حسین
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند.....
26 اسفند ماه روز مرگ حسین خوب ما...............
- ۵ نظر
- ۲۶ اسفند ۹۰ ، ۰۷:۱۰
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند.....
26 اسفند ماه روز مرگ حسین خوب ما...............
این رباعی ها را قبل از کامنت ک نوشته بودم بنابراین در ابتدا پستشان می کنم
تا شمع شدی میان این محفل ما
آتش زده ای در آجر و در دل
مرتض، مجی و من و فشن منتظریم
ای روح! بیا دمیده شو در گل ما
---------------
معتاد کنی مرا و آخر بروی؟
آتش بزنی در آجر و در بروی؟
حیف است که از میان این علافان
با چهره درهم و مکدّر بروی
----------------
نادیده و ناشنیده و ناملموس
بر چهره او ندادهام حتی بوس
افشن تو که توفیق زیارت داری
از ما برسان به او سلامی مخصوص
-------------------
انصاف نبود حرف هجران زند او
چون دل بربود حرف هجران زند او
گفتم که یکی آمده و خواهد ماند
افسوس که زود حرف هجران زند او
و این هم کامنت زیبای ک
تو را صد هزاران سپاس ای حکیم
که هستی چنین حق شناس ای حکیم
سرودت پر از مغز و و فرزانه وش
کلامت به زلف خرد، شانه وش
ندیدم چو تو مهتری در سخن
که رونق دهی کار این انجمن
سواد تو پید اشد از دور دست
کلامت مرتب، نه بالا نه پست!
مرا لایق نعت خود ساختی
خسی را به دریا در انداختی
نه شاسیته ی آنچه گفتی منم
که من لاف شایستگی می زنم!
اگرچه به ظاهر دل آزرده ام
من از نقدتان بهره ها برده ام
غرض ای برادر درشتی نبود
در آیینه انکار زشتی نبود
سعادت گل آورده در می زند
هما دور این خانه پر می زند
مرا همدمی با شما نعمت است
برای من این بهترین فرصت است
که با شم به طرزی خود انگیخته
کنار شما ،چار فرهیخته
در این دوره ی جهل بی بند و بار
شما را چه خوانم بجز شاهکار!؟
شما چار استاد ، یار چار شیر
در عهدی که اندیشه باشد فقیر
تو را حکمت و معرفت داد او
تو را خواست از کینه آزاد او
مجی را پر از راستی آفرید
دلش را به ژرفای معنا کشید
بجز حسن صورت که با مرتض است
کلامش به قلب جهان نافذ است
مراقافیه تنگ شد ای دریغ
بریزم عرق یا ببارم چومیغ
بجز حسن صورت که با مرتض است
صفا و صداقت بر او عارض است
فشن را ادب باشد و راستی
ندیدم در او ذره ای کاستی
شما اهل عشقید و این زندگی است
غرض هایمان در نهایت یکی است
چه فاک و چه ...ایش چه ...ون و چه ...وس
چه تخم و چه ...ایه چه کیس و چه بوس
اگر بخت باشد نه عسر و حرج
چه بهتر که دستی زنی برفرج!
قسم بر رفاقت قسم بر مجی
که نیت نباشد مرا بد لجی
قسم بر شرافت قسم بر فشن
که من نیستم بی مرام و خشن
قسم بر محبت به رب عظیم
به آن صاحب حسن و بر آن حکیم
که بدرود من از سر ناز بود
نه پایان که شوری بر آغاز بود
...................
کنون دوستان سال نو می رسد
جفا بر عقب از جلو می رسد!
بود نام این سال ای مردمان
فشار مضاعف به ماتحتمان
مرا شادی وقتتان آرزوست
دل شاد و خوشبختتان آرزوست
در این عید خرم که باشد سعید
سلامت بمانید و عیدی دهید
سفرهای نورزوتان بی خطر
به دقت برانید وقت سفر
به امید دیدار تا سال بعد
سخن را نگه دار تا سال بعد
....
