خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

تاریخچه واژگان شخصی

پنجشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۴۷ ق.ظ

بی‌تردید واژگانِ هر زبانی برای خود تاریخچه‌ای دارند. البته ما غالبا از این تاریخچه‌ها بی‌اطلاعیم. اجمالا می‌توان گفت که درباره وضع‌های تعیُّنی (یعنی مواردی که در میان انسان‌ها به تدریج واژه‌ای برای معنایی وضع می‌شود، مثل اکثر واژگانِ هر زبانی) کار بسی دشوارتر از وضع‌های تعیینی است (یعنی مواردی که فرد یا افرادی خاص، واژه‌ای را در برابر یک معنا قرار می دهند، مثل فرهنگستان)

ولی جدای از این بحث کلی، واژگان برای هر کدام از ما هم تاریخچه‌ای دارند. بسیاری از آنها را در سنین کودکی آموخته‌ایم و به خاطر نمی‌آوریم که چه زمانی و به چه مناسبتی به گوش ما خورده‌اند. همچنین قاعدتا تاریخچه برخی را به خاطر می‌آوریم، شاید بیشتر به دلیل سن بالاتر هنگام شنیدنِ آنها یا اهمیت موقعیتی که آن واژه را در آن شنیده‌ایم و امثال این دلایل. من در اینجا قصد دارم چند تا از این تاریخچه‌های مخصوص به خودم را گزارش بدهم:


چهارم ابتدایی که بودم، روزی معلم ما در زمان فراغتی، از دانش آموزان خواست که هر سؤالی دارند بپرسند و من پرسیدم که چرا با اینکه غذا ظاهر و بوی خوشی دارد، مدفوع انسان به این شکل و بدبوست. معلم پاسخ داد: این بخاطر «فعل و انفعالاتی» است که در غذا رخ می دهد. اولین بار با این واژه برخورد کرده بودم از او خواستم تا درباره جوابش توضیح بدهد و دوباره از همان کلمه فعل و انفعال استفاده کرد و البته من هم نفهمیدم. روشن بود که جواب درستی نداشت و با یک کلمه قلمبه سلمبه برای بچه چهارم ابتدایی قصد گریز از اعتراف به ندانستن داشت.


اولین بار که این شعر حافظ را در جمعی خواندم:

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

«گشادی» را به یای وحدت و نکره خواندم، که معنیش این می‌شود که بیا به در میکده برویم و یک آدم گشاد را طلب کنیم. طبعا این باعث خنده جمع شد و بنده را ضایع کرد. تا آن روز با خودِ واژه «گشادی» به معنای گشایش و فراغت آشنایی نداشتم. این البته از یکی از خصوصیات زبان محلی ما ناشی می‌شود ما به سبک و سیاق زبان فارسی یای وحدت و نکره نداریم، که البته اینجا جای تفصیلش نیست، ولی عادت ذهنی به زبان مادری در این خطا بی‌تأثیر نبود. بیهوده نیست که آقای آشوری اینقدر سر تفکیک این دو «ی» اصرار دارد!


خاطره دیگری که الآن به یادم آمد این است که یک بار در کودکی در صف نانوایی ایستاده بودم دیدم چند پیرمرد درباره هم‌محلی‌های خودشان صحبت می‌کنند. دیدم چیزی قریب به این مضمون می‌گویند: کل عباس این کار را کرد ولی کل محمد با اون مخالف بود در نهایت کل حسن بینشون آشتی داد. کنجکاو شدم و ازشون پرسیدم چطور همه اهل اون محل کل هستند (به معنای کچل) اونها به من خندیدند و گفتند پسر جان! کل به معنای کبلایی (کربلایی) است.


