یکی از چیزهایی که از فشن آموختم
اولین بار از طریق فشن با مفهوم هوشهای مختلف آشنا شدم البته از سالها قبل بر این باور بودم که نظام هوشسنجی ما ایراد دارد نظامی که بر اساس هوش ریاضی ارزشیابی می کند در حالی که انسانها ممکن است قابلیتهای متنوع دیگری داشته باشند مانند حافظه قوی. این امتیاز دادن ها سبب میشود تا اعتماد به نفس آن کسی که هوش ریاضی او پایین است از دست برود مخصوصا در کودکان که این آزمونها بیشتر بر روی آنها انجام میشود.
هر چند اکنون چیزی از آن بحثها درباره انواع هوش در یاد ندارم اما دو سوال اکنون برای من مطرح است اساسا خود هوش پیش از اینکه در ضمن آن تقسیمات قرار بگیرد، یعنی چه؟
دوم آنکه آیا میتوان از هوش فکری یا اخلاقی سخن گفت؟
در پاسخ به سوال اول به نظرم هوش، معیاری است برای سنجش سرعت دریافت چیزی در ذهن آدمی، اعم از اینکه در حافظه باشد یا در قوه خیال و یا در قوه فکر او. هر کسی دریافت سریعتری در هر کدام از آن زمینه ها داشته باشد از دیگران در آن زمینه باهوش تر است.
از میان این سه قوه فکر در تعریف من به آن چیزی بر می گردد که نوعی استنتاج و استدلال را در خود دارد یعنی رسیدن از مقدمات به نتیجه. حالا این استنتاج می تواند در حوزه ریاضیات باشد یا کامپیوتر یا فلسفه یا جامعه شناسی و امثال آن.
اما در پاسخ به سوال دوم من مدل خاصی از استنتاج را در نظر دارم.
در این مدل، هوش فکری سرعت پی بردن به لوازم امور است یا اساسا خود پی بردن به لوازم امور. هر چه این لوازم پنهانتر و تلویحیتر باشند آنکه از لحاظ فکری هوشمند است زودتر به آن دست می یابد و آنکه از لحاظ فکری کم هوش است شاید اصلا به آن لوازم پی نبرد، یا آنکه بسیار دیر آنها را دریابد.
ممکن است کسی در تعریف رایج از هوش، بهره هوشی انیشتین را داشته باشد ولی از هوش فکری پایینی برخوردار باشد.
بگذارید مثالی بزنم لازمه اعتقاد به عدالت کسی آن است که بتوان پشت سر او نماز خواند بنابراین اگر کسی فردی را عادل نداند ولی پشت سر او نماز بخواند، به لوازم اعتقاد خود آگاه نیست البته من این فرض را که کسی به لوازم اعتقاد خود آگاهی داشته باشد ولی پایبند آن نباشد را در بحث فعلی خود مطرح نمی کنم چون اکنون جای آن نیست.
حالا فرض کنید امام جماعتی، روی گربه ای نفت می ریزد و او را آتش می زند و قاه قاه می خندد. ممکن است کسی سراغ موارد مشهور گناهان کبیره برود و حیوان آزاری را در آن نبیند بنا بر این نتیجه بگیرد که آن فرد هنوز عادل است. به نظر من این فرد اگر به درستی لوازم عمل آن فرد را حلاجی کند میتواند به این نتیجه برسد که آن فرد عادل نیست. من تحلیل بسیار ساده ای از این اتفاق را می نویسم:
فردی که به آن کیفیت آن حیوان را زجر می دهد از سلامت اخلاقی و روانی برخوردار نیست، بنابراین به احتمال بسیار قوی از انجام گناهان کبیره هم ابایی نخواهد داشت هر چند من از آنها آگاهی نداشته باشم.
این استدلال میتواند به نحوی پیچیده تر مطرح شود اما چون قصد من از این مثال تنها ارایه نمونه است وارد بحث مناقشه در مثال نمی شوم.
اما هوش اخلاقی چیست؟ هوش اخلاقی با تخیل ارتباطی مستقیم دارد، یعنی اینکه بتوانی خود را جای دیگری قرار دهی. ممکن است کسی به معنای رایج کلمه، فردی اخلاقی باشد اما از هوش اخلاقی کمی بهره مند باشد.
اگر کشیش داستان بینوایان خود را جای ژان والژان تصور نمی کرد هیچگاه چنان کمکی به او نمی کرد و از دزدی او صرف نظر نمی نمود. شاید بسیاری کشیشهای دیگر در رعایت قواعد اخلاقی از او ملتزم تر بودند، اما هوش اخلاقی وی را نداشتند.
یا حتما داستان کسی که به امام حسین ناسزا گفت را شنیده اید امام که فهمیده بود او اهل شام است مانع از تعرض دیگران به او شد و کم کم طوری با ملایمت با او سخن گفت که نظرش برگشت. در اینجا امام موقعیت و محیط فرد شامی را درک می کرد
البته این قطعا به معنای حق دادن به آن فرد نیست بلکه به این معناست که خود را جای آن فرد بگذاریم و کمی با او همدلی کنیم. حتی ممکن است آن فرد بر اساس قانون مجازات شود ولی این منافاتی با هوش اخلاقی ندارد.
متاسفانه در تربیت فکری و اخلاقی در جامعه ما، هوش فکری و اخلاقی مغفول مانده اند و این خود آسیب های فراوانی را پدید آورده است. درباره آن آسیبها باید پستی دیگر بفرستم. فعلا مجال و حوصله آن نیست. شما هم که حوصله خواندن یک متن طولانی را ندارید.
- ۵ نظر
- ۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۸:۵۰