خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۲۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

کوچی دیگر

پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۴۵ ق.ظ
دا بگم چیکارت بکنه بلاگفادوستان عزیز آجر
متاسفانه مدتی است بلاگفا بسیار ضعیف عمل می‌کند با اینکه چیزی به امکانت خود اضافه نمی‌کند همین امکانات زپرتی را که هم داردبا اشکالات فراوان همراه کرده است نمونه‌اش همین که تعداد نظراتش درست نشان داده نمی شوند و با اینکه الآن بیش از یک ماه است این مشکل برقرار است دست به اصلاح نمی‌زند یا گاه اساسا نظرات پست نمی‌شوند
خلاصه ایراد آن خیلی زیاد است به همین دلیل علی رغم میلم مجبور شدم بالاخره تغییری در این رویه بدهم و وبلاگمان را به این ادرس منتقل کنم مطالب وبلاگهای قدیم را هم البته ذخیره کرده ام و برای شما خواهم فرستاد
عذرخواهی مرا بپذیرید و سعی کنید با فضای جدید کنار بیایید نام وبلاگ جدید «آجرک» است به احترام حضور پررنگ ک‌ی عزیز در این مدت اخیر و رمز ان هم همان قبلی است بعلاوه تعداد اعضا که البته الآن با ک محسوب می‌شود

  • ۶ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۵

باور و اعتماد عمومی

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ق.ظ

چند روز است که از رای اعتماد مجلس به اعضای کابینه دولت یازدهم می گذرد. این که در هشت سال گذشته چه بر ایران گذشت، مثنوی هفتاد من کاغذ است و در این مقال نمی گنجد. می خواهم از زاویه اعتماد و احترام و مقایسه دولت نهم و دهم با 8 سال سابقه و دولت یازدهم با چند روز سابقه سخن بگویم.

به نظر من یکی از شرایط اصلی اعتماد مردم به یک دولت باور توانایی و قدرت کارشناسی و اجرایی هیئت دولت است. مردم معمولا در زندگی روزمره در حد دانش و معلومات خود در اکثر حوزه ها اظهار نظر می کنند و خود را صاحب رای و ایده می دانند. هر حوزه کارشناسی و اجرایی نیازمند دانش و تجربه و قدرت مدیریتی است و قطعا اظهارات عامه مردم نمی تواند مبنای کارشناسی قرار گیرد. با این حال گاهی چگونه است که مردم ایران بخصوص در این سالها همه خود را صاحب نظر می دانند و به خود اجازه می دهند در همه حوزه های تخصصی و غیر تخصصی اظهار نظر کنند؟! گرچه پاسخ به این سوال تا حدود زیادی به مسائل فرهنگی ارتباط دارد اما قطعا نمی توان منکر شد که رفتار، اخلاق و توان و تخصص حاکمیت در بروز این رفتار بی تاثیر نیست. در هشت سال گذشته توان کارشناسی و قدرت تحلیل و اظهار نظر مردم ما از راننده تاکسی، سرایه دار، کارگر شهرداری، کارگر ساختمانی، دانشجو، بازاری، کشاورز و ... به طورز بی سابقه ای افزایش پیدا کرده است!!! شاید نمود عینی اظهارات شهروندان از اقشار مختلف در صحنه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این باور را تقویت کرد که ملت همه به صورت تجربی کارشناس هستند!!! اما به نظر من یکی از دلیل عمده پیدایش این روحیه در مردم، مقایسه خودشان با دولتمردان است. با نگاهی گذرا به اسامی اعضای هیئت دولت و وزرا ناخوداگاه مقایسه هایی در اذهان عمومی شکل میگیرد. در هشت سال گذشته وزن دولت در حدی بود که حتی یک دانشجوی کارشناسی هم خودش را در قواره وزیر می دید و در مقایسه خودش مثلا با معاون اول رئیس جمهور، بیانات و مواضع ایشان حس می کرد اگر جایگاه معاونت اول در حد اینگونه مواضع است پس منم قطعا می توانم باشم. یا صحبت های مسئول ارشد مذاکرات هسته ای در مناظره های انتخاباتی به گونه ای بود که کسی چون من هم که تجربه و دانشی در این حوزه ندارم حس کردم اگر منم بودم قطعا بدتر از این نمی شد. یا اظهارت رئیس جمهور در باره تولید انرژی توسط یک دختر خانم در آشپزخانه به دانش آموز القا می کند که وقتی رئیس جمهور اینگونه اظهار می کند پس من هم می توانم.