از همراهی شما ممنونم و نظرات شما را به اینجا منتقل می کنم:
برای ما که در روستا زندگی می کردیم و به زبان محلی صحبتی می کردیم شنیدن و خواندن بعضی کلمه ها جدید و نامانوس بود. مثلا ما در زبان محلی به دایی می گوییم خالو یا هالو. و به مادر می گوییم دایی. البته با لهجه و صامت و مصوتی که قابل نوشتن نیست در اینجا. وقتی در کتاب می خواندیم دایی هیچ کس نمی دانست دایی که مرد هم هست چه نسبتی داره. یا وقتی می خواندیم آبگوشت غذای لذیذ و خوشمزه ای است برای ما که مرتب میخ وردیم و اسمش را چیزی دیگیری می گفتیم یه رویا بود خوردن آبگوشن با ان وصفی که در کتاب آمده. 
امان اززندگی در روستااااا. شعرش رو مولوی گفته دکی جون شما حتما می دونی ...
من
ده قدیم با ده الان فرق می کند الان دسترسی به رسانه ها عادلانه است و اگر ناآگاهی وجود دلرد از در ده نشستن نیست بلکه از تنبلی فکری است 
هم موضوع جالبی رو مطرح کردی و هم مقدّمه‌ی زیبا و مختصری برایش نوشتی و هم نمونه‌های قشنگی از خاطرات شخصی خودت آوردی. با وجود این‌که من هم حتماً مواردی از این قبیل یعنی تاریخچه‌ی شخصی واژگان دارم، ولی الآن چیزی به ذهنم نمی‌آید. به نظرم مخصوصاً سوتی‌های زیادی در دوره‌ی بچگی راجع به تلفّظ درست بعضی کلمات یا کاربرد به‌جای برخی واژه‌ها داشته‌ام که الآن مورد خاصّی یادم نمی‌آید و شاید اگر پای صحبت خانواده‌ام بنشینم آن‌ها چیزهایی یادشان باشد. شاید تاریخچه‌ی واژگان شخصی زیاد و قابل ذکری نداشته‌ام و شاید هم نمونه‌ها و مواردش از ضمیر خودآگاه به ناخودآگاهی‌ام نقل مکان کرده‌اند! البتّه مورد دومی که گفتی در مورد واژه‌ی گشادی در شعر حافظ، من هم همین مشکل را داشتم با این تفاوت که می‌دانستم معنای معمول یعنی فرد گشاد را ندارد و فقط معنای درستش را نمی‌دانستم و به نظرم از دبیر ادبیات دوم دبیرستان پرسیدم، یعنی شانس آوردم و موقعیت برای ضایع شدنم پیش نیامد! البتّه می‌دانم که خاطره‌ی دکتر مربوط به دوره‌ی ابتدایی است و من مربوط به دوره‌ی دبیرستان. 
یک مورد از سوتی‌هایی که در یادم مانده مربوط به یک اصطلاح ضرب‌المثل‌گونه است که من از فردی شنیده و بعد نمی‌دانم چرا کلماتش در ذهنم جابه‌جا شده بود. اصطلاح «مغز خر خوردن» در لهجه‌ی ما به شکل «کلّه‌ی خر خوردن» به کار می‌ره و من که نمی‌دانم از چه کسی آن را شنیده بودم وقتی موقعیت کاربردش برایم پیش آمد این‌طور گفتم که «مگه خر کلّه‌ی من رو خورده»! و کلّی اسباب خنده‌ی جمع خانواده شدم! این به نظرم مربوط به اواخر دوره‌ی ابتدایی بود.
اگه مواردی دیگه‌ای هم یادم بیاید حتماً خواهم نوشت.
راستی در مورد خاطره‌ای که راجع به کلمه‌ی گشادی گفتی کمی گیج شدم، چون به نظرم وقتی در زبان مادری شما یای وحدت و نکره ندارید، قاعدتاً نباید گشادی رو اون طور می‌خوندی. 
  • ۵ نظر
  • ۰۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۷

یک چت دیگر

يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۱۸ ب.ظ

دوستی دارم اهل سینما که غالبا در فضای مجازی با او در ارتباطم. چند روز پیش به طنز به او پیشنهاد کردم که از ظرفیت‌های موجود در عرصه فیلم عروسی استفاده کند، به این صورت که من شعری عاشقانه بگویم که نام نامزد داماد در آن باشد و به یکی از دوستان که صدای خوبی دارد بگوییم که آن را با آواز بخواند. نهایتا آن را با موسیقی‌ای که داماد انتخاب می‌کند تلفیق می‌کنیم و از این جا به بعد کار او شروع می‌شود فیلمی از داماد با سناریوی تعیین‌شده و لب‌خوانی داماد مر آن شعر را

خود من هم یک سناریو پیشنهاد کردم:

پسره کنار دریا نشسته و داره عکس دختره رو نگاه میکنه و آوازی رو می‌خونه که توش اسم خود دختره هست و از عشقش به اون می‌گه بعد پشت اون عکس مینویسه از صمیم قلب دوست دارم و ناگهان قطره اشکی که شعاع خورشید از توش داره منعکس میشه از چشم میاد و رو صورتش می‌لغزه و دوربین از نمای بسته حرکت این قطره اشک رو دنبال می‌کنه تا چکیدنش روی اون عکس. بعد اون عکس رو لوله می‌کنه میذاره توی بطری و اون رو به دریا می‌سپاره و در پایان کلیپ ما شاهد دور شدن اون عکس از ساحل به سمت خورشیدی هستیم که داره غروب می‌کنه