اینچنین بشنودهام ای ممتحن
قدح یاران گفتهای و مدح من
من ندیدم شعر تو را، چون مدد
زد به روی رود اشعار تو سد
لیک افشن را شناسم از قدیم
نیکمردی معتدل هست و حلیم
هر که میگوید فشن تفریط کرد
خویش را در پیش یاران خیط کرد
هر که در او حرفی از افراط زد
گفت هذیانی و بیشک قاط زد
دان فشین را سمبل این سه خصال
اعتدال و اعتدال و اعتدال
گر چه سانسور است در پیش تو خوار
سانسور از او بگیرد اعتبار
گر بدانی ای ک که سانسور چیست
خلق را گویی همه سانسورچیست
تو خود ای ک اوستاد این فنی
گر چه خود ساز مخالف میزنی
کار دیگر میکنی در خلوتات
جلوهها داری درون جلوتات
باد اندر دستشویی در کنی
کی به پیش یار این منکر کنی
آلت خود را نمودی سانسور
خود نشانش کی دهی اندر حضور
شورت و شلوارت شده سانسورچی
جمله ابزارت شده سانسورچی
گر بگویی هر چه داری در ضمیر
میکنندت مردمان خرد و خمیر
پس از اول راه را بر دل بگیر
چشمه جوشان خود را گل بگیر
حرفها در سینه دارم همچو تو
غصهای دیرینه دارم همچو تو
طنز میگویم ولیکن اهل فن
نیک میدانند کُنه این سخن
گر کسی سانسورچی خود شود
چوب کی در آستین او رود
لیک این امر مقدس (1) چونکه شد
خلق را بازیچه، مغضوب ک شد
کار هر کس نیست سانسور درست
همچو افشن اهل فن بایدْت جست
آنچه افشن بیند اندر خشت خام
تو نبینی اندر آیینه تمام
شعر حافظ را اگر قیچی کند
تو مپرس از او چرا همچی کند
حکمتی دارد ک جان سانسور او
گر چه کُنهش را نیابی ای عمو
1- منظور سانسور است
-------------
در مدح ک و افشن مجدداً
بسی طنز دیدم در این سی و اند
ولی شعر ک زان میان بود قند
بلاگ از تو ای ک بیابد جلا
شود آجر ما چو شمش طلا
بگفتم خصوصیاست جمع بلاگ
ولی بردم از یاد شمع بلاگ
بسی سعی کردم که کبریت من
بگیرد در این یخزده انجمن
ولیکن نشد تا که تو آمدی
و آتش درین جمع خسته زدی
مجی در تکاپو فتاد و فشن
همینطور مرتض، همینطور من
اگر چه برای منی ناشناس
همیدانم ای ک تو را از خواص
اگر خود نویسیم و خوانیم خود
تو را هم ک جان میشماریم خود
از آن شعر زیبا که افیون ماست
چو معتاد گشتیم رفتن سزاست؟
چنان شعر گفتی که اشعار من
بشد مایه ننگ و ادبار من
رَسَن پیشت انداختم تو عصا
ز من مار شد از تو شد اژدها
نه فرعون دریابد اعجاز تو
فقط ساحران محرم راز تو
مرا قدر شعر تو معلومتر
که من نظم گویم وَ تو شعر تر
ولیکن ز تو داشتم انتظار
که با نقد بهتر بیایی کنار
که طنّاز را پوست چون کرگدن
اگر نیست جایز نباشد سخن
تو را پوست باید به غایت کلفت
اگر دُرّ معنی ببایدْت سفت
اگر کس به تو طعنه زد صبر کن
ز هجران و رفتن چه گویی سخُن
جوابش بده با همان شعر ناب
ز تو زودرنجی نباشد صواب
ز حرف فشین از چه لج میکنی؟
منم منحرف گر تو کج میکنی
بگو هر چه داری ز لفظ رکیک
پنیس و قضیب و ذکَر، فاک و نیک (1)
ز قین و اَس و والو و ماتحت و فرج
بکن هر چه خواهی تو در شعر خرج (2)
مگیر انتقاد فشین را به دل
وگر او بپاشد به روی تو گل
گِل از دست او بر گُل از دست یار
شرف دارد ای جانِ ک شصت بار
اگر میشناسیش بهتر شناس
اگر دیگری بیبی است اوست آس
مکن ناله حتی اگر نیشتر
زند بر دل تو، برو پیشتر
گر آتش بگیرد ج، تو پنبه باش
وگر لج کند او، تو باجنبه باش
نه دو بیت بلکه اگر یک کتاب