من وقتی نحوه عملکرد وزیر خارجه سابق را می بینم و از طرفی می بینم که رئیس جمهور با چه طرز فجیعی او را برکنار می کند حس می کنم منم می توانم وزیر امور خارجه باشم. این فروکاستن جایگاه مقام های ارشد اجرایی در ذهن جامعه و حس هم نظری و شاید نظر  برتر مردم نسبت به یک مقام عالی رتبه به طور ناخودآگاه این ذهنیت را تقویت می کند که مردم هم خود را متخصص بدانند.  باور توان علمی، تخصصی و اجرایی مدیر ارشد اجازه اظهارنظر غیر تخصصی را حتی در سطح افکار عمومی نمی دهد. امروز من خودم را با اسحاق جهانگیری مقایسه می کنم نمی توانم ادعا کنم در این حوزه بیشتر از او می فهمم و می دانم. وقتی سخنرانی دکتر ظریف را در مجلس شنیدم مطمئن شدم که مقام وزارت خارجه به راحتی قابل تصور نیست. وقتی صحبت های رئیس جمهور رو گوش می دهم می بینم که رئیس جمهور شدن به این سادگی نیست. وقتی رزومه وزیر مسکن را می بینم متوجه می شوم که وزارت مسکن یه وزارتخانه تخصصی است و قص علی هذا ....

باید بپذیریم و باور کنیم که اداره یک کشور عرصه آزمون و خطا نیست. عرصه حضور عنوان مدیریت نیست. مدیری می خواهد که تجربه ، مهارت و تخصص داشته باشد و کارشناسان آن حوزه او را قبول داشته باشند. و از آن مهمه تر مورد احترام جامعه باشد و جامعه به توان و تخصص او اعتماد داشته باشد.

  • ۲ نظر
  • ۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۰

شعر ک‌ی عزیز و دفع یکی از شبهات

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۵۹ ب.ظ
بعد از شعر زیبا و افشاگر مجی که پرده از برخی واقعیات درباره داستان چهار یار در جزیره و آن سیه‌زن برداشت. ک نیز شعر عالی‌ای در کامنت آورد و شبهاتی مطرح کرد. پاسخ آن شبهه را به مجی واگذار می‌کنم (شاید بعدا به کمک مجی بیایم)

شعر ک‌ی عزیز این است:

یافتم شعر تو را استاد وار ----
- که در او درج است حسن بی شمار--
لطف کردی اینکه ک را خواستی---
از جماع زاده ی شب کامکار
لاجرم شبهه هست در تحقیقتان--
-که در او گم گشته روز و روزگار
یادتان رفته است آیا آن زمان--
چون که ک آمد درون قیر غار
زن به خاکستر بدل گردیده بود--
بسکه در سوراخ او کردید مار!!
علم فاعل را معین می کند--
گر جسد پیدا نباشد، از غبار!

اما با خود گفتم که قطعا برای دوستان این سؤال مطرح خواهد شد که چرا وقتی حکیم را کاری با سیه‌زن نبود دست به آن اعترافات زد؟ به این جهت احساس وظیفه کردم تا دفع این شبهه نمایم:

گفته بودم چند ماه قبل که
آن حکیم اقرار کرده بود به
اینکه یک شب با سیه‌زن بود و بس
آن هم از بهر رفیقان، نز هوس
شد ز تحقیق جدید اما عیان
که ندارد هیچ ربطی با جوان
دوستان پرسند از چه اعتراف
کرد وقتی که نداده بود گاف؟
چون که بحث ژن تماما ژاژ بود

از چه سر آورد پیش ک فرود؟

پاسخِ آن با مثالی می‌دهم

از رمان جُرج اُروِل ای صنم
در هزار و نهصد و هشتاد و چار
بود وینستون به این مشکل دچار
چون شکنجه شد به سختی آنچنان
کاملا پاشید از او روح و روان
قوه تحلیل او تعطیل شد
چونکه اندر آستینش بیل شد
گفتش آن اشکنجه‌گر: دو با دو چند؟
گفت: هر آنچه ترا باشد پسند
همچنین روح حکیم از اتهام
اوفتاد ای دوست در وهمی تمام
آنقدر ک روی ذهنش کار کرد
تا که به ناکرده جرم اقرار کرد
آن تقلب‌ها که شد در بحث ژن
بیشتر بر وهم کردش مطمئن
پس ندارد اعترافش هیچ اثر
بی گمان نگرفت آن زن را به بر

  • ۳ نظر
  • ۲۸ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۵۹

نتایج تحقیقات کیمیاگر

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

حقیقت ماجرای چار یار غار و طفل زن زنگی در تحقیقات و خاطرات کیمیاگر

 

قسمت 1

 

گر نگشتی آن پژوهش‌ها هنوز

روشنی‌افزا چو خور اندر تموز

میِ‌بگفتم مرد حکمت را جواب

این‌چنین ناپخته و هم ناصواب:

«در جواب کاف، دادن گاف‌ها

کی روا باشد بر علّاف‌ها؟

این دوم بار است ای جان حکیم

که شدستی معترف از روی بیم»

لیک معلومم بشد کان اعتراف

بوده حاصل از سموم زور کاف

همچنان که دیده‌ای تو بارها

اعترافاتی، سپس انکارها

از دریچه‌ی جعبه‌جادو ای عمو

تو ندیدی بس عجایب؟ هان بگو!

معترف گشته بسی مردان خوب

از روان‌اشکنجه‌ای بدتر ز چوب

این عمل حتّی به حدّی می‌رسد

که کند خوش‌رقصی‌ای با آن جسد

چون که جوسازی نمود آقای کاف

معترف گشتی حکیم ما به لاف!

