خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

برای تو

چهارشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۴۹ ب.ظ
دو سال قسمت من هم‌اتاقیِ لر شد

و این همیشه مرا مایهٔ تفاخر شد

درون قلب من آن روز سرد و خالی بود

فشن رسید و ز گرمیّ او دلم پر شد

اگر چه با نظرات مجی خوشم اما

فشن بهانه برای شروع آجر شد

مثال پاکدلی هست و سادگی و خلوص

در این زمانه که دنیا پر از تظاهر شد

به نام نه، به حقیقت تو کامران خوانش

کسی که با فشنِ ما رفیق و دم‌خور شد

 

با تأخیر مجی در نظر دادن بر پست قبل خواستم قدحی برای او بنویسم، اما دست و دلم به قدح او نرفت. گفتم بجایش مدحِ فشن را بگذارم که در این چند پست نظرات مفصلی داده و روی دست مجی بلند شده است که اخیرا نظراتش به کوتاهی دیوار من است. از او ممنونم.

 

لطف مجی مجددا شامل حالم شده و استدباری شعری فرستاده است:

 

خوش است مدح فشن ای حکیم! مدحش گوی

 که در مصاحبتش سنگ قلب مج دُر شد

چو در مجالستش تلخ زندگی شیرین

ز دوری‌اش همه شیرین زندگی مُر شد!

نه مدح او ز ندای من و تو شد کافی

سزد که مدح فشن بانگ دســـــته‌ای کُر شد

 

 از او سپاسگزارم

 قدح فشن از طرف من بخاطر تاخیر در پاسخ به این پست:

 

در مدح، کسی که کرد تعجیل

او نیست حکیم و هست تعطیل

می‌داد فشن نظر همیشه

اکنون ندهد که گشت تجلیل

 

معرفی کتاب 9

دوشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۲:۴۱ ب.ظ
یکی از بهترین کتابهایی که در آن به تاریخ معاصر ایران پرداخته شده است، روزنامه خاطرات عین السلطنه است که یک خاطره‌نگاری از چندین دهه تاریخ ایران از اواخر دوره قاجاریه تا اوایل دوران پهلوی است. کتاب بسیار روان نوشته شده است و به صورت جالبی شرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن دوران را هم شرح می‌دهد.
این کتاب ده جلد دارد و کار من که خیلی هم به تاریخ علاقه ندارم و جنبه‌های دیگراین کتاب برای من مهم است گزیده‌خوانی است.
امروز خواستم دو تکه از کتاب را برای شما بگذارم. اولی درباره رفتار سربازهای انگلیسی و روس است و دیگری درباره کیفیت کالاهای خارجی.

 

  • ۲ نظر
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۴۱

تیغ دو لبه

يكشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۹:۲۰ ق.ظ
این متن را چندین روز پیش نوشته بودم، اما به جهت اپسات من و یزدیان، انتشارش به تعویق افتاد. امیدوارم خیلی دیر نشده باشد. 

اتفاقات اخیر در اوکراین آزمونی است عجیب برای حکومت‌ها. از طرفی عده‌ای طرف دولت جدید را گرفته‌اند که خود با شلوغ‌کاری سر کار آمده است و با همه‌پرسی در مناطق روس‌نشین مخالف‌اند و از طرف دیگر عده‌ای با حکومت جدید مخالف‌اند وآن را غرب‌گرا می‌خوانند و طرف جدایی‌طلبان روس را می‌گیرند.

اما کدام‌یک راه درست را می‌پیمایند؟ آیا می‌توان به معیار یکسانی دست یافت و سیاست یک بام و دو هوا را در پیش نگرفت؟