کند حذف از تو مگویش جواب
دو سالی کنار فشین زیستم
کنون دورم از او، بگو نیستم
بسی بحث کردیم و دعوا و جنگ
ولیکن ندارد به دل هیچ رنگ
کنون گر ببندد تو را بر درخت
به پهلو و پشتت زند چوب سخت
بگو بیشتر میزن این چوب را
که کمتر بیابی چنین خوب را
اگر فرصتی داد پروردگار
که باشد فشن مر تو را در کنار
بدان قدر او را که صاحبدل است
وگر پر ز نقص و پر از مشکل است
کنون عادتی کرده این چار کس
به تو ای ک ای دوست ای همنفس
بیا ای ک جان پیش سوتهدلان
بیا و بمان پیش سوتهدلان
--------------------
(1) نیک در زبان عربی شبیه معنای کلمه قبلیش را دارد
(2) البته از ک میخواهم این دو بیت را خیلی جدی نگیرد منظور این بود که هر چه میخواهد دل تنگت بگوی
این کامنت جدید را با مختصر اصلاحاتی در ادامه می آورم
حکیمی خورد روزی قوتو را
بروی خود کشید آن شب پتو را
شنیدم آن سیه با عشوه ای گفت
چرا رفتی او تو ، دریاب ایتو را!!!
.........................
قسم بر تاق ابرو بر سبیلت
قسم بر اشتهای بی بدیلت
نیازی نیست قرص صاحب حسن
که محشر می کند آن نقطه چینت
..............................
تو که خود اشتها بسیار داری
چرا از این و آن مایه گذاری
کمر داری به حد تیم ملی!
دکی جان، جان مرتض کم نیاری!
................................
تو در جنگل ربودی سیبشان را
به وردی سست کردی زیبشان را
سپس گفتی که ما اص-حاب که-فیم
مگر خنثی کنی تعقیبشان را
زمانی که سه تن خوابیده بودند
زدی با شادمانی جیبشان را
....
ادامه دارد.....
مجی گفته است که دفاعیه ای از حکیم را در حال نگارش دارد اما فعلا تا آن را بپستد من مطلب خود را میفرستم. پرونده حکایت چار دوست در جزیره فعلا باز است خود من مطلبی را انشاءالله در آینده در اینباره خواهم فرستاد
گویند چار دوست به جنگلی رفتند تفریح را. (همان چار دوست معروف) چون آسمان چادر سیاه بر سر کشید حکیم گفت امشب در اینجا مقیم شویم و صبحگاهان باز گردیم:
مشخص نباشد به شب راه و چاه
مبادا رویم امشب و گم شویم
بود کیسه خواب همراهمان
پس اینجا بخوابیم و فردا رویم
بدینسان بود که رای بر ماندن قرار گرفت چون به خواب سنگین اندر شدند پریان جنگل بر اطراف آنان گرد آمدند چون چشمشان بر صاحب حسن افتاد گفتند باشد که او را زمانی پیش خویش نگاه داریم پریِ پریان گفت مباد که یارانش برخیزند و از کار فرو مانیم پس با افسونی هر سه تن را به خواب جادوانه فرو بردند
چو در خواب رفتند آن چار کس
پریهای جنگل برفتند پیش
چو دیدند آن صاحب حسن را
بگفتندش آریم در پیش خویش
بخواندند وردی و کردند فوت
به روی سه دیگر نمودند جیش
و جادو چنین بودی که اگر بر روی کسی جیش کردندی دیگر از خواب برنخواستی مگر آنکه دگرباره بر او غائط (1) افکندندی. پس صاحب حسن را خواندند تا برخاست، متحیّر که اینان کیستند و از کجا آمدهاند
پریانی بدید نیکولقد
چون جنیفر بدن، چو جولی لب
سیلیای زد نبود اندر خواب
دست بر جبهه زد نبودش تب (2)
گفت ای کاش با من آمیزند
کاش پایان نیابدم امشب
پریان گفتند اتفاقاً ما را هم مراد همین است. پرسید دوستانم چه شوند؟ شاید از خواب برخیزند و مضطرب گردند. پس صورت حال به او نمودند راضی گردید بدینسان دو ماهی پیش آنان ماند و کام راند و
دوستانش خفته.