بل ز القائات «ک» بُد لاف‌ها

تا نماید ثابت او آن گاف‌ها

اینک امّا بشنوید ای دوستان

از محقّق، ماجرای داستان

خاطرات کیمیاگر این‌چنین

وانماید سرّ آن یکتا جنین

او نوشته پنجمی با نام کاف

ناگهان آمد ز ره از سوی قاف

پنجمی در شیطنت استاد بود

در مثل خسرو بر فرهاد بود

چون که فارغ گشته بودند آن سه یار؛

کیمیاگر، ذوالجمال، امدادکار ...

تازه از تعلیم آن وحشی‌صفت

تا کنندش بهره‌مند از موهبت ...

آن جناب ک به ناگه با کلک

در رسید و درس دادی بر فلک

آن‌چنان‌که در مثل با ذوالجمال

او برابر می‌نمودی در خصال

الغرض آن دو گرفتندی به دست

اختیار آن زن زنگی مست

ره ندادی دیگران را همچو سیل

گر چه آنان را نبودی هیچ میل (آنان: در درجه‌ی اوّل کیمیاگر و بعد حکیم و مددکار!)

روز و شب در گرد آن رشک ذغال

می‌دویدند از برای کسب حال

 

قسمت 2

ذوالجمال البتّه او کاری نکرد

او به یاد دختران گردید سرد!

آن زن زنگی دگر وحشی‌صفت

می‌نبود و دیده بود او تربیت

از خشونت او دگر ببریده بود

همچو گاندی رهبر قوم هنود!

پس ز سوی او حکیم راد را

هیچ تهدیدی نبُد بیداد را

الغرض ک بی‌رقیب و بی‌اثاث

شد ندیم و یار خاص آن اناث!

کاف از همیان مرتض جمله را

می‌ربود از قرص و از ویاگرا!

«مدّت شش ماه می‌راندند کام»

تا جلو آمد شکم او را تمام!

پس به غارش کرد مخفی ک به جد

تا نگردد کار فاش و حال ضد

بعد از آن طفلش بیامد در جهان

آشکارا گشت دیگر آن نهان

ک پروپاگاند خود آغاز کرد

او تبرّی جست و حیلت ساز کرد

با خود او آورده بُد یک دوربین

تا بگیرد عکس‌هایی با فشین!

لیک تا شد او ندیم آن سیه

دوستان از یاد برد و شد ز ره

صحنه‌ای از شنعت خود با زنک

او همی بگرفته بودی با کلک

از قضا عکسی هم از روی حکیم

در خفا بگرفته بودی بس بسیم!

او به فنّ فتوشاپ استاد بود

عکس خود از روی زن برداشت زود

وانگهی عکس حکیم و آن سیاه

در هم آمیزش بداد و کرد آه ...

«آه ای اسطوره‌ی تقوا و شرم!

هین چه شنعت کرده‌ای آرام و نرم؟

این پسر از توست می‌کن اعتراف

ورنه خواهی شد طرف با مکر کاف!

عکس را خواهی نهم بر روی سایت؟

حجم آن اندک بود صد کیلو بایت!

آبرویت می‌رود در پیش خلق

اعترافی کن سپس می‌‌شوی دلق»

چون حکیم از مکر او عارف بُدی

اندکی لرزان ولی واقف شدی (واقف در این‌جا=متوقّف)

ک چو از این مکر طرفی بر نبست

سوی دیگر حیلتش او برد دست

شایعه برساخت با امداد عکس

راه خود می‌جست او با آن hoax

بعد آن بحثی به راه انداخت او

مر فلک را گوش‌ها کر ساخت او:

هان بباید باب این طفل صغیر

ز امتحان ژن شود روشن‌ضمیر

آن حکیم بی‌نوا این بار خاص

بود آسوده که گردیدم خلاص

لیک غافل بود از مکر حریف

بی‌خبر روحش از آن حقّه‌یْ ظریف

ک در آزمایشگه ژن بس رفیق

داشت و بر جملگی گشتی شفیق

نارفیقان هم به رشوت او خرید

جمله را می‌داد او وعده و وعید

چون جواب آزمایش ساختند

توپ در پای حکیم انداختند

تقویت کردند مر آن شایعات

پس حکیم بی‌زبان گردید پات!

ک ورا انداخت اندر آمپاس

که بیا و عهده گیرش از اساس

بهر عذرش این‌چنین گو و آن‌چنان

خویشتن کردم فدای دوستان

آن حکیم مات و پات و آچمز

لاجرم مر آش را شد آش‌پز

پس چنین بود ای رفیقان داستان

کیمیاگر کرد تحقیقش عیان

 

بعدالتّحریر: بخش 1 در سال گذشته و در همان روزهای طرح داستان چار یار در غار نگاشته شد و بخش 2 در این روزها و در پی تکمیل تحقیقات کیمیاگر! بنابراین این‌ها حاصل بیش از یک سال تحقیق و پژوهش است و حرف کشکی نیست!!