به این صحنه هم فکر کن که تو مسیری که پسره به سمت دریا می‌ره هی دخترای خوشگل و ترگل ورگل از کنارش رد می‌شن ولی اون فقط خیره به اون عکسه هست و کس دیگه‌ای رو نمی‌بینه 

بعد دوربین مستقیم زوم می‌کنه تو چشمش و ناگهان ما از دریچه چشم اون به اطراف نگاه می کنیم و می‌بینیم که جز تصویر معشوقش همه تصویرهای دیگه تار هستند

این صحنه فکر کنم باعث مرگ معشوقش از شدت شعف بشه

چت با یک دوست

چهارشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۷ ب.ظ

در زمانی که از آجر دور بودم، از طنز فاصله نگرفتم. گاه‌گاه شعرهای طنزی هم برای دوستان فرستاده‌ام از جمله برای مجید عزیز که البته او هنوز فرصت نکرده است تا آن را در آجر منتشر کند.

جدای از این برای دوستان دیگری هم در شبکه‌های اجتماعی به تناسب شعر طنز می‌فرستادم. البته همانطور که می‌دانید طنزهای من غالبا طنزِ در موقعیت هستند و از این رو بیرون از آن موقعیت یا شخص، طعم طنز خود را از دست می دهند. با این حال تصمیم دارم برخی از آن اشعار را استخراج کرده و در اینجا منتشر کنم.

یکی از موقعیت‌هایی که مکررا برای من در این مدت پیش آمد این بود که دوستی، برای من شعرهایی از شعرای دیگر می‌فرستاد و من غالبا بیتی و گاه ابیاتی به عنوان استدبار و به لحن طنز در جواب آن شعر می‌فرستادم. چند نمونه از آن را به همراه بخشی از شعر اصلی در اینجا می‌آورم. البته لازم به ذکر است که شعرها به سرعت و در جریانِ چت گفته می‌شدند بنابراین کیفیت لازم را ندارند. با این حال نخواستم اصلاح کنم. هم اینکه حوصله این کار را ندارم و هم به دلیل خارج نشدن از فضای بداهه‌گویی چتی:

اصل:

تفاهم شد سرانجامِ تمام حرف و صحبت‌ها

چرا تحریم لب‌های تو بر لب‌های من باقی‌ست؟

(محسن اولاد)

من:

شتر در خواب ببیند پنبه دانه، اینکه از این پس

زمانِ عشق و حال و بزم یار و مطرب و ساقی است

نه بلکه عکس این خواهد شد و تحریم ها بدتر

که اکنون نوبت سیر و سلوک راه اشراقی است

اصل:

آغوش من به نام تو باشد...گناه نیست

در اختیار تام تو باشد... گناه نیست

.......

امشب برای خال لبت، فکر چاره باش

پرواز سمت دام تو باشد... گناه نیست

(شاعرش را دوستم معرفی نکرد)

من:

مشتی گناه باشد اگر خامِ کس شوی

اما اگر که خامِ تو باشد.... گناه نیست

اصل: 

شبیه بوسه‌ای هستم مردد بین دین و دل

حلال مذهب عشقم! حرام شرع اسلامم

(سید علی رکن الدین)

من:

بسان زهر شیرینی، دهم لذت، بگیرم جان

تو تنها دانه می‌بینی، نمی‌بینی که من دامم


چند شعر طولاتی‌تر هم برای ایشان گفته‌ام که می‌آورم:

شعر اول:

ندارد هیچ کس سودای بنده

ولو از بهر تفریحات و خنده

محاسن می کند میل سپیدی

شده مو کمتر از آنچه که دیدی

شدم شیخی برای خویش حالا

به زحمت می روم از پله بالا

تو اما در عوض رو فرم هستی

کمر از بهر دل بردن ببستی

برو پرده بیفکن از کمالت

که تا گردد هزاران داف مالت


شعر دوم در جواب شعری است که او برای من فرستاده بود و چندان جالب نبود:

بوَد شعر تو گاه ای دوست عالی

و گاهی هم نباشد هیچ مالی

ولی چون قصد ما لبخند یار است

چه غم گر گاه گل یا گاه خار است

جوانی معنی‌اش ای جان همین است

که دل‌ها زنده باشد. غیر این است؟

اگر چه موی من رو به سپیدی است

ولی شادی و شورم آنچه دیدی است


و این هم در جواب تعارفی که نهایتا به یک مدح منجر شد و البته طبق معمول پر از اغراق است:

مگو این حرف را، باید ببالم

که مثل تو نباشد کس در عالم

چگونه پر کشم تا آسمانها

بدون تو؟ تو هستی پرّ و بالم

به ذوق شکلکِ تو شعر گویم

بدون استیکرهای تو لالم

چتِ با تو دهد حس جوانی

وگرنه هست بالا سنّ و سالم

نه دلبر خواهم و نه یار و معشوق

که هستی دوست نیکوخصالم

جمال دختران هرگز نیرزد

به پیش این وحید با کمالم (نام دوست بنده)

بمان با من که با تو زنده هستم

اگر ترکم کنی باشد زوالم


البته ایشان دوست قدیم بنده هستند و سابقه مودت طولانی است. 