پیش پری باشی اگر، هیچوقت
یادِِ رفیقان نکنی شصت سال
حالِ رفیقان چه تفاوت کند
چون بکنی با پریان عشق و حال
گویند که او را در آن دو ماه از پریان، ششصد و بیست و هفت فرزند حاصل آمد که هم اکنون پریان آنها را حُسنزاد خوانند (3) پس پریان با خویشتن گفتند اگر بیش از این پیش ما ماند افزایش جمعیت بیرویه خواهیم داشت پس چون به خواب اندر شد او را پای همان درخت به پیش یارانِ خفته بردند و افسونی بر او خواندند تا هر چه در این دو ماه بر او بگذشت از یاد برد سپس آن سه را با غائط خویش آلودندی (4) تا از خواب برخاستند دیدند خویشتن را بویناک و صاحب حسن را معطر، پس به او ظنین گشتند. بیدارش نموده و گفتندش آیا در خواب تو را اختیاری نبود و بیت الخلا از ما باز نشناختی؟ گفت مباد که من چنین جسارتی کرده باشم شاید حیوانی بوده باشد لیکن مرا ضعفِ شدیدی حاصل گردیده احوال شما چون است؟ گفتند نی، لیکن ما را چنین در نظر آید که لاغرتر گشتهای حال آنکه دیشب از همه بیشتر خوردی. و همه را گمان بر این بود که بر آنها تنها شبی گذشته است.
یک تُنِ ماهی تو خوردی و فقط
یک تن ماهی برای ما سه ماند
آنکه کم خورد این زمان شنگول و شاد
ضعف دارد آنکه تا حلقش چپاند
پس به راه افتادند و هر کس بر سر کار خویش رفتند چون مددکار بر سر کار رفت بسانِ هر روز بپرسید کاری هست؟ و چون هر روز پاسخ شنید که نی و هیچ کس را معلوم نشد که او دو ماهی نبوده است.
گر نباشد به مملکت دهقان
کارگر، باغبان و صنعتگر
کارها جملگی بماند لنگ
خلق را خاک میشود بر سر
گر حکیمی نباشد اندر شهر
خود خلایق نمیشوند خبر
پس رایانه روشن گردانید و وبگردی نمود ایمیل فراوان بود گفت مگر هک شده باشم و التفاتی ننمود.
کیمیاگر چون به دفتر خویش رفت گفتندش طرحهای پژوهشی عقب مانده است گفت این نه عجب است و با ماستمالی هم اینهمه طرحی را که گرفتهایم تمام مینتوان کرد و کس او را نگفت که دو ماه نامده است که همه را وقت در این مدت خوش بودی و مگس پراندندی.
دو ماهی بود اندر خواب و او را
نشد معلوم و این خود داستانی است
کمیِّ ساعتِ کارِ مفید ای
جوان، در کشور ما باستانی است
پس همکاران را بگفت تا به جستجو برخیزند و هر جا طرحی دیدند به چنگ آورند گفتند آنچه را زاییدهایم بزرگ مینتوانیم کرد. بگفت:
تو طرحی گیر و اندر دجله انداز
که دولت پول آن را میدهد باز
نه طرحت را کسی میخواند اینجا
نه قدرش را کسی میداند اینجا
هزاران طرح مانده خاکخورده
از آنها بهره کس هرگز نبرده
فقط یک خاصیت دارد، وَ آن هم
بود ای دوستان دینار و درهم
پس حکیم به مَدرَس خویش رفت کس نیامده بود چون حضور و غیاب نکردی و نمرهجویان (5) را به زحمتِ آمدن نیازردی. پس پشت رایانه نشست و نرمافزاری بارگذاری نمود چون خواست تا بازگردد دو نمرهجو آمدند و از نمره پرسیدندش پس حکیم گفت غم مدارید که این خود دانم و وظیفه خویش بازشناسم پس وارد سیستم گردید تا نمره وارد کند لکن بسته بود متحیر ماند که این نه وقت بسته شدن است.