می‌خواستم شعر مفصلی در ادامه شعر زیبای مجی بگویم، اما در حس شعر گفتن نبودم این وجیزه را تقدیم می‌کنم

من چه گویم یک رگم هشیار نیست
بعد از آنکه خواندم این اشعار بیست
شعر بود این یا دوزرده‌تخم بود؟
در زمینِ تهمتِ ک شخم بود
خاطرات کیمیاگر از قدیم
خوش دفاعی بود زان مرد حکیم
من چه گویم چون تو غوغا کرده‌ای
توطئه‌های ک افشا کرده‌ای
ساده‌مردی چون حکیم آخر چسان
پیش ک آرد دفاعی بر لسان
چون ک استادست پس باید کسی
دیگر این قصه نماید بررسی
یک محقق بود لازم چون اسد
تا گره از این معما وا کند
کیمیاگر جان تو را صدها سپاس
که حکیم از انگ ک کردی خلاص

ان شاء الله ادامه این شعر را خواهم فرستاد

  • ۷ نظر
  • ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۰۳

خزان عربی

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ق.ظ

اعتراف می‌کنم که زمانی که مبارک کنار رفت، غافلگیر شدم. انتظار داشتم که مقاومتِ بیشتری بکند و خشونتِ بیشتری به خرج دهد، اما او این کار را نکرد و بعد از کنار رفتنِ او، انتظار داشتم که فرار کند، ولی نکرد و ماند تا دادگاه‌های خود را به چشم ببیند و منتظرِ حکمی بماند که معلوم نبود چه باشد، مخصوصا هنگامی که بسیاری اعدامِ او را طالب بودند.

یادم می‌آید آن روزها، طیِ یک بحثی گفتم که مصری‌ها، روزی آرزوی مبارک را خواهند کرد. مساله سرِ این نیست که مبارک انسان و یا حاکمِ خوبی بود. بلکه قطعا چنین نبود، اما اتفاقات بهارِ عربی نشان داد که ملتِ عرب آمادگی چنین تحولی را نداشتند. درباره سرنوشتِ دیگر کشورهای عربی سخن نمی‌گویم که خود به آن واقفید. شاید دیدگاه من در آن موقع کمی بدبینانه بوده باشد ولی بعد از آنکه اصرار شدید بر مجازاتِ مبارک را دیدم فهمیدم که آن‌ها راهِ کج را می‌روند. آن‌ها فکر می‌کنند عدالتِ صلب، راه حل است اما این اشتباه است.

همین ماندلا در زمان خودمان بعد از به قدرت رسیدن، با زندان‌بانان و شکنجه‌گران و سفیدپوستانی که علیه سیاه‌پوستان دست به خشونت زده بودند چه کرد؟ عدالت، عالی است اما گاهی اوقات راه حل نیست. می‌دانم که قذافی آدم بسیار بدی بود اما شیوه کشتنش اشتباه بود. اگر انقلابیون (نه تروریستها) در سوریه پیروز شوند بهترین کاری که می‌توانند بکنند آن است که بگذارند بشار اسد از سوریه برود و به جایی پناهنده شود. هر چند می‌دانم حق بشار اسد آن است که مجازات شود، ولی این کار اشتباه است. این یعنی تکرار هزینه‌ها. مبارک به نسبت با حالتی مسالمت‌آمیز کنار رفت آن موقع که کنار رفت به برادرم گفتم باید به او برای این کنار رفتنش، با هزینه کم، جایزه بدهند البته این یک شوخی بود ولی پشت آن یک واقعیتی نهفته بود. رفتار ماندلا و گاندی پس از به قدرت رسیدن، رفتاری نبود که مقتضای عدالت باشد، بلکه برای آن بود که فضا آرام شود و هزینه‌های بیشتری پرداخت نشود.

این چند روز حداقل صدها نفر از طرفداران مرسی کشته شدند، بیش از چهل پلیس هم از میان رفتند که نشان از مسلح بودنِ طرفداران مرسی دارد، تعدادی کلیسا هم آتش زده شده است؛ گویی هر وقت مسلمانان عصبانی می‌شوند باید یک حالی به این مسیحیانِ قبطیِ بدبخت بدهند و این البته پایانِ کار نیست.

سال‌هاست که علی‌رغمِ میلم به این نتیجه رسیده‌ام که سیاستْ عرصه‌ی آرمان‌گرایی نیست. نگاه می‌کنم که چه حکومتی به‌درد کجا می‌خورد و این حکومت ضرورتا دموکراتیک نخواهد بود. شاید بگویید بگذاریم دموکراسی تجربه شود ولو اینکه شکست بخورد، اما به باور من شکستِ دموکراسی، تحققِ موفقیت‌آمیزِ آن را بسیار به تاخیر خواهد انداخت. بنده با همین عقلِ ناقصم معتقد به اینم که دموکراسی با وضعیتِ فعلیِ کشورهای اسلامیِ خاورمیانه‌ای تناسب ندارد.

نکته در اینجاست که این باور، امری توصیفی است و نه توصیه‌ای. یعنی چیزی که من به آن راضی نیستم و به آن عامل هم نخواهم شد، ولی نتایج آن در نهایت مطلوبِ من خواهد بود. مطلوبِ من دموکراسی است (البته با تعریفِ خودم) اما می بینم که برخی اوقات، همین دموکراسیِ اولیه، علیه خودش عمل می‌کند. اینجاست که علی‌رغم میل خودم ناچارم رضایت موقت به برخی شرایط داشته باشم.

