تاریخچه واژگان شخصی
بیتردید واژگانِ هر زبانی برای خود تاریخچهای دارند. البته ما غالبا از این تاریخچهها بیاطلاعیم. اجمالا میتوان گفت که درباره وضعهای تعیُّنی (یعنی مواردی که در میان انسانها به تدریج واژهای برای معنایی وضع میشود، مثل اکثر واژگانِ هر زبانی) کار بسی دشوارتر از وضعهای تعیینی است (یعنی مواردی که فرد یا افرادی خاص، واژهای را در برابر یک معنا قرار می دهند، مثل فرهنگستان)
ولی جدای از این بحث کلی، واژگان برای هر کدام از ما هم تاریخچهای دارند. بسیاری از آنها را در سنین کودکی آموختهایم و به خاطر نمیآوریم که چه زمانی و به چه مناسبتی به گوش ما خوردهاند. همچنین قاعدتا تاریخچه برخی را به خاطر میآوریم، شاید بیشتر به دلیل سن بالاتر هنگام شنیدنِ آنها یا اهمیت موقعیتی که آن واژه را در آن شنیدهایم و امثال این دلایل. من در اینجا قصد دارم چند تا از این تاریخچههای مخصوص به خودم را گزارش بدهم:
چهارم ابتدایی که بودم، روزی معلم ما در زمان فراغتی، از دانش آموزان خواست که هر سؤالی دارند بپرسند و من پرسیدم که چرا با اینکه غذا ظاهر و بوی خوشی دارد، مدفوع انسان به این شکل و بدبوست. معلم پاسخ داد: این بخاطر «فعل و انفعالاتی» است که در غذا رخ می دهد. اولین بار با این واژه برخورد کرده بودم از او خواستم تا درباره جوابش توضیح بدهد و دوباره از همان کلمه فعل و انفعال استفاده کرد و البته من هم نفهمیدم. روشن بود که جواب درستی نداشت و با یک کلمه قلمبه سلمبه برای بچه چهارم ابتدایی قصد گریز از اعتراف به ندانستن داشت.
اولین بار که این شعر حافظ را در جمعی خواندم:
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
«گشادی» را به یای وحدت و نکره خواندم، که معنیش این میشود که بیا به در میکده برویم و یک آدم گشاد را طلب کنیم. طبعا این باعث خنده جمع شد و بنده را ضایع کرد. تا آن روز با خودِ واژه «گشادی» به معنای گشایش و فراغت آشنایی نداشتم. این البته از یکی از خصوصیات زبان محلی ما ناشی میشود ما به سبک و سیاق زبان فارسی یای وحدت و نکره نداریم، که البته اینجا جای تفصیلش نیست، ولی عادت ذهنی به زبان مادری در این خطا بیتأثیر نبود. بیهوده نیست که آقای آشوری اینقدر سر تفکیک این دو «ی» اصرار دارد!
خاطره دیگری که الآن به یادم آمد این است که یک بار در کودکی در صف نانوایی ایستاده بودم دیدم چند پیرمرد درباره هممحلیهای خودشان صحبت میکنند. دیدم چیزی قریب به این مضمون میگویند: کل عباس این کار را کرد ولی کل محمد با اون مخالف بود در نهایت کل حسن بینشون آشتی داد. کنجکاو شدم و ازشون پرسیدم چطور همه اهل اون محل کل هستند (به معنای کچل) اونها به من خندیدند و گفتند پسر جان! کل به معنای کبلایی (کربلایی) است.
یک مورد از سوتیهایی که در یادم مانده مربوط به یک اصطلاح ضربالمثلگونه است که من از فردی شنیده و بعد نمیدانم چرا کلماتش در ذهنم جابهجا شده بود. اصطلاح «مغز خر خوردن» در لهجهی ما به شکل «کلّهی خر خوردن» به کار میره و من که نمیدانم از چه کسی آن را شنیده بودم وقتی موقعیت کاربردش برایم پیش آمد اینطور گفتم که «مگه خر کلّهی من رو خورده»! و کلّی اسباب خندهی جمع خانواده شدم! این به نظرم مربوط به اواخر دورهی ابتدایی بود.
اگه مواردی دیگهای هم یادم بیاید حتماً خواهم نوشت.
راستی در مورد خاطرهای که راجع به کلمهی گشادی گفتی کمی گیج شدم، چون به نظرم وقتی در زبان مادری شما یای وحدت و نکره ندارید، قاعدتاً نباید گشادی رو اون طور میخوندی.
- ۵ نظر
- ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۷