در باب بیماری
میدانید که گاهی با دوستان مشاعره پیامکی میکنم این دو مشاعره اخیر من با مرتض است. این را چند روز پیش برای مرتض فرستادم به قصد گفتگویی طنز، که در نهایت با همت مرتض به عزاداری بدل شد:
شعر من:
آجر از هجر تو شد چون خشت خام
نامدی و شد تهی از wine جام
یک دقیقه گر نمودی یاد ما
خود چه خواهد کاست از شأن شما
جواب نداد و باز فرستادم:
کنار دلبر و در دست باده
بود احوال مرتض فوقالعاده
نه تنها مدتی غافل شد از ما
جواب اس ام اس را هم نداده
و باز جوابی نیامد و گفتم:
رفیقان دیگر از مرتض نگویید
دگر در پیش یارانش مجویید
درخت دوستی را کنده از بیخ
که در باغش گلی بیگانه رویید
و باز فرستادم:
نموده اختیار او یار دیگر
نبینی پست او یک بار دیگر
جواب اس ام اس را کی فرستد؟
چو مشغول است او با کار دیگر
بالاخره جواب مرتض آمد:
نمیدانی گرفتارم دکی جان
وگرنه کی بوم بیحال و بیجان
تو خود دانی که مردی همچو مرتض
بسازد دردسر از گردهای نان!
جواب من:
نظر چون بر کس دیگر بود کی
در آجر می فرستد یک نظر وی؟
بده ساقی به من یک استکان چای
که او مشغول جامی هست پر می
و نیز این شعر:
بگو نان تا بجایش جان دهندت
نه بلکه هر چه خواهی آن دهندت
مگو دیگر ز دشواری و سختی
که هر چه طالبی آسان دهندت
و شعر مرتض:
مرا دکتر زمانه تنگ و تار است
خزانم، روزگارم بی بهار است
اگر چه روی لب صد خنده دارم
ولیکن کار من زار است زار است
من هم به مصداق بیا سوته دلان گرد هم آییم، حس آه و نالهام لود شد:
برفته معنی خنده ز یادم
که داده روزگار بد به بادم
اگر اشعار طنزی میفرستم
مپندار ای عزیز من که شادم
و مرتض گفت:
همیشه بیهدف آوارهام من
همیشه مستم و میخوارهام من
بسان تکه چوب و موج دریا
درونم پوک و خوشرخسارهام من
و آخرین شعر از من:
یکی درب و یکی داغان پسندد
یکی درد و یکی هجران پسندد
یکی افسرده و بیروح و بیمار
یکی دلمرده و بیجان پسندد
اما مشاعره دوم مربوط به پریروز است که بیمار بودم و این شعر را برای مرتض فرستادم:
مرتضی جان سخت سرما خوردهام
یک دو روز از درد دندان مردهام
چونکه دندانم شکسته همچو تیغ
شد زبانم زخمی و آزردهام
با همه درد و کسالت، بیشتر
بیوفاییها نمود افسردهام
مرتض گفت:
بیوفا نبود رفیق غار تو
ساکن dorm است و تنها یار تو
او ندارد pc و لپتاپ هم
تو مگو از بیوفایی دمبهدم
اما جواب من:
نیست کافی نت مگر در پایتخت
که ز جمع دوستان بستی تو رخت؟
اینترنت ریخته در زیر پا
لااقل بهر دل ماها بیا
قیمت آن است ارزانتر ز نان
اینقدر باشد تو را تاب و توان
و ادامه دادم:
گر مرا بودی توان گفتگو
میزدم زنگی به تو ای نیکخو
لیک بسته شد زبان من ز درد
گشتهام بیحال و سست و رویزرد
از فشین و مج ندارم انتظار
شد تأهل جنّ و بسمالله یار
ای فدای آن نظرهای قلیل
نقطههایت نقطههایی بیبدیل
من گمان کردم که آن خود نقطه بود
این زمان دانم که پر از نکته بود
باز هم نقطه گذار اندر نظر
گاه بر کوی رفیقان کن گذر
و مرتض چیزی عجیب گفت:
کارت ملی گر نباشد جور تو
نیست کافینت کنون مقدور تو
من ندارم کارت ملی ای شفیق
کردهام گم کارت خود را ای رفیق
من گفتم:
این چه حرفی هست مشتی؟ طنز بود؟
اینجنین شرطی کجا دارد وجود؟
اینترنت که ندارد قید و بند
بر رفیقان میکنی تو نیشخند
گر نباشد دسترس در خوابگاه
چون به خانه میروی میکن نگاه
و مرتض در نهایت وعده داد:
اندکی مشغول کارم این زمان
میزنم پاسخ به تو ای قهرمان
و این هم شعر نهایی از جانب من:
نسیه تو چون مرا شادان کند
نقد تو بیشک مرا رقصان کند
نرمتنها را گرفتستی چو دوست
یاد کن گاهی ز یار سختپوست
اما دیروز مرتض احوال من را با این شعر پرسید:
حال تو چون است ای ابن درد
همچنان در بستری و رویزرد؟
من جواب دادم:
آری ای مرتض، نه بلکه بدترم
استراحت میکنم در بسترم
تو چطوری؟ خوشدل و شنگول و شاد؟
توی دانشگاه هستی اوستاد؟
مرتض:
آرزو دارم که حالت به شود
هر چه درد است در کنارت له شود
نه به دانشگاهم و نی منزلم
میروم هر جا که میخواهد دلم
بی سر و بی کارم و بی پول جیب
گر که علافی کنم باشد عجیب؟
من:
نه که آن باشد بهشت ای مرتضی
تو مپندار اینکه شد سوءالقضا
هست آزادی تو چون آرزو
بهره من بی هیچ شک و گفتگو
حال من پرسیدهای دارم سپاس
من شدم تکلو، بمان ای دوست آس
- ۹ نظر
- ۲۹ آبان ۹۱ ، ۰۹:۵۸