نکات بسیار خوبی در کامنت فشن بر این پست وجود داشت که مرا بر آن داشت تا آن را به ادامه پست بپیوندانم

به نکات بسیار جالبی اشاره کردی و من در جزئیات و کلیات همه موافقم. مخصوصا اینکه چه حکومتی به درد کجا می خورد. انقلاب عربی بیش از آنکه نتیجه اگاهی ملتهای عرب باشد نتیجه فوران یک خشم فروخورده بود و جرقه ای بود که در انبار باروت زده شد و دامن مصر و سوریه و بحرین و تا حدودی اردن و مراکش را گرفت. آنچه در سوریه اتفاق افتاد به نظر من با کشورهای دیگر متفاوت است و انقلاب در سوریه یک نسخه خارجی بود و البته این به این معنا نیست که سوریه مخالف و معترض نداشت اما انقلابی سازی در سوریه از بیرون مرزها شکل گرفت و عدمم توفیق مخالفان علاوه بر حمایتهای خارجی از سوریه به دلیل فقدان پایگاه مردمی اکثریت حداقل در اعتراضها و وابسته بودن انقلاب است. مصر بعد از حسنی مبارک که اکنون می توان با همه دیکتاتوری اش در مقابل وضعیت کنونی از او تمجید کرد، همانند همه انقلابها در روزهای اول بسیار جو زده اخوانی را بر مسند نشاند و خیلی زود هم واکنش نشان داد. به نظر من جامعه مصر و گروه اخوان آمادگی ورود به فرایند دموکراتیک را ندارد. چرا که گروههای مذهبی سیاسی برای خود اصول و اعتقاداتی دارند که بهترین محمل برای اجرا و قبولاندن آن به جامعه را در کسب قدرت می بینند و اخوان بعد از 70 سال این قدرت را کسب کرد تا اصول خود را به اجرا بگذارد و خیلی البته ناشیانه مردم معترضی که بعد از انتخابات مجلس حمایتشان از اخوان به شدت افول کرده بود را نادیده گرفتند. دولت مرسی با مشارکت 50 درصدی و رای 50 درصدی مردم انتخاب شد و در بهترین حالت 25درصد مردم مصر از دولت مرسی حمایت کردند. این البته دموکراسی است ولی دموکراسی اقلیت. چیزی که این سالها در مجالس ششم و هفتم خودمان نیز شاهدش بودیم.

دموکراسی به نظر من حضور با هر میزانی نیست. دموکراسی بهترین مصداقش حضور اکثریت است. می توان مثلا از تهران 12 میلیونی با 400 هزار رای نمایند شد و اسمش را گذاشت دموکراسی ولی آیا این فرد نماینده افکار جامعه است؟ دموکراسی کسب اکثریت رای از اقلیت شرکت کنندگان نیست. البته که سازوکار دموکراسی در انتخابات تجلی می یابد اما به نظر من بالاتر از آن دموکراسی در افکار عمومی و نگاه انها معنی پیدا می کند و البته در یک جامعه انقلابی توازن آرا بسیار خطرناک و شکننده است. عدم حمایت قاطع از حاکمان در ابتدای راه و فقدان پشتوانه مردمی زیاد منجر به شرایطی می شود که در مصر حاکم است. مصر اکنون عرصه زورآزمایی است پس از آنکه مردم با صندوقهای رای قهر کردند و دموکراسی حداقلی را بر کرسی ریاست نشاندند.
در مورد اوضاع داخلی و نگرش مردم ان چیزی نمی دانم آنچه گفتم یک کلیت است که در مورد همه جا صدق می کند

بی‌تعارف چیزهای خوبی از این نوشته افشین یاد گرفتم و سپاس خودم را به او ابراز می‌کنم در غالب موارد موافقم فقط درباره وضعیتِ فعلی سوریه و علت ناکامیِ مخالفان، با او کمی اختلاف دارم

در وضعیتی که کسی حاکم است و عده‌ای می‌خواهند که او را ساقط کنند آستانه خشونت‌ورزیِ حاکم و تحمل خشونتِ مخالفین، نقش اصلی را ایفا می کند. مثلا شاید در برخی کشورهای غربی مانند کشورهای اسکاندیناوی میزان خشونتی که طبقه حاکم بتواند به خرج دهد بسیار پایین باشد در چنین وضعیتی مردم زودتر به نتیجه می‌رسند از طرف دیگر صدام کسی بود که خشونتش مرز نداشت بنابراین مردم مغلوب او بودند.
به نظر من وضع سوریه به این دلیل پیچیده شده است که سطح خشونت‌ورزی و تحمل خشونت دو طرف خیلی بالاست و یک علت مهم آن است که این حقیقتا مردم نیستند که در برابر حکومت ایستاده‌اند چون سطح تحمل خشونت مردم خیلی پایین‌تر از این حرف‌هاست به همین دلیل است که پدر بشار یعنی حافظ اسد در سرکوب موفق بود. در واقع همانطور که تو هم به آن اشاره کردی بشار اسد آنقدر درگیر مخالفت مردمی نیست که درگیر جنگی با ترکیبی از معارضان داخلی و خارجی. در جنگ سطح تحمل خشونت دو طرف درگیر بالاست اما معمولا در انقلاب، طرفِ مردم زیاد تحمل ندارد و اگر فشار زیادی ببیند به خانه بر می‌گردد