اندر باب زشت‌آفرینی

دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۶ ب.ظ

امروز خبری خواندم درباره کسی که در شهر مشهد از روی چند عکس که از لامبورگینی داشته، یک بدنه لامبورگینی ساخته است خبر را بخوانید تا ببینید چطور کسی با حداقل امکانات توانسته چنین کاری را انجام دهد.

با دیدن این خبر ناگهان چهره تیبا به ذهنم آمد ماشینی که با دیدن آن احساس می‌کنم که دارد گریه می کند. بر خلاف نظرِ فشن عزیز، تیبای 2 را از تیبای 1 هم زشت‌تر می‌دانم. در واقع معتقدم بدترین سلیقه در طراحیِ ماشین‌های ایرانیِ سایپا بکار رفته است. بی اغراق می گویم که حاضرم با همین بی‌استعدادیِ خودم چند طرح ماشین بکشم و در برابر قضاوت مردم قرار دهم که آیا این زیباتر است یا تیبا.

واقعیت امر این است که کسی که از قوه تخیل خوبی بهره‌مند باشد، می‌تواند چهره‌ای از یک ماشین زیبا را در ذهن خود ترسیم کند. فقط نمی‌دانم که در این زشت‌آفرینی، عمد دخالت دارد یا بی‌عرضگی عامل آن است.

می دانم که شرکت‌ها مایل نیستند یک طرح زیبا را پای یک ماشین ارزان بسوزانند و قاعدتا توقع ندارم که تیبا ظاهری شبیه بی‌ام‌و داشته باشد، ولی در همین ماشین‌های ارزان‌قیمت خارجی می‌توان چیزهایی دید که دل از آدمی می‌برد. 


اگر باسواد نیستید لااقل کمی خجالت بکشید

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۷ ق.ظ

ساعتی پیش مشغول تصحیح برگه‌های امتحانی بودم چندین برگه حاوی التماس‌نامه‌هایی بودند در این رابطه که من مریض بودم و زنم مریض بود و از این خذعبلات. کم‌کم داشت این احساس به من دست می‌داد که کلاسی را برای مریض‌های بیمارستان برگزار کرده‌ام. این برگه‌ها مربوط به دانشجویان بهترین دانشگاه استان است. به جز شاید ده درصد افراد که نسبتا خوب درس می خوانند و حدود شاید بیست درصد دیگر که متوسطند، بقیه گویی آی‌کیویی در حد سندروم داون دارند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که وضعیت پیام نور و آزاد و غیرانتفاعی چطور است. باز پیام نور کتاب درست و حسابی دارد و دانشگاه آزاد هم گاه خجالت سرش می‌شود، ولی غیرانتفاعی‌ها رسما در حال چاپ مدرکند و برای جذب حداکثری و دفع حداقلی دانشجویان چیزی از درس خواندن باقی نگذاشته‌اند.

صبح هم داشتم پایان‌نامه‌ای که یکی از دانشجویان برای من فرستاده بود مطالعه می کردم مثلا من استاد مشاور او هستم و ای کاش قبول نمی کردم الآن حاضرم پولی بدهم و کسی دیگر مشاوره او را بر عهده بگیرد مزخرفاتٌ بعضُها فوقَ بعض؛ یعنی سراسر اشکال بود و گمان نمی‌کنم حتی یک پاراگراف بدون اشکال در آن دیده باشم به شکل باورنکردنی ضعیف. شاید بگویید خب تو مشاوری و باید کمک کنی تا اصلاحش کند، ولی برای من دوشیدنِ گاو نر محتمل‌تر به نظر می‌آید تا مشاوره اینان!

دانش‌جویان از طرق مختلف تلفن ما را به چنگ می‌آورند و آن وقت است که برای نمره نفس ما را می گیرند. چند روز پیش دانشجویی در مقطع ارشد به من پیشنهاد رشوه برای نمره داد. تاسف‌بارتر از خودِ این درخواست، این مساله است که آن فرد فکر می کند که با پول می‌شود استاد را هم خرید و این حکایت از فرهنگ جاافتاده رشوه در این کشور دارد.

