بربندم دهن
برف آمد هفته قبل آن دیار
کردم آن را دستمایه مدح یار
خود ندانستم که مدح آن شریف
حاصل آرد اینچنین شعر ظریف

مجی:
در خور تو بیش از این است ای رفیق
شعر تو پرمایه، شعر من رقیق


به جهت جواب مفصلم در کامنت، ابتدا کامنت مجی و سپس خودم را می‌آورم:

مجی:


دوستان عنایت دارند که تمام مقدّماتی که دکتر راجع به پاک شدن پیامک از گوشی و این حرف‌ها گفته، «آسمون‌ـ‌ ریسمون»ی بیش نیست! چون محتوای اشعار بنده مدح حضرت حکیم بود دکتر تصوّر کرده که اگه خودش اشعار من رو بگذاره کمی تا قسمتی خودپسندانه خواهد بود. از کلمات گهربار خودش استفاده می‌کنم که عارف باش مشتی! حالا بدتر از این، برداشته شعر من رو (بیت آخر) دستکاری و بل تحریف کرده! آخه دکتر جان از شما بعید بود چنین تعرّضی به حقوق معنوی شاعر یک‌لاقبایی که من باشم! البتّه بنده در اقدامی مصلحانه جلوی این تحریف تاریخی رو گرفتم!

در ضمن از امروز صبح آن‌چنان برف فراق در یزد باریدن گرفته که در چند سال اخیر بی‌سابقه بوده و گودزیلا رو هم می‌شه در اون تا چند روزی نگه داشت! از صبح تا الان که دیگه شب شده کم‌وبیش بارش ادامه داشته و اگه خدا بخواد تا آخر شب خواهد بارید. برای اوّلین بار برف‌پاک‌کن خیلی از ماشین‌ها در یزد کارکرد اصلی خودش رو ایفا کرد!

من:

مجی را سپاس هم به جهت تایپ شعر زیبایش و به جهت دقتش در اصلاح خطای عمدیِ من در بیت آخر که البته اصلاح خطایی و ایجاد خطایی دیگر بود که من تصحیحش کرده بودم تصحیح من این بود:

در خور تو بیش از این است ای رفیق
شعر تو بی‌مایه، شعر من عمیق

و هم بخاطر اشاره ظریفش به داستان مولوی (حکایت مارگیر و اژدها) در این فقره که «گودزیلا رو هم می‌شه در اون تا چند روزی نگه داشت!» و دوستان می‌دانند این را. به قول مولوی:

اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق

دکتر خروش هم سخنرانیِ درخشانی درباره این شعر دارد که آشنایی با آن سخنرانی را مدیون مرتض‌ام

همچنین اشاره به این حکایت از آشنایی فوق العاده مجی با مثنوی دارد 

آنچنان با مثنوی گردیده اخت

که به پیشش گشته مادرزاد لخت

یعنی آنکه معنیش را بی‌حجاب

داده اندر اختیار آن جناب

آنچنان با مثنوی مج شد عجین

در مثل چون کابوی و شلوار جین

من چه گویم چونکه استاد است او

تا بگویم ف فرح‌زاد است او

یک اشاره کردم او آن را گرفت

جسم را دادم نشان، جان را گرفت

من چه گویم کلّ رگ‌هایم ز هش

رفته‌اند و حال بنده گشته خوش

ز افتخار همرهیِ فاضلی

بلکه شاگردیِ مرد کاملی

 ضمنا واقعا اس ام اس مج پرید و این از سر تواضع نبود دو مدح قبلی‌‌ام درباره مج را هم به انتهای همین پست منتقل می‌کنم به یادگار

ای تمنای تو چون فرمان، بخواه
تو رها کن آن کتاب و جان بخواه
کی کند خواهش ز بنده پادشاه
تو مخوانش خواهش این باشد گناه
سر ببازم چون تو فرمان می‌دهی
می‌دهم جان، چون که تو جان می‌دهی
درد خواهم چون تو درمان می‌دهی
کن خرابم چون تو سامان می‌دهی

و

من چه گویم در حق مج چونکه او
قلب دارد در سپیدی مثل قو
آنکه باشد در زلالی همچو آب
کی توانم بر سرش گشتن خراب
نقطه ضعفی نباشد در مجی
تا بگویم قدح آن نقص و کجی
شیوه‌ام را خوب گفتی ای فشن
لیک استثناست آن مردِ خفن

این هم ادامه کامنتها برای یادگاری:


فشن جان!
بر زبان است این فضایل ای فشن
فضل تو آمیخته با جان و تن
دلخوشیِ من به حرف است و کلام
در عمل اما تواَش کردی تمام
ژاژخایی را نوشتی بر خطا
در عمل اما من استم ژاژخا
اندک علم خویش را در توی بوق
کردم و عرضه نمودم توی سوق
مج ولی چون چشمه‌ای باشد که کم
آب دارد لیک پیوسته به یم
مرتضِ ما چاه نفت است البته
باید استخراج کردش با مته
سخت می‌آید بدست اما ثمین
هست چون می‌آید او روی زمین
تو ولی اورانیوم هستی فشن
شو غنی تا بگذری از ما سه تن

ای برادر

چاه چیز دیگرم تا چاه نفت!