نسلِ دانشجو شد ای جان منقرض
این زمان تنها بمانده نمرهجو
چشم باید بست گر غیبت کنند
نمره باید دادشان بیگفتگو
سیستم اینطور میخواهد که مَد...
رَک شود پشگل، خلایق هم ببو (6)
صاحب حسن را چون کار ثابت نبودی به سوق رایانه شدی. پس بپرسید قیمت پردازشگر i3 را گفتند قریب چارصد بود هارد را نیز بها مضاعف گشته بود همچنین هر کالایی که میپرسید. گفتندش خبر نداری که دولار دوهزار گشته، پس متحیر گشت. ضعف و لاغری خود پس از شبی را بخاطر آورد و با خویشتن گفت:
من نه خود اص-حاب کَه-فم لیک این
قیمت اندر عهد من هرگز نبود
قیمت هر قطعهای را استماع
کردهام از کلهام برخاست دود
خواب بودیم احتمالا سالها
ورنه کی قیمت بود در این حدود
پس چون شبانگاه چار یار گرد هم آمدند آن سه را گفت چه خبر دارید که سالها در خواب بودیم و خبر نداشتیم گفتندش مخبّط (7) گشتهای که ما را هرگز معلوم نشد حال آنکه اگر دقیقهای از کار خود فروگذاریم ما را خبر شود و گفتند:
صد کارِ مهم بِلَنگد ار ما
یک روز مرخصی بگیریم
آنقدر فشار کار داریم
نزدیک بُوَد که تا بمیریم
یک روز نگو، که یک دقیقه
خسبیم زیاد اگر، خبیریم (8)
آنان را از حال سوق رایانه خبر داد پس فحث نمودند و حقیقت حال دریافتند، انگشتِ حیرت به دندان گزیدند و ندانستند که این انگشت گزیدن از مضاعف شدن قیمت بود یا خواب دوماهه.
همه انگشت در دهان مانده
از چه باید کنون تعجب کرد؟
خواب طولانیِ دوماهه چه بود؟
قیمتی اینچنین چه کس آورد؟
پس ز حیرت همه زدند به کوه
همچو مجنون کلافه و رخزرد (9)
---------
1- غائط به معنای مدفوع است.
2- جبهه به معنای پیشانی است
3- ششصد و بیست و هشت هم نوشتهاند
4- در نسخهای کهن به قلم فردی ناشناس با نام ک آمده است که (آنها را در استخر غائط غوطه دادندی) اما بعید نیست که این را دشمنان حکیم افزوده باشند بنابراین نُسَخ دیگر ترجیح داده شد.
5- نمرهجویان معادل جدید دانشجویان است
6- منظور سیستم آموزشی است
7- یعنی ناقصعقل
8- خبیر به معنای آگاه است
9- برخی در اصالت این بیت ایراد وارد کردهاند و آن را مجعول دانستهاند چرا که مجنون رخزرد بود اما کلافه نبود. در جواب باید گفت که مجنون از بس ناز لیلی را کشیده بود و نتیجه نگرفته بود کلافه شده بود.
ضمنا چون بنا بر نگفتن برخی جزئیات در این بلاگ دارد مختصر اصلاحی با رنگ قرمز کرده ام
بر حکیم ما زدن انگ ای ظلوم
خود بود تشویش اذهان عموم!