الآن هم داشتم تحقیق یکی از دانشجویان ارشد را می‌دیدم یعنی چنان در حیرت افتادم که سبب شد این متن را بنویسم. طرف رفته و مطلب یک سایت را کلا کپی کرده و فرستاده است یعنی تصورش را بکنید حتی نرفته چند مطلب را به هم بچسباند! جالب این است که عنوان مطلب را عوض کرده تا در راستای درس باشد و جالب اینکه عنوان کاملا بی ربط به مطلب است و جالب‌تر اینکه اصلا خود مطلب هم یک خبر است! و نه یک مطلب علمی. ایشان حتی در آن کپی محض خویش از یک سایت به سراغ یک خبر درباره یک شخصیت رفته‌اند. شاید می‌گویید که چون شل گرفته‌ای اینطور شده است. متاسفانه در اشتباهید اولین بار است این درس را گرفته‌ام و درس هم مجازی است.

اینها قرار است فوق لیسانس شوند و البته به زودی دکترا هم خواهند گرفت و بسیاری از آنها پارتی مناسب برای هیأت علمی شدن را هم در اختیار خواهند داشت.

خیلی خلاصه نوشته‌ام باور کنید من که آدم بی‌خیالی هستم از این فاجعه در دانشگاه‌ها دلم به درد آمده‌ است آنقدر که می‌توانم صدها صفحه فقط از درد دل خودم در این‌باره بنویسم.

حقیقتا من الآن با این مساله مشکلی ندارم که آنها پولی بدهند تا کسی برای آنها یک مقاله خوب بنویسد یا حتی بدهند کسی برای آنها ترجمه‌ای بکند. این یعنی خجالت؛ یعنی اینکه من رویم نمی‌شود که کار مزخرف به استاد ارائه بدهم اما به هر دلیلی از خنگی بگیر تا تنبلی نمی توانم این کار را انجام دهم و لذا آن را به کس دیگری سپرده‌ام.

در باب کامنت فشن

يكشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۵۳ ب.ظ

کامنتی که فشن برای پست قل فرستاد بیشتر به یک نامه اداری شبیه بود که برای مدیرکل فرستاده باشی و نه کامنتهای معمول و متعارف او

درست است که برخی تجربه‌های مطالعاتی مشترک با مجی، برای من دلنشین است لیکن تجربه زندگی و دوستی من با فشن هم از جهتی دیگر دل‌انگیز است

من فشن را با زبان خودش دوست دارم مهارت‌ها و دانش‌های او را من ندارم و علی القاعده او هم برخی از دانش‌های ما را ندارد هر چند این را انکار نمی‌کنم که دوست دارم برخی چیزهایی را که معرفی می‌کنم بخواند یا بشنود

این کار سختی نیست فقط فشن باید بخشی از وقتی را که برای دیدن هیکل سلبریتی ها و شایعات پیرامون آنها و اخبار زرد و برخی از ضایعات صرف می‌کند به مطالعه این نوع مطالب در اینترنت اختصاص دهد وگرنه فهم این مطالب فراتر از توان او نیست

من آمده‌ام ...

دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ

نمی دانم چه آرم عذر تقصیر


برای این همه سستی و تاخیر


عرق ریزد ز پیشانیم شُر شُر


از این تاخیر در آپدیت آجر


مجی پرسید از من چند باری


که آجر را چرا تنها گذاری؟


به او گفتم که با خود عهد کردم


اگر کار تو مانَد بر نگردم


نشد کار مجی البته انجام


فقط بر عهد خود بفشردم اَقدام


فشن البته اصلا غم نمی‌خورد


ز هجر آجر او سختی نمی‌برد


نپرسید او خرت چند است مشتی؟


چرا رفتی ز آجر، برنگشتی


در این مدت که آجر بود خاموش


تماما کرد این محفل فراموش


ولی در من نشد این شوق نابود


که فیلَم عاشق هندوستان بود


نبردم دوستانم را ز خاطر


اگر چه خاطر من بود فاتر


دلم می‌زد برای پستها لک 


نوشتم چیزهایی گر چه اندک


کنون که هست روز اول تیر


کشاندم سوی آجر دست تقدیر


به خود گفتم دوباره ره کنم باز


برقصانم شماها را به این ساز


اگر چه احتمالا مثل سابق


تَفِرّان فِرارَ العبدِ الآبِق (یعنی مثل برده فراری)


