حقیقت ماجرای چار یار غار و طفل زن زنگی در تحقیقات و خاطرات کیمیاگر
قسمت 1
گر نگشتی آن پژوهشها هنوز
روشنیافزا چو خور اندر تموز
میِبگفتم مرد حکمت را جواب
اینچنین ناپخته و هم ناصواب:
«در جواب کاف، دادن گافها
کی روا باشد بر علّافها؟
این دوم بار است ای جان حکیم
که شدستی معترف از روی بیم»
لیک معلومم بشد کان اعتراف
بوده حاصل از سموم زور کاف
همچنان که دیدهای تو بارها
اعترافاتی، سپس انکارها
از دریچهی جعبهجادو ای عمو
تو ندیدی بس عجایب؟ هان بگو!
معترف گشته بسی مردان خوب
از رواناشکنجهای بدتر ز چوب
این عمل حتّی به حدّی میرسد
که کند خوشرقصیای با آن جسد
چون که جوسازی نمود آقای کاف
معترف گشتی حکیم ما به لاف!
بل ز القائات «ک» بُد لافها
تا نماید ثابت او آن گافها
اینک امّا بشنوید ای دوستان
از محقّق، ماجرای داستان
خاطرات کیمیاگر اینچنین
وانماید سرّ آن یکتا جنین
او نوشته پنجمی با نام کاف
ناگهان آمد ز ره از سوی قاف
پنجمی در شیطنت استاد بود
در مثل خسرو بر فرهاد بود
چون که فارغ گشته بودند آن سه یار؛
کیمیاگر، ذوالجمال، امدادکار ...
تازه از تعلیم آن وحشیصفت
تا کنندش بهرهمند از موهبت ...
آن جناب ک به ناگه با کلک
در رسید و درس دادی بر فلک
آنچنانکه در مثل با ذوالجمال
او برابر مینمودی در خصال
الغرض آن دو گرفتندی به دست
اختیار آن زن زنگی مست
ره ندادی دیگران را همچو سیل
گر چه آنان را نبودی هیچ میل (آنان: در درجهی اوّل کیمیاگر و بعد حکیم و
مددکار!)
روز و شب در گرد آن رشک ذغال
میدویدند از برای کسب حال
قسمت 2
ذوالجمال البتّه او کاری نکرد
او به یاد دختران گردید سرد!
آن زن زنگی دگر وحشیصفت
مینبود و دیده بود او تربیت
از خشونت او دگر ببریده بود
همچو گاندی رهبر قوم هنود!
پس ز سوی او حکیم راد را
هیچ تهدیدی نبُد بیداد را
الغرض ک بیرقیب و بیاثاث
شد ندیم و یار خاص آن اناث!
کاف از همیان مرتض جمله را
میربود از قرص و از ویاگرا!
«مدّت شش ماه میراندند کام»
تا جلو آمد شکم او را تمام!
پس به غارش کرد مخفی ک به جد
تا نگردد کار فاش و حال ضد
بعد از آن طفلش بیامد در جهان
آشکارا گشت دیگر آن نهان
ک پروپاگاند خود آغاز کرد
او تبرّی جست و حیلت ساز کرد
با خود او آورده بُد یک دوربین
تا بگیرد عکسهایی با فشین!
لیک تا شد او ندیم آن سیه
دوستان از یاد برد و شد ز ره
صحنهای از شنعت خود با زنک
او همی بگرفته بودی با کلک
از قضا عکسی هم از روی حکیم
در خفا بگرفته بودی بس بسیم!
او به فنّ فتوشاپ استاد بود
عکس خود از روی زن برداشت زود
وانگهی عکس حکیم و آن سیاه
در هم آمیزش بداد و کرد آه ...
«آه ای اسطورهی تقوا و شرم!
هین چه شنعت کردهای آرام و نرم؟
این پسر از توست میکن اعتراف
ورنه خواهی شد طرف با مکر کاف!
عکس را خواهی نهم بر روی سایت؟
حجم آن اندک بود صد کیلو بایت!
آبرویت میرود در پیش خلق
اعترافی کن سپس میشوی دلق»
چون حکیم از مکر او عارف بُدی
اندکی لرزان ولی واقف شدی (واقف در اینجا=متوقّف)
ک چو از این مکر طرفی بر نبست
سوی دیگر حیلتش او برد دست
شایعه برساخت با امداد عکس
راه خود میجست او با آن hoax
بعد آن بحثی به راه انداخت او
مر فلک را گوشها کر ساخت او:
هان بباید باب این طفل صغیر
ز امتحان ژن شود روشنضمیر
آن حکیم بینوا این بار خاص
بود آسوده که گردیدم خلاص
لیک غافل بود از مکر حریف
بیخبر روحش از آن حقّهیْ ظریف
ک در آزمایشگه ژن بس رفیق
داشت و بر جملگی گشتی شفیق
نارفیقان هم به رشوت او خرید
جمله را میداد او وعده و وعید
چون جواب آزمایش ساختند
توپ در پای حکیم انداختند
تقویت کردند مر آن شایعات
پس حکیم بیزبان گردید پات!
ک ورا انداخت اندر آمپاس
که بیا و عهده گیرش از اساس
بهر عذرش اینچنین گو و آنچنان
خویشتن کردم فدای دوستان
آن حکیم مات و پات و آچمز
لاجرم مر آش را شد آشپز
پس چنین بود ای رفیقان داستان
کیمیاگر کرد تحقیقش عیان
بعدالتّحریر: بخش 1 در سال گذشته و در همان روزهای طرح داستان چار یار در
غار نگاشته شد و بخش 2 در این روزها و در پی تکمیل تحقیقات کیمیاگر! بنابراین اینها حاصل بیش از یک سال تحقیق و پژوهش است و حرف کشکی نیست!!
میخواستم شعر مفصلی در ادامه شعر زیبای مجی بگویم، اما در حس شعر گفتن نبودم این وجیزه را تقدیم میکنم
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
بعد از آنکه خواندم این اشعار بیست
شعر بود این یا دوزردهتخم بود؟
در زمینِ تهمتِ ک شخم بود
خاطرات کیمیاگر از قدیم
خوش دفاعی بود زان مرد حکیم
من چه گویم چون تو غوغا کردهای
توطئههای ک افشا کردهای
سادهمردی چون حکیم آخر چسان
پیش ک آرد دفاعی بر لسان
چون ک استادست پس باید کسی
دیگر این قصه نماید بررسی
یک محقق بود لازم چون اسد
تا گره از این معما وا کند
کیمیاگر جان تو را صدها سپاس
که حکیم از انگ ک کردی خلاص
ان شاء الله ادامه این شعر را خواهم فرستاد