آن خصائل جمله ام از دست رفت

دکی جان لطفا از مته های شماره کوچیک تر استفاده کن! من نه آنم که تاب مته های مهیب آورم!

ای تو همچون برق اندر سیم جان

بی‌تو خاموش است مرتض! جمعمان
چونکه قَدرت را ندانستند جمع
رفته‌ای و مردمان محتاج شمع
داشت جریان گر چه آن الطاف تو
لامپهای سوخته اطراف تو
قابلیت باید اندر لامپ تا
برق تو بنمایدش نوری عطا
خصلت برق است باری برقرار
تو مگو در رفته از بنده زوار
آنکه خصلتهای او رفته ز دست
لامپهایی سوخته چون بنده است

این آشنای دور ما که قبلا توی کار حفاری بوده، می‌گفت گاهی مته‌ها به سنگ سخت برخورد می‌کنند که ما تکنولوژی عبور از آنها را نداریم و تنها شرکتهایی مانند شل و توتال حریف آنها می‌شوند. به نظرم آمد که ما هم تکنولوژی استخراج مرتض را نداریم و تنها ماهرویان و گیسوکمندان و نرگس‌چشمان و خال‌برگوشه‌لبان توان استخراج او را دارند
البته مرتض باید بخاطر داشته باشد که شرکت‌های خارجی فقط نهایتا می‌توانند چهل و نه درصد در شرکتهای نفتی سهیم باشند!
مرتض

اصولا به روشن کردن لامپ علاقه مندم.....
این اشناتون لامپ تو دست و بالش داشت بگو بفرسته اینجا روشنش کنیم...

سفری با مرتض

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ب.ظ
شکوهمندترین صحنه فضانوردی برای من، راهپیمایی فضایی است. گاه برای خودم خیالپردازی کرده ام. اینکه در فضا گام بر میدارم و طناب اتصال من به سفینه قطع می شود و آرام آرام به فضای بیکران پرتاب می شوم در ساعاتی که پیش از مرگ در پیش خواهم داشت البته اگر مقدور باشد صحنه ای شکوهمند را پیش رو خواهم داشت
سالها پیش صحنه چنین استقبالی از مرگ را در فیلم زیبای چشمه دیده ام
امسال فیلمی با مضمون راهپیمایی فضایی آمده که البته آن را ندیده ام
مدتی پیش هم بحث از سفر بی بازگشت به مریخ مطرح بود و عده ای هم برای آن ثبت نام کردند که البته تعدادشان قابل توجه بود با خودم فکر کردم که
چرا عده ای حاضر می شوند که پا در سفری بگذارند که بازگشتی ندارد آیا این یک خودکشی نیست؟ آن هم کسانی که عملا به زندگی امیدوارند
آیا اگر خود من می خواستم دراین سفر شرکت کنم تحمل سکوت و تنهایی زمان طولانی این سفر را داشتم؟
دیدن دور شدن از زمین و ماندن در فضای خالی میان سیارات و ستارگان چه حالی دارد؟
اگر می خواستم ازبین شما سه نفر یکی را برای همسفری انتخاب کنم کدامیک را بر می گزیدم و چگونه زمان میگذرانیدیم و درباره چه سخن میگفتیم؟
نزدیک شدن به لحظات آخر زندگی و مرگ از پیش تعیین شده در آن حالت چه احساسی دارد مخصوصا وقتی همسفری هم داری و با همدیگر به استقبال مرگ میروید؟
؟اول فکر کردم که فشن را با خودم ببرم ولی به این فکر کردم که او را نمی شود از فرزندش جدا کرد مجی هم که شرایطی شییه به فشن دارد
‌ بنابراین نهایتا مرتض را انتخاب میکنم

معرفی کتاب 8

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۳۶ ب.ظ
سالها از زمانی که کتاب «درآمدی به تاریخ تمدن» ویل دورانت را خوانده‌ام می‌گذرد. محتوای آن چندان در ذهنم نمانده است ولی مزه آن هنوز زیر دندانِ من است. این کتاب واقعا یک درآمد نیست بلکه یک دررفت است زیرا دورانت آن را پس از نوشتن کتاب سترگش «تاریخ تمدن» نوشته است.