ولی البته مج همراه من بود


اواخر تنبلی‌اش یافت بهبود


ولی دارم امید این بار شاید


سر ذوق افشن ما هم بیاید


این هم استدبار مجی عزیز که به پست منتقلش می‌کنم


چگونه شکر این نعمت گذارم؟!
که آجر را فروغی داده یارم
زبانم قاصر و قلبم پر احساس
ز شوق شعر شهرآشوب عبّاس

مدح بهاری حضرت حکیم

سه شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۴، ۰۱:۲۳ ب.ظ

ای خلق تو همچو نوبهاران

از لطف تو، آیتی است باران

سر سبزی روح تو به تمثیل

رشک است برای سبزه‌زاران

هم‌صحبتی تو در معانی

خوش‌تر ز کلام گل‌عذاران

در جود و کرم ربوده‌ای گوی

از حاتم طیّ و از عیاران

حرف و سخنت خنک نسیمی است

دل‌چسب‌تر ز سایه‌ساران

اندیشه‌ات ای حکیم باشد

بس پیش‌تر از طلایه‌داران

صدرا و شهاب و ابن سینا

بر خوان تو همچو ریزه‌خواران

هایدگر و نیچه و فرگه

هستند پیاده، تو سواران

کانت و هگل و دکارت و راسل

در پیش تو چون سیاه‌کاران

"حسن تو همیشه در فزون باد"

ای روشنی و فروغ یاران

نوروز و بهار بر تو بادا

پر شور و شعف، شکوفه‌باران

با شوق مجید دارد امّید

دیدار تو را چو بی‌قراران

  • ۹ نظر
  • ۱۱ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۲۳

تبریک عید و مجی‌وب‌گردی!

شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۴، ۰۹:۲۴ ب.ظ

با تبریک و شادباش عید نوروز و آرزوی سال و عمری سرشار از سلامت و سعادت برای دوستان عزیز.

امسال هم حضرت حکیم بنده را به لطف رباعی تبریک‌آمیز خود نواخت و یک روز قبل از سال نو چنین فرمود:

هرچند هنوز موعد آن نرسید

تبریک به تو مجید من موسم عید

امسال به تنبلی و بدقولی رفت

باشد که درآیم از خجالتت سال جدید

من هم با تأخیر چند ساعته و حوالی تحویل سال! این رباعی را در جواب گفتم:

بدقولی و تنبلی کسی از تو ندید

ز این گفته تنم بسی بلرزد چون بید

نوروز و بهار و سال و عمرت خوش باد

کز صحبت تو مرا بود خوش هر عید

.................................................................................

به بهانه‌ی تبریک عید و ثبت مشاعره‌، با خود گفتم شاید خالی از فایده نباشد که چند سایت را معرّفی کنم هرچند که به احتمال زیاد آن‌ها را پیش از این دیده‌اید:

1.      برخی افراد نسبت به هر چیزی که اسم و عنوان یا صبغه‌ای دینی و مذهبی داشته باشد حسّاسیت یا آلرژی منفی دارند، امّا فارغ از این‌که دیدگاه ما چه باشد، انصافاً بعضی از سایت‌های مذهبی، چیزهای مفیدی ارائه می‌کنند. دکتر عزیز سال‌ها پیش سایت تبیان را به من معرّفی کرده بود و من هم در این‌جا سایت مرکز تحقیقات رایانه‌ای قائمیه را به شما معرّفی می‌کنم که در بخش کتاب‌خانه‌ی مجازی‌ موارد ارزشمندی دارد از جمله شرح مرحوم شهیدی بر مثنوی معنوی.