از این جنبه شاید با تو اختلاف داشته باشم که مردم سوریه شاید دیگر طرف اصلی معارضه نباشند اما این از سر آن نیست که موافق اسدند و مخالفان پایگاه مردمی ندارند بلکه از این بابت است که سطح خشونت اسد بالاست. مخالفانِ معتدل به غیر از تندوروهای اسلام‌گرا را به احتمال زیاد دارای پایگاه مردمی می‌دانم

  • ۶ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۲۷

ظاهر و باطن

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۵۸ ق.ظ
در طول تاریخ، مساله تناسب میان ظاهر و باطن در همه فرهنگ‌ها مطرح بوده است. در همین فرهنگِ خودمان، گاهی عده‌ای، مانند ملامتیّه اساسا کاری می‌کرده‌اند که ظاهرشان بسیار بدتر از باطنشان به نظر بیاید. از طرف دیگر اینکه ظاهر خودت را بهتر از باطنت نشان بدهی هم به عنوان ریاکاری در نظر گرفته می‌شود و مذموم است، هر چند در عین حال متداول هم هست. البته در این پست قصد پرداختنِ به این موضوع را ندارم هر چند روزی اگر خدا خواهد به آن خواهم پرداخت.
این پست در واقع، طنز است و فقط در آن می‌خواهم دو لینک معرفی کنم. فقط دو شرط است که لطفا آن را بجا بیاورید
اول اینکه این دو لینک را فقط خودتان (اهل آجر از جمله ک‌ی عزیز) ببینید. اگر به دیگران نشان بدهید، شاید بازخوردِ خوبی دریافت نکنید. گفته باشم!

اینها مواردی هستند که در عین آنکه باطن بسیار خوب است اما درباره آن‌ها از شیوه ملامتیّه پیروی شده و ظاهر را بد جلوه داده‌اند (اینها عکس‌هایی از کیک تولدند)

شرط دوم آنکه فقط اگر تابِ لینک اول را داشتید، سراغ لینک دوم بروید.

لینک‌ها در قسمت کامنت است

  • ۳ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۵۸

از کامنت پست قبل

چهارشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۴۲ ب.ظ
این شعر را در کامنت پست قبلی گذاشته بودم گفتم بد نیست در پست هم بیاید. البته کامنت مفصلتر است لطفا ببینیدش این فقط شعرش است:

هست فون‌پَد آرزویِ آخرم

که همان را هم به زحمت می‌خرم

از برای تهیه‌ی گوشیّ تاچ

شصت قسمت رفت و حیرانم چو هاچ (منظور هاچ زنبور عسل است)

همچو کایوت در پی میگ‌میگْ من

می‌خورد هر روز میگ‌میگی فشن

همچو بالتازار هر چیزی که جُست

قطره‌ای انداخت مرتض، شد درست

من که چون شِلمان نشستم گوشه‌ای

بی‌سبب نبود ندارم توشه‌ای

دارم امید این که مرتض کاره‌ای

گردد و ما را بسازد چاره‌ای

قول داده که اگر گردد وزیر

می‌دهد شغلی به این بنده‌ْی حقیر

دی ز من پرسید از دستت چه کار

بر می‌آید؟ گفتمش که دست‌یار...

می‌شوم، گر که نشد منشی تو

تایپ خواهم کرد و می‌گیرم فتو

قول خواهم داد که تایپ خودم

را قوی خواهم نمود ای ذو الکرم

باز بادی‌گارد هم گر خواستی

بهتر از من نیست اندر راستی

تیر اگر آید به سویت مثل شیر

می‌کنم سینه سپر در پیش تیر

گفت باشد گر که بالایی شوم

صاحب پستی اگر جایی شوم...