بگذارید سؤالی دیگر بپرسم. به نظر شما آیا ما تحمل خواهیم کرد که عده‌ای در آذربایجان یا کردستان کار این جدایی‌طلبان را بکنند یعنی ساختمانهای دولتی را تصرف کنند و سپس همه‌پرسی برگزار کنند تا به کشورهای دیگر بپیوندند؟ اگر پاسخ منفی است پس چرا طرف این جدایی‌طلبان را بگیریم؟ آیا صرفا به این علت که حکومت مرکزی طرفدار غرب است؟ اما این آیا دلیل معتبری است و آیا اسلحه‌ای نیست که علیه خود ما هم می‌تواند استفاده شود؟ از طرف دیگر آیا می‌توان حکومتی را که بطور دموکراتیک سر کار آمده است پیش از به سر رسیدنِ موعدش ساقط کرد؟ درست است که ممکن است دولتی به وعده‌های خودش عمل کند، اما آیا می‌توان پای هر اتفاق اینچنینی، سراغ آشوب و برانداختن دولت رفت؟ اگر چنین باشد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. ملتی که یک بار فریب خورده است فرصت انتخابات بعدی را دارد تا اشتباهش را جبران کند. البته من استثنایی را هم در نظر می‌گیرم و آن هم جایی است که دولتی بنیانِ دموکراسی را هدف بگیرد مانند کاری که هیتلر بعد از بر سر کار آمدن در آلمان کرد؛ یعنی در صدد آن باشد که راه را برای مردم برای انتخاب دموکراتیک بعدی سد کند.

قطعا برای کسی که اطلاعاتِ محدودی در سطح من دارد و شنونده عادی اخبار است توان تحلیل دقیقی وجود ندارد ولی به باور من دولت جدید اوکراین غیر قانونی است و با شیوه درستی سر کار نیامده است. این همه‌پرسی‌ها هم غیر قانونی است، اما اینکه اکنون راه حل چیست واقعا سؤال پیچیده‌ای است. اگر امکان بازگشت به عقب و راه حل دموکراتیک با انتخاباتی زودرس بود، این بهترین راه می‌بود ولی اکنون این دور از ذهن است. مشکل الآن این است که روسیه از آبی که غربیها گل‌آلود کرده‌اند در حال ماهی گرفتن است و بعید است ماهی‌ها را پس بدهد. در واقع این غربی‌ها بودند که فضا را مستعد منفعت‌طلبی روسیه کردند و حالا ناچارند امتیازی به روسیه بدهند و مانع از خراب‌کاری بیشتر بشوند و یا آنکه روسیه را آنقدر تحت فشار قرار دهند تا ماهی‌ها را پس بدهد که چندان امیدی به آن نیست. حالا اینکه چه امتیازی به روسیه داده شود محل بحث است. یک راه حلِ خوب دیگر توافق دو گروه متخاصم و حفظ حداقل مناطق شرقی اوکراین با دادن اختیارات بیشتر و نوعی خودمختاری به آنهاست. راه حل دیگر که چندان خوب نیست ولی بهتر از خونریزی است، چندپاره شدن اوکراین است به شرط عدم الحاق به روسیه، که این البته نیاز به اطمینان بخشیدن به دولت‌های کوچکتر است، اما برای همین هم باید روسیه را تحت فشار گذاشت. 

خلاصه اینکه به نظر من اگر زمانی قاطبه اهل منطقه‌ای قصد جدایی یا الحاق به کشوری دیگر را داشته باشند باید دنبال راه حل‌های مسالمت‌آمیزی بود که توافق طرفین را در کنار نظارت سازمان ملل همراه داشته باشد وگرنه فکر کنم اگر به مردم محل ما بگویند آیا دوست دارید به سوییس ملحق شوید رأی بالای هشتاد و پنج درصد بیاورد. صرف رضایت مردم منطقه‌ای دلیل بر قبول آن نیست.