چون مددکار، ذوالجمال و این مجی
جملگی بوده مبرّا زین کجی (1)
پس گمان ما بشد سوی حکیم
چون که طبع او بود بحری عظیم
قافیه اندیشم و یار حکیم
میسراید بس روانتر از نسیم
مولوی گر زنده گردیدی ز گور
معترف گشتی به عجز و بل قصور
هفتده من مثنوی را خود ز بیخ (2)
میشد او منکر به صد آه و صریخ!
گر که شعر این است، آخر با چه رو
مثنوی من شعر نامم هان بگو؟!
چون که مولانا بود عاجز از این ...
شعرهای نغز و توپّ و شکّرین
من چه سان دعوی کنم هان ای عمو!
که بود زانِ من این شعر هلو؟
گر دلیلی خواهی از من گوش گیر
بعد از آن این گربه را چون موش گیر!
من به هر رایانهای تایپان شوم (3)
پیش از آن نصبندهی Anzan شوم!
هوشمند عالمی همچون حکیم
سرّ این مطلب بداند ای ندیم!
گر که فارسیساز تو Anzan بود
حرف «کاف» و «یای» تو نی آن بود (4)
پس یقین میدان مجی نبود «ک»، که
سازد او برپا بساط معرکه (5)
لیک اینجا لازم است ای دوستان
شک در این هر دو روایت داستان
گر قلم اندر کف دشمن رود
آنجلینا بدتر از چلمن شود
یا اگر صاحب قلم دیوی بود
از پری نقشش نکوتر میکشد (6)
«ک» بلیسانه روایت کرده بد
مرد حکمت قهرمانی کرده خود (7)
این سخن پایان ندارد با غموز (8)
بیطرف باید کند کشف رموز
یک پژوهش طرح باید ریختن
تا حقایق در روایت بیختن
امضاء: مجی
پینوشتها:
1. (کشته ـ مردهی این قافیه هستم!)
2. در برخی نسخ: از خجالت مثنوی را خود ز بیخ
3. شاید نیازی به توضیح نباشه، ولی تایپان: تایپکننده؛ تحریرکننده با صفحهکلید!
4. «ک» پساآنزانی! در برابر «ک»، و «ی» پساآنزانی در برابر «ی» (توضیح اینکه صورتهای پیشاآنزانی را از متن وبلاگ کپی کردهام، بنابراین تعجّب نکنید و نخواهید مچ بگیرید!)
5. در پارهای نسخ قدیمی این مصرع چنین آمده: "بوده بیزار از دروغ، چون از «کِکِه»" و در تفسیر لفظ غامض «کِکِه» این بیت وارد شده است:
از مرتضی بپرسید اسرار این معانی
زیرا که او بداند لهجهی اصفهانی!
6. با سپاس و کسب اجازه از جناب سعدی!
7. یعنی ریزعلی و پطروس و اینا با روایت «حکیم فداکار» دیگه عددی نیستند به جان خودم!
8. غموز: جمع غمزه! البته در برخی نسخ غموض هم نقل شده!