2.      بازار شایعات، باورهای خرافی و ادّعاهای بی‌اساس و دروغین ظاهراً از قدیمی‌ترین بازارهای همیشه داغ بشر بوده‌اند، امّا در دنیای جدید و به یاری رسانه‌ها و فضای مجازی این موضوع گستره‌ای بی‌سابقه به خود گرفته است. هرچند در فرهنگ ما حجم زیادی از این شایعات بی‌اساس مربوط به مسائل مذهبی است، امّا دامنه‌ی آن تنها محدود به این مسائل هم نیست و پاره‌ای از مطالب نشریات و صفحات زرد و عامّه‌پسند را هم شامل می‌شود که این روزها در شبکه‌های اجتماعی مجازی به سرعت انتشار می‌یابند. حتماً داستان‌هایی افسانه‌وار از مسلمان شدن فلان فضانورد یا مکاتبات آیت‌الله بروجردی با آلبرت اینتشتین و شیعه شدن او را شنیده یا در شبکه‌های مجازی خوانده‌اید و به همین ترتیب در مورد ماجرای اتّصال دریاها (مرج البحرین)، ظهور دجّال، کشف پری دریایی یا هشدارهای بی‌اساس راجع به بعضی چیزها یا انتساب برخی نقل قول‌ها و ادّعاها به شخصیت‌های تاریخی از جمله کوروش کبیر و غیره. طبیعی است که افراد بافراست و دارای ذهن تیز و شکّاک خیلی سریع می‌فهمند که این‌ها غالباً حرف‌های بی‌منبع، بی‌پایه یا چرت و چرند هستند، امّا بسیاری از مردم ناآگاهانه و بدون بررسی چنان اراجیفی را می‌پذیرند و آن‌ها را بازنشر می‌کنند. در همین زمینه گروهی پایگاه اینترنتی گمانه را با عنوان «ستاد مبارزه با چرندیات» راه انداخته‌اند که به نظر سایت پر و پیمانی است و مطالب جالب و متنوّعی را بررسی کرده‌اند. علاوه بر دو شماره نشریه و سایر قسمت‌های مفید، تعداد زیادی کلیپ تصویری در بخش ویدئوهای گمانه (گروه نشر دانش) هم گذاشته‌اند درباره‌ی موضوعات مختلف علمی و فرهنگی و غیره که بعضاً خیلی جالب‌اند. در بین آن‌ها به نظرم ویدئوهای چگونه شایعات را تشخیص دهیم، دانش عاشق شدن و دانش تنبلی خیلی آموزنده‌اند.  از این کلیپ هم خیلی خوشم آمد.

3.      همان‌طور که می‌دانید نشریات عرصه‌ی اندیشه و روشن‌فکری یا سایت‌های اینترنتی آن‌ها مثل مهرنامه و غیره نقش مؤثّری دارند در به‌روز ماندن اطّلاعات ما از مباحث و شرایط جاری فرهنگی و فکری. یکی از سایت‌هایی که در دو سال اخیر توانسته جایی برای خود باز کند سایت فرهنگ امروز است که فعّالان آن چهار شماره نشریه هم به سبک و سیاق نشریات این حوزه روانه‌ی بازار کرده‌اند. فارغ از مشی فکری خاصّ گردانندگان آن، گاهی مصاحبه‌ها، مقالات، ترجمه‌ها و مطالب مفید و آموزنده‌ای در آن پیدا می‌شود که ارزش خواندن یا شنیدن دارند.

 

  • ۲ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۲۴

فضیلت سکون

پنجشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

مرا در زمان کودکی و آغاز نوجوانیم به پرحرفی می‌شناختند. البته همیشه پرحرف نبودم. در واقع ایرادِ اصلیِ من این بود که در یک موقعیتْ زیاد حرف می‌زدم. شاید اگر آمار جملاتی که افراد دیگر بیان می‌کردند در نظر گرفته می‌شد، روشن می‌شد که من چندان هم حرف نمی‌زدم.
سال‌های آخر دبیرستانِ من، توأم با نوعی گوشه‌نشینی بود. این گوشه‌نشینیْ بیشتر محصول گرایش‌های مذهبیِ من بود تا احوال روانی دیگر. ساعتها قرآن می‌خواندم و به قرآن گوش می‌دادم و زمانهای دیگر را به مطالعه کتابهای مذهبی اختصاص می‌دادم. من ساکت بودم ولی باور داشتم که آنگونه که کتابهای اخلاقی‌ای که می خواندم بیان می‌داشتند، ساکت نیستم. از آن سال‌ها همیشه فضیلتِ سکوت مرا به خود فرا خوانده است، هر چند آن زمان‌ها در به آغوش‌کشیدنِ آن چندان توفیق نداشته‌ام و امروز هم.
اکنون ساکت‌ترم، شاید به این دلیل که اولا روز به روز بیشتر به تنهاییِ خودم پی بردم و دیگر اینکه کمتر کسی را در پیرامونِ خود می‌یابم که با او به گفتگو بنشینم و این جدای از آن است که آیا کسی حاضر به شنیدنِ سخنان من خواهد شد و اگر هم بشنود آن را خواهد پذیرفت یا نه! اکنون هیجان و انگیزه سابق را برای تغییر دادنِ دیگران ندارم. باور کرده‌ام که هدایت امری الهی است چون «انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء و هو اعلم بالمهتدین». با این حال هنوز هم اگر احساس کنم کسی هنوز گوش شنوا دارد و امیدی به او می‌رود، دم فرو نمی‌بندم.
چیز دیگری که در این سال‌ها دریافته‌ام، تفاوت سکوت و سکون است. همانطور که گفتم من دوره‌های سکوتی را از سر گذرانده‌ام، اما آن دوره‌ها ضرورتا همراه با سکینه و آرامش نبوده‌اند. در واقع من خیلی دیر به این تفاوت پی برده‌ام و اینکه سکوتِ بدونِ سکون، هر چند خوب است، اما فضیلت اساسی در سکون نهفته است. سکوت البته کار آسانی نیست و سکون به غایت از آن دشوارتر.
همه ما سکوت را به این می‌شناسیم که لب از گفتار فرو بندیم، اما سطح بالاتر سکوت آن است که در برابر سکوت تاب بیاوریم. بتوانیم لختی بنشینیم، بدون آنکه با رادیو، تلویزیون، تلفن، موبایل، اینترنت و امثال آن مشغول باشیم. بدون آنکه به دنبال کسی بگردیم تا با او صحبت کنیم و از وحشتِ سکوت بگریزیم؛ سکوتی که می‌تواند ما را به سمت اندیشه‌هایی بکشاند که از آن وحشت داریم یا آنکه برای ما خوشایند نیستند. اینجاست که سکون خود را نشان می‌دهد. سکوتْ دم فرو بستن از گفتار و سکون، سکوتِ پندار است. همانطور که نباید خیلی از حرفها را زد، نباید خیلی فکرها را هم به ذهن وارد کرد. این کلید آرامش است.