  • ۶ نظر
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۹:۲۰

تورق اتفاقی

شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۳:۴۴ ق.ظ
داشتم به مناسبتی در فضای مجازی گشتی مزدم که به این مطلب از یک وبلاگ "http://kian.blogfa.com/post-2.aspx" برخوردم. مطلبی کوتاه و مختصر درباره شعر مشهور سعدی نوشت. من البته فکر می کنم منظور سعدی دقیقا در راستای حقوق بشر و نفی نژادپرستی و شان و ارزش مقام انسان است. همانگونه که خداون در قران می فرماید: "کرمنا بنی آدم". و برداشت من این است که سعدی معتقد است آنچه انسان را شان و ارزش می بخشد جسم مادی او نیست. و به نظر من نوع تفکر آدمی است که از ان کسی مثل هیتلر و صدام و گاندی و مادر ترزا و من و ما شکل می گیرد. البته اگر منظور سعدی از جان ادمی، طرز تفکرش باشد. من فکر می کنم منظور سعدی همان انسان به عنوان ماهو انسان باشد صرف نظر از نژاد و رنگ و قومیت و زبان و تفکر و .... چیزی که در قران هم هست و ملاک برتری انسان را تقوا می داند. توجه شما را به این مطلب جلب می کنم: قرار بود برای یه درس عمومی(تاریخ اسلام) یه کنفرانس درباره تحول اندیشه دینی داشته باشم. محور بحثم رو از مقاله از اسلام تاریخی به اسلام معنوی کدیور انتخاب کرده بودم. یه نکته کلیدی برای فهم این بحث، تغییر عرف عقلا در زمان های مختلف و برداشت های اونا از عدالته(البته مصداق هاش) می خواستم این موضوع رو با چند مثال برای بچه ها روشن کنم. اینکه پارادایم های غالب در هر زمانی ممکنه با زمان دیگه فرق کنن، تو تفکراتم به نکته ظریفی تو ادبیاتمون برخوردم! تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت همه سعدی رو به عنوان یک متفکر و حکیم قبول داریم. اما می بینیم تو این شعر، مفهومی وجود داره که در تعارض کامل با مفاهیم اساسی حقوق بشره! یعنی عرف عقلای اون زمانه در جهت مقابل عرف عقلای این زمانه بوده! در اعلامیه حقوق بشر که میثاق نامه عقلا در باب حقوق بشر است، تن آدمی شریف است و بدان سبب حقوقی دارد، فارغ از آنکه صاحب آن تن چگونه بیندیشد و جانش را در طبق اخلاص کدام اندیشه گذارده باشد، در واقع تن آدمی شریف است! همین! بی هیچ واسطه! اما در کلام سعدی که به نوعی حنجره عرف عقلای زمان خودش بوده است، تن بواسطه جان است که قابلیت شرافت یافتن را دارد، می تواند آنقدر شرافت یابد که از فرشته هم بالاتر رود و می تواند آنقدر پایین آید که ریختن خونش مباح و شاید حتی واجب! تنها بواسطه آنکه چگونه می اندیشد! این عرف عقلای آن زمانه بوده است. باید عرف عقلای هر زمانه را شناخت و تمام احکام و اندیشه ها را در تابش نور پارادایم غالب بر آن روزگار دید. ساده تر آنکه به مکان و زمان توجه کنیم، اما روح حاکم بر زمانها و مکانها، یعنی همان پارادایم های غالب
  • ۴ نظر
  • ۲۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۴۴

من و یزدیان؛ قسمت آخر

جمعه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۰۰ ب.ظ
دینداری

دوستان یزدی من غالبا متدین بودند حتی آنهایی که در ظاهر خیلی متدین نشان نمی دادند در پس ذهنشان این تدین بود. یادم می آید یک بار از یکی از آنها رمز اینترنتش را خواستم دوست من خیلی مذهبی نبود اما رمزش yazahra بود و این باعث تعجب من شده بود، مخصوصا از این بابت که رمز، امری کاملا خصوصی است.

اما آن بچه مذهبی‌های یزدی واقعا سر مذهبشان استوار بودند. یک بار یکی از آنها برای من تعریف می کرد که زمانی وقتی سوار اتوبوس بوده، محتلم شده است و چون دیده که تا به مقصد برسد نماز صبح قضا می‌شود بین راه و نزدیک یکی از آبادی‌های سر راه پیاده شده و کله سحر زنگ خانه‌ای را زده و آدرس حمامی را گرفته و او را از خواب بیدار کرده تا حمام را باز کند و سپس غسل کرده و چون لباس دیگری نداشته، همان‌ها را شسته و با لباس خیس رفته سر جاده و دوباره ماشین گرفته است. لازم به تذکر است که شدت احتلامش در حدی بوده که ناچار شده که کاپشن آمریکایی‌اش را هم بشوید. یکی از دوستان یزدی که هنگام نقل خاطرهٔ آن آقا، کنار ما بود گفت: بد نبود سقف اتوبوس را هم نگاه می‌کردی، ببینی به آنجا نپاشیده باشد!