این شعری بود که آقای ک فرستاده بود و به جهت زیبایی و طنز آن دوباره در ابتدای پست می آورمش
پنجمی می رفت و در آن غار دید
از جنایت شاهد بسیار دید
دید آنجا گور آدم خواره را
آن زن آدم خور بیچاره را
آنچنان او را کشیدندی به سیخ
که در آمد جان آدم خور ،زبیخ
طرح تحقیقی به فور آغاز کرد
صد گره از راز آنان باز کرد
حاصل آمیزش آن چند جفت
نوجوانی بود بس گردن کلفت
گفت این کودک شبیه مرتض است
یا نه از صلبینه ی افشین بجست
یا که نه او حاصل آن دیگری است
ای خدا راهی نما گو چاره چیست؟
ناگهان در کله اش برقی جهید
کشف ژن را چاره ی آن کار دید
یک نمونه برد از موی پسر
تا به دانش حل کند این مختصر
خرده ای از پوست یا مویی ز سر
یافت، تا ژنها بگویند از پدر
هرچه می گشت او نمی دید از قضا
ردی از ژنهای خوب مرتضی
در فشین حتی ژن بسیار دید
اشتراکی با پسر اما ندید
کیمیاگر را چون ژن کاویده بود
باز هم رد از ژن بابا نبود
ناگهان چون رفت او سوی حکیم
سیخ شد موی تنش مثل گلیم
آن پسر از صلب آقا جسته بود
صبح زود و نیمه شبها جسته بود
آن جوان خوبروی بی ندیم
بود فرزند گل بابا حکیم
این حکایت گفتم ای دانای راز
تا بدانی اینکه شب باشد دراز
آن قلندر را که گفت از منکرات
ناگهان دیدیم مست از مسکرات
او تمام عمر شبها را نخفت
تا شود آسوده با دلدار جفت
اما دفاع از حکیم
اینچنین گویند کان مرد حکیم
با سه یارش در جزیره بد مقیم
روز و شب ترسان ز آدمخواره زن
داشت خنجر بر کمر آن ممتحن
آنچنانکه در حکایت دیدهاید
چشم او یک خواب کافی را ندید
با رفیقان هیچ همکاری نکرد
هیچ در تعلیم او یاری نکرد
گفت او هرگز نخواهد شد سلیم
ور شوند استاد او جمعی علیم
رنج بیهوده برید و عاقبت
باز گردد او بر آن اول صفت
پس نیامد پند او خود کارگر
این حکایت گفته بودم ای پسر
لیک فردی خوشسخن با نام کِ
گفت در تعلیقه شعری معرکه
کان حکیم صالح پرهیزکار
مخفیانه با زنک میداشت کار
شب چو یارانش برفتندی به خواب
او شدی مشغول کاری ناصواب
اینچنین تشویش اذهان عموم
کرد آن شاعر به شعری چون سموم
لیک اصل داستان را بشنوید
تا مبادا زان سخن بدبین شوید
یک شب امد آن زنک سوی حکیم
ظاهر اندر چهره اش خشمی عظیم
تا بداند از چه رو آن نیکمرد
التفاتی مر ورا هرگز نکرد
گفت امشب گر نکردی هیچ کار
آورم از روزگارت من دمار
خود اگر با من درآمیزی کمی
مر ترا هرگز نمی ماند غمی
آن حکیم پاکدل گفتا که هیچ
با تو کارم نیست در من تو مپیچ
در پی اصرار زن، انکار او
گشت احیا حس آدمخوار او
پس حکیم از ترس در شلوار ..د
بی درنگ آن خنجرش بیرون کشید
صاحب حسنش چو تعلیمیده بود
چون بروس لی ضربتی زد آن عنود
پس به یک حرکت گرفت آن خنجرش
خواست با دندان ببرد حنجرش
گفت جانت را بگیرم ای حکیم
گفت او را پس بگیرش نیست بیم
من ز جان بگذشته ام در راه حق
ور گذاری کله ام را در طبق
گر گذاری مر مرا بر چار میخ
یا کنی ای زن کبابم روی سیخ
من نخواهم داشت با تو رابطه
چون حیاتم هست روی ضابطه
چون بدید آن زن که از تهدیدها
می نلرزند این مقاوم بیدها
از طریق دیگری آمد جلو
گفت خواهم خورد آن یاران تو
کیمیاگر، صاحب حسن و مدد..
کار را فردا خورم هر سه عدد
این زمان خوابند اندر جایشان
می برم با خنجرت رگهایشان
پس بگفتش آن حکیم از اضطرار
حاضرم من حاضرم من این بار
حفظ جان دوستانش اختیار
کرد و تن داد او به این دشوار کار
خود فدا کرد از برای آن گروه
کرد ایثاری و کاری با شکوه
این فقط یک بار بود و شد تمام
این سخن کوتاه گفتم والسلام
ظاهرا چسبید آن نان در تنور
گر چه بَد یک بار و بود از روی زور
صدهزاران بار یاران دگر
آن سیه زن را گرفتندش به بر
لیک قسمت اینچنین بود ای مهان
که از آن یک بار زاید آن جوان
داستان واقعی این بود و پس
بدگمانی بر حکیم ای دوست بس