کامنت خوب مجی را هم به پست می‌افزایم و ممنونم از او به جهت همراهی


مجی:


خیلی لذّت بردم از این نوشته. شاید به خاطر تجارب مشابهی که داشته‌ایم. من اگر چه هیچ موقع به پر حرفی شناخته نشده‌ام، ولی درست در دو سال آخر دبیرستان مشابه همان احوالی را داشتم که تو داشتی و این حال کم و بیش تا سال آخر دوره‌ی کارشناسی در دانشگاه ادامه داشت. همین‌طور این‌که من هم به تجربه دریافته‌ام که حرف زدن به قصد تغییر مثبت در نگاه و باور افراد معمولاً با موفّقیت زیادی همراه نیست، بویژه در زمینه‌ی مباحث اعتقادی و دینی که آیه‌ی مورد اشاره هم، علاوه بر آیات دیگر مشعر بر دخالت اراده‌ی الوهی در هدایت انسان‌ها، مؤیّد همین است (در این‌جا یاد یکی از تعبیرهای یونگ در کتاب پاسخ به ایّوب افتادم که می‌گوید مشکل خداناباوران و مؤمنان به خدای ادیان در زمانه‌ی ما این است که هر دو در تصرّف عقل مادّه‌گرا هستند و خداناباوران بر این نکته تأکید می‌کنند که انسان هیچ شناخت یا معرفت یا ایمانی را درباره‌ی خدا یا هر چیز فوق طبیعی نمی‌تواند «تصرّف» کند، غافل از این‌که انسان هیچ‌گاه یک ایمان فوق طبیعی را «تصرّف» نمی‌تواند کرد بلکه آن ایمان است که او را متصرّف می‌شود. به نظرم تجربه‌های دینی، معنوی و عرفانی هم مؤیّد همین مطلب هستند.)
درباره‌ی تفاوت سکوت و تاب آوردن آن یعنی سکون هم به نکته‌ی ظریفی اشاره کردی. در واقع فضیلت سکوت علاوه بر فواید اخلاقی دیگر (دقّت در گفتار و پرهیز از گفتار ناصواب) به این است که به ما مجال تأمّل و مراقبه و اندیشه درباره‌ی خویش بدهد تا بتوانیم آرامش را بجوییم و بیابیم، امّا این به خودی خود ترسناک است چون طبیعتاً، یا حدّاقل در مراحلی از آن، ما را به تنهایی‌مان واقف می‌کند (شاید بی‌جهت نباشد که در لغت عربی معادل تنهایی کلمه‌ی «وحشت» است)

من:

خوشحالم که این پست نظرت را جلب کرد. متن تو خود در حد یک پست بود و آن را به پست اصلی اضافه خواهم کرد.
نمی دانستم وحشت به معنای تنهایی است تنها را در زبان عربی به واژه (فرد) می‌شناختم البته وحشت زندان سکندر را شنیده بودم اما نمی‌دانستم به معنای تنهایی است. بسیار ممنونم از تذکارت.

مجی:

حق با توست. لغت فرد معادل بهتری برای تنهایی است و شاید "فرید" و "وحید" معادل های مناسب تری برای "تنها" باشند تا"وحشی" و "مستوحش". حرف من مسامحه آمیز بود و درست این بود که لغت "وحشت" در عربی شامل معانی ترس و تنهایی هر دو است. وحشت زندان سکندر هم متضمّن هر دو معنی است!!
  • ۵ نظر
  • ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۳۸