قطعا برای شما سه تن جالب خواهد بود تا بدانید او از پس این تجربه چه نگاهی به انسان، جامعه، تاریخ و آینده دارد. دیدگاهی که به نظر من و با خاطره مغشوشی که از محتوای این کتاب دارم مملو از واقع‌نگری است

کتاب را برای شما ایمیل کرده‌ام البته به فرمان مجی

مردان طبقه متوسط

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۲، ۰۵:۱۳ ق.ظ

زمانی آماری مربوط به غرق شدنِ تایتانیک می‌خواندم. در آن آمار نوشته شده بود که درصدِ زنان و کودکانی که نجات یافتند در میان سه قشر اقتصادیِ مسافر تایتانیک متفاوت بود به این ترتیب که درصد بیشتری از زنان و کودکانِ طبقه متوسط، نجات یافته بودند در حالی که این درصد در میان طبقه مرفه و فقیر کمتر بود. یعنی مردانِ طبقه متوسط ازخودگذشتگی بیشتری نسبت به دو طبقه دیگر از خود نشان داده بودند در حالی که مردانِ دو طبقه دیگر بیشتر به فکر نجاتِ جانِ خود بودند.

آن زمان این آمار سبب شد به این فکر کنم که آیا مردانِ طبقه متوسط، انسان‌دوست‌ترند و یا به تعبیری در نسبت با دو طبقه دیگر بیشتر پایبند به ارزش‌های اخلاقی و انسانی هستند؟

خواستم این مساله را با شما طرح کنم که فراموش کردم دوست داشتم بدانم علت این مساله چیست و اینکه آیا این یک قاعده است؟ آیا طبقه مرفه که فراغت اقتصادی دارند نباید بیشتر به فکر این ارزش‌ها باشند و آیاهای دیگر.

اکنون به این سؤال هم فکر می‌کنم که آیا حکومت‌ها هم می‌توانند که با تضعیف و کاستن از تعداد طبقه متوسط و افزودنِ اعضای آن به دو طبقه دیگر از تعداد کسانی که ممکن است دغدغه آزادی داشته باشند بکاهند؟ به تعبیری دیگر آیا اعضای طبقه متوسط دغدغه آزادی و ظرفیتِ اعتراضِ بیشتری دارند؟ و اگر پاسخ، مثبت است آیا علت آن تعداد بیشتر طبقه متوسط است و یا آنکه ساختار فکری و روحیِ طبقه متوسط اقتضای آن را دارد که معترض باشند و یا بیشتر به ارزش‌هایی مانند آزادی فکر کنند؟

در خاتمه بد نیست نکته‌ای را اضافه کنم و آن اینکه مجی که زمانی بطور پیوسته کامنت‌های مفصل می‌داد اکنون به پراکنده‌آیی و موجزگویی رو آورده است تا جایی که در کامنت آخرش تنها 6 کلمه آمده است. به این مناسبت این دو رباعی را به او تقدیم می‌کنم:

کم گفت و گزیده گفت چون دُر مجی‌ام

تا ز اندک او جهان شود پُر مجی‌ام

آن خشت بوَد که پُر توان زد، زین روست

محصول من است گر که آجر، مجی‌ام!
---------------------------------------
از خاک کویر سالها می‌خوردم

وز داغی آفتاب هم نمی‌آزردم

با قطره‌چکان چو آب در حلقم ریخت

آن روز به تشنگی خود پی بردم

(ولی البته اگر بجایش لیوان آبی به من می‌داد و سیرابم می‌کرد بهتر بود)


احتمالا می‌دانید اما محض اطمینان می‌گویم که رباعیِ اول با بهره از لیلی و مج‌نون نظامی گفته شده است

بگذشت سه روز و مج نداده نظری
از مرتض ما که نیست اصلاً اثری
افشن شده بورس‌باز و تنها به سهام
اندیشد و نیست دیگر از او خبری



اتاق یکی از همکاران بودم دانشجویی وارد شد همکارم که ظاهرا از قبل با آن دانشجو آشنایی داشت از او پرسید که اوضاع فوتبالت چطور است پس از گفتگویی مختصر میان آنها فهمیدم که فوتبال آن طرف بسیار خوب بوده ولی ظاهرا به جهت شکستگیِ پایش فعلا آن را کنار گذاشته است گفت قبلا که فوتبال بازی می‌کرده خواسته برود به یک تیم دسته اولی که شما می‌شناسیدش و مربی‌ای که شما باز هم می‌شناسیدش و اسمش را نمی‌برم از او شش میلیون خواسته تا وارد آن تیمش کند و بازیش بدهد اما او حاضر نشده و از خیر آن گذشته است.من نمی‌دانم مربیان برای حضور بازیکنان در لیگ برتر چقدر از آنان دریافت می‌کنند که قاعدتا باید بسیار بیشتر باشد اما خوب درک می‌کنم که چرا کی‌روش دربه‌در به دنبال بازیکنان ایرانی دورگه و سه‌رگه از لیگ‌های دسته‌چندم اروپایی است.