دست تو گیرم، به من این قول داد

دوستان! دارید این قولش به یاد

عهد با من کرد بیست و دومِ

ماه مرداد، این بگویم با همه

  • ۶ نظر
  • ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۴۲

دو موضوع بی‌ربط

سه شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۵۶ ب.ظ
همیشه به این فکر کرده‌ام که فقر و ثروت، دو روی یک سکه‌اند و اساسا امکان ندارد که فقر ریشه‌کن بشود. البته شاید در این‌باره اشتباه کرده باشم، اما یکی از دلایلِ باورم به این مساله در آن است که فکر می‌کنم که فقر، امری نسبی است و همیشه در مقایسه با کسانی که وضع بهتر دارند مطرح می‌شود، بنابراین همیشه عده‌ای ندارتر از دیگران هستند و احساس فقر می‌کنند. این نکته‌ای است که به تخصص شما مربوط می‌شود و من تنها در حد یک عامی از آن سر در می‌آورم
اینکه الآن این پست را می‌فرستم، دلیل خاصی ندارد. فقط دیدم که امروز مرتض یک تبلت ایسوس خرید و از آن طرف هم فشن هم یک تبلت سامسونگ دارد و از آن طرف دیگر هم، من و مجی هیچکدام تبلت نداریم؛ ناگهان محتوای این پست به ذهنم رسید. البته می‌دانم که هیچ ربطی بین محتوای این پست و تبلت‌های فشن و مرتض وجود ندارد، ولی خب این کار ذهن است که از یک شاخه به شاخه دیگر بپرد و دستِ خودِ آدم نیست.
در هر حال به مرتض تبریک می‌گویم و تبریک خودم به فشن را تجدید می‌کنم. انشاءالله حالش را ببرند.
گر که تبلت حال داد ای مرتضی
گر ترا برد از زمین تا به فضا
یاد کن از من که گوشی‌ام شکست
گوشیِ یازده‌دهی دارم به دست (نوکیا 1110)
همچنین گاهی مجی را یاد دار
که پیاده باشد و هستی سوار
پیش من آی ای مجیّ سوته‌دل
ای بمانده مرکبت چون من به گل

ای در این غم با منِ بیدل شریک

ما دو بی تبلت، دو بی گوشیِّ شیک

  • ۴ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۵۶

جملات محبوب منِ 1

سه شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۱۱ ق.ظ
یکی از بهترین جملاتی که از امیرِ مؤمنان در خاطر دارم این کلامِ عالی از کتابِ «غُرَرُ الحِکَم و دُرَرُ الکَلِم» است.


«یُستَدَلَّ عَلی إِدبارِ الدُّوَلِ بِأَربَعٍ: تَضییعِ الأُصولِ وَ التَّمَسُّکِ بِالفُرُوعِ و تَقدیمِ الأََراذِلِ وَ تَأخیرِ الاَفاضِل»


ترجمه آن روشن است
چهار چیز باعثِ نگون‌بختیِ حکومت‌ها می‌شود: ضایع کردنِ اصول، چسبیدن به فروع، پیش انداختنِ پست‌ها و عقب راندنِ فاضل‌ها.
خیلی تلاش کردم که ترجمه‌ی روانی نشود. می‌خواهم با خودِ عبارتِ اصلی، ارتباط برقرار کنید. از ترجمه‌هایش راضی نیستم ادبار را غالباً شکست ترجمه کرده‌اند که خوب نیست و دولت هم در اصطلاح امام، به معنای دولتِ فعلی نیست. دولت در معنای متداولِ امروزِ آن، امری مدرن است. همین‌طور، ضایع کردنْ اعم از کنار گذاشتن یا از بین بردن است. چیزی که از جایگاهش خارج شود هم ضایع می‌شود. خلاصه اینکه سعی کنید عربی بخوانیدش.
این عبارت آنقدر درخشان است که برای همه ما ارزش حفظ کردن دارد؛ کوتاه است و کافی. یک نگاه به اطرافتان بیندازید این جمله نه تنها برای حکومت‌هاست بلکه در همه جا کاربرد دارد.
از مرتض ممنونم که در ضمنِ صحبتی که امروز کردیم، این عبارتِ عالی را به یادم انداخت. این هم از برکتِ صحبتِ دوستان است؛ چیزی که البته مرتض در صحبت با ماها نمی‌یابد.
ضمنا گذاشتن علائمِ حرکتی بر سرِ نامِ کتابْ عمدی بوده است چون غالبا دیده‌ام که افرادْ نامِ آن کتاب را اشتباه تلفظ می‌کنند.

اگر می‌خواهید متنِ عربی را به خاطر بسپارید، لطفا حرکات را هم به دقت در نظر بگیرید.


پ.ن

ترتیب طرح این جملات محبوب، ربطی به ارزش‌گذریِ من ندارد. فقط آن چیزی که در زمان پست به ذهنم می رسد را می‌نویسم، نه اینکه اعداد نشان‌دهنده‌ی اولویت‌های من باشند.

  • ۶ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۱۱

معرفی موسیقی 1 (بنان 1)