تعصب‌هایی هم داشتند مثلا شاهد ناراحتی برخی از آنها بودم از اینکه در یزد مجسمه حیوانات نصب کرده‌اند. بین آنها کسانی هم بودند که برای اهداف مقدسشان! استفاده از هر وسیله‌ای را مباح می‌دانستند اما البته اکثر اینطور نبودند.

بچه‌ها چیزهایی هم می‌گفتند که صحت و سقمش را نمی‌دانم مثلا می‌گفتند که وقتی زنها با شوهرشان می‌خواهند خرید کنند آهسته درِ گوشِ شوهرشان می‌گویند: آقا بگو کبریت می‌خواهم و شوهر به بقال می گوید کبریت بده، یعنی در واقع برای آنکه صدای زنشان را نامحرم نشنود، نقش مترجم فارسی به فارسی را بازی می‌کنند.

این دینداری را با نوعی شکرگزاری هم همراه دیدم. دوستانِ یزدیِ من کمتر شاکی بوده‌اند و معمولا بجای آنکه تاریکی را لعنت کنند، شمعی روشن می‌کرده‌اند. این روحیه در بیشتر بحث‌هایی که با آنها کرده‌ام قابل مشاهده بود. 

شاید این جریان خیلی مرتبط نباشد اما یکی از دوستان که به خانه یکی از فامیلهای یزدی‌اش رفته بود می‌گفت که قرار شد با هم به یک جای خوش آب و هوا بروند. بعد آن فامیل، آنها به جایی برده بود که یک جوی آب بوده با چند تا درخت و یزدی‌های نشسته در آن تفرّجگاهَکچه می‌گفتند: قدرت خدا رو ببین چه درخت‌هایی و چه آب و هوایی! در واقع، دوست ما متعجب از این شکرگزاری و رضایتِ از وضعِ موجودِ آنها بود.

نعمتی همچون مجی در یزد هست

که از آن هستند اهل یزد مست

با وجودِ اینچنین نعمت چه غم

که هوا گرم است و باشد آب کم

هست دینداری مجسّم در مجی

آنکه باشد دور از نقص و کجی

چون رسول باطنی‌اش زنده است

نفس امّاره به پیشش بنده است

  • ۱ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۰

من و یزدیان ۴

پنجشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۳۸ ق.ظ
شخصیتهای یزد

معمولا هر شهری در حد و اندازه یزد، شخصیت‌های مشهور متعددی دارد. تردیدی نیست که من برخی از آنها را می‌شناسم بدون آنکه بدانم یزدی‌اند ولی برخی دیگر هستند که می‌دانم یزدی‌اند مانند حائری‌ها از مؤسس حوزه علمیه قم گرفته، تا فرزندان ایشان، چند عالم دیگر مانند محمدکاظم یزدی و مصباح یزدی، فرخی یزدی، برخی شخصیت‌های سی-اسی، اسلامی ندوشن، آذر یزدی (نویسنده قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب) و امثال آنها و البته شخصیتی که من می‌شناسم ولو آنکه مشهور عموم نیست.

گر چه مشهورند الماس و طلا

من به چیز دیگرستم مبتلا

قیمت اورانیوم را آنکه دید

چشمش الماس و طلا دیگر ندید

گر چه از چشمان مردم هست گم

پرتوش رفته است حتی تا ژنوم

ای غنی‌تر درصد تو از چهل

چون نبسپارم به سودای تو دل؟

گوهری و زرگر علّاف‌اند، هان!

قدر فخر یزد؛ یعنی مج، بدان!

در میان این مشاهیر، بیشتر از استاد مصباح یزدی مطلب خوانده‌ام و در مجموع سیاق عقلگرایانه او در فلسفه اسلامی را بیشتر از مذاق عرفانی برخی دیگر از شارحانِ ملاصدرا می‌پسندم. زمانی دیوان فرخی یزدی را در اختیار داشتم و هر چند با مدل فکری و دغدغه‌های او همدلی نداشتم اما شعرهای او را قدرتمند می‌دیدم قبلا در دوران تحصیل این شعر مشهور او را خوانده بودم با مطلعِ

تا حیات من به دست نان دهقان است و بس

جان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس

ولی در دیوان او اشعار عاشقانه هم بود از جمله این یکی که در نظر من یکی از بهترین‌هاست با مطلعِ

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

در کل، احساس می‌کنم از یزد انتظار شخصیت‌سازیِ بیشتری نسبت به آنچه هست می‌رود، هر چند اکنون در حوزه شخصیتهای سی-اسی کمبودی ندارند، اما احساس می‌کنم داشتن یک شاعر در حد فرخی یزدی برای یزد کمی کمتر از حد انتظار است.