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۲۷ ب.ظ
دوم راهنمایی بودم که برای اولین بار کاری از بنان شنیدم. تا آن موقع تنها موسیقی‌هایی را که از رادیو و تلویزیون پخش می شد می‌شنیدم. البته همیشه موسیقی‌های دیگری، مخصوصا هنگامی که سوارِ ماشین‌ها می‌شدم به گوشم می‌خورد، ولی آنها فقط به گوشم می‌خورد و به قولِ مشهور، سِماع می‌کردم و نه استماع. یک رادیو ضبطِ کوچکِ سانیو هم داشتیم که پدر و مادرم برای شنیدنِ روضه‌های مرحوم کافی از آن استفاده می‌کردند. فقط یک نوارِ موسیقی داشتیم؛ نینوای 2 اثر حسام الدین سراج. قطعا آن را شنیده‌اید:
تکبیرزن لبیک‌گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس همراه جلودار
اما این موسیقی از نوعی دیگر بود برادرم نواری از بنان آورده بود. فکر می‌کنم آن زمان شنیدن صدای بنان مجاز نبود (البته مطمئن نیستم) پیش از آن بنان نشنیده بودم، اما یک قطعه مرا جذب خود کرده بود:
مرا ز چشمت افکندی دگر چه می‌خواهی
به دیگران دل می‌بندی دگر چه می‌خواهی
چند روزی درگیر این قطعه بودم، اما نمی‌فهمیدم چرا. هم دوستش داشتم و هم محزونم می‌کرد. از تحولی که در من ایجاد می‌کرد وحشت داشتم. برای اولین بار حزنی را در خودم کشف کردم که از موسیقی بر آمده بود. حزن بود و غم نبود، ولی نمی‌توانستم بین آن و افسردگی و درخودرفتگی تمیز بدهم. در آن روزهای حیرت تصمیم گرفتم که دیگر به آن گوش فرا ندهم و بیش از بیست سال گذشت تا دوباره آن را بشنوم البته الآن دوستش دارم بدون آنکه به آن پنج ستاره بدهم اکنون در میان موسیقی‌های سنتی برای من یک ستاره بیشتر ندارد (1)
بنان را بارِ دیگر در دورانِ دانشگاه شناختم، با کاسِتِ الهه‌ی ناز. عکس بنان با آن عینک آفتابیِ همیشگی‌اش روی جلدِ کاست بود، البته بصورت ناشیانه‌ای کراواتش را پاک کرده بودند و بجای آن دکمه‌های بسیار بزرگ و مضحکی گذاشته بودند. الهه‌ی ناز، فوقالعاده بود. حتی وقتی همزمان با تبلیغاتِ یک فرش، بخشی از موسیقیِ آن از تلویزیون پخش می‌شد، اشک در چشمانم حلقه می‌زد. مخصوصا چند ثانیه ابتدای موسیقیِ آن  بسیار برای من دل‌انگیز بوده و هست.
قصد معرفی دو موسیقی بالا را ندارم. اولی دیگر اکنون از چندستاره‌های من نیست و دومی هر چند اکنون از موسیقی‌های محبوب من است اما آنقدر شنیده‌اید که ضرورتی در معرفی آن نمی‌بینم.  (2)
اما اثر دیگر بنان که مدت زیادی نیست در حلقه محبوب‌های من در آمده است قطعه میهن‌دوستانه‌ی «خوشه‌چین» است.
من که فرزند این سرزمینم
در پی توشه ای خوشه چینم
شادم از از پیشه ی خوشه چینی
رمز شادی بخوان از جبینم
قلب ما، بود مملو از شادی بی پایان
سعی ما، بود بهر آبادی این سامان
خوشه چین، کجا اشک محنت به دامن ریزد
خوشه چین، کجا دست حسرت زند بر دامان
ای خوشا، پس از لحظه ای چند، آرمیدن، همره دلبران خوشه چیدن
از شعف، گهی همچو بلبل، نغمه خواندن، گه از این سو به آنسو پریدن
قلب ما بود.......
برپا بود جشن انگور، ای افسونگر نغمه پرداز
در کشور سبزه و گل، با شور و شعف نغمه کن ساز
قلب ما.......
اکنون افراد زیادی این قطعه را خوانده‌اند. نمی‌خواهم ارزش‌گذاری کنم. قطعه اصلی از آن بنان است و من بسیار دوستش دارم، اما نمی‌گویم که کارهای جدید زیبا نیستند و شاید از نگاه برخی زیباتر هم باشند. از زمره بازخوانی‌های خوب، اثر سالار عقیلی است. اگر همسر یا زنی در پیرامون شماست، شاید اثر مهدیه محمدخانی با موسیقی آقای درخشانی را هم بپسندد. پیوند اثر اخیر را خودتان پیدا کنید.


پ. ن.

1- «یک ستاره» برای من موسیقی‌ای است که گاه (یعنی در فواصل طولانی) دوست دارم قسمتی از آن را (و نه همه آن را) بشنوم. این ارزش‌گذاری تا سطح «پنج‌ستاره» که نقاط عطفی برای من‌اند و غالباً دوست دارم همه آن را بشنوم به پیش می‌رود. این ارزش‌گذاری البته ثابت نیست و زمینه و زمانه در آن تأثیر می‌گذارد. خوشه‌چین در این روزها برای من «چهار‌ستاره» است ولی احتمالا در این رتبه باقی نماند. شاید یکی از ستاره‌هایش را از دست بدهد اما فقط یکی.
2- موسیقی‌های ایرانیِ محبوبِ خودم را معمولا در پنج طبقه قرار می‌دهم. البته این تقسیم‌بندیِ شخصیِ من است و هیچ وجهِ دیگری ندارد
موسیقیِ سنتی؛ مانندِ کارهای شجریان
موسیقیِ سبک تهران‌ِقدیمی؛ مانندِ بنان و رشیدی
موسیقیِ دراویش؛ مانندِ آثارِ شهرامِ ناظری، پس از حیرانی
موسیقیِ محلی؛ مانندِ شب سکوت، کویرِ شجریان و موسیقی‌های محلیِ دیگر
موسیقیِ پاپ، از هر نوعی که باشد.
بعدا مفصل‌تر درباره این تقسیم‌بندیِ شخصی، سخن خواهم گفت.

  • ۸ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۷