اخلاق

یزدی‌هایی که من دیدم خیلی از رفتار زرتشتیان تعریف می‌کردند و این با در نظر گرفتن آنکه اکثر دوستان من جداً مذهبی بودند جالب توجه بود. در هر حال من زرتشتیان یزد را ندیده‌ام، اما دوستان یزدیِ من در مجموع بهترین کسانی بودند که در طی دوران طولانی خوابگاه‌نشینی‌ام دیده‌ام. من فرصت بسیار خوبی داشته‌ام تا با آدم‌هایی از اطراف و اکناف کشورم زندگی کنم و تقریبا از هر تیر و طایفه‌ای چند نفری را دیده‌ام با این حال درصدِ خوب‌های یزدی به نسبت بیشتر بود. البته خیلی نمی‌توانم علت‌یابی کنم در واقع هر چه شرایط زندگی سخت‌تر باشد حفظ اخلاق مشکل‌تر است، اما انگار یزدی‌ها از پس آن برآمده‌اند. من الآن خیلی دوست از هم‌استانی‌های خودم ندارم، با آنکه شاید شرایط زندگی در اینجا آسان‌تر باشد. در قرآن کریم آمده است که لن تنالوا البرّ حتی تنفقوا مما تحبون. من با یک تفسیر گسترده از این آیه، بزرگواری افراد را می‌سنجم چیزی که ضرورتا به انفاق و مسائل مالی مرتبط نیست.

آن دوستِ اردکانیِ من سال‌ها با یک نابینا هم‌اتاق بود و به او در درس‌هایش کمک می‌کرد؛ کاری که هیچکدام از ما در آن سطح تحملش را نداشتیم. دایی او که اوایل تحصیل ما فارغ التحصیل شد همین کار را در قبالِ کسی می‌کرد که علاوه بر نابینایی، دو دست هم نداشت. 

یزدیانی را هم دیده‌ام که در کنار اخلاقی بودن، ساده‌لوح هم بوده‌اند. من این ترکیب را حقیقتا نمی‌پسندم چون زمینه سوء استفاده از آنها را فراهم می‌آورد. داستانی دارد این ترکیب اخلاقی بودن و ساده‌لوح بودن که در پستی مستقل به آن خواهم پرداخت، ان شاء الله.

همانطور که گفتم قصد تعمیم ندارم. همه جا انسان‌های خوب و بد دارد. شاید من تنها شانس برخورد با خوب‌های یزد را داشته‌ام.

هست آیا مُشتی از خروارها

که بوَد بگزیده بین یارها؟

یا که بختم اینچنین یاری نمود

که مرا یار چنین یاری نمود؟

فخر یزد است او میان پاک‌ها

یا که باشد گوهری در خاک‌ها؟

مشتیا! چون حق نمودت پیشکش

تو ز دندانش شمردن دست کش

 

  • ۲ نظر
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۸

من و یزدیان ۳

سه شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۸:۰۶ ب.ظ
خودزنی
یزدیان به دلایل مختلفی، آماج حمله جوک‌سازان قرار نگرفته‌اند شاید یکی از علتها این باشد که از بس آدم‌های خشک و بی‌مزه‌ای هستند، جوکی درباره آنها نمی‌توان ساخت یا اینکه نکته جالب توجهی در آنها یافت نمی‌شود! تجربه من می‌گوید مورد اول نیست یعنی اتفاقا آدمهای بگو و بخندی هستند ولی قسمت دوم به نظر می‌رسد درست باشد انگار آنها ویژگی‌ای ندارند که بتوان برایش جوک ساخت
یک مدل از جوک‌ها خودزنی است مثلا اگر ترکی جوک ترکی بگوید خودزنی کرده است نکته جالب این است که آنجه از جوک یزدی شنیده‌ام همگی خودزنی بوده‌اند و جالبتر اینکه بیشتر آنها به نحوی با لهحه یزدی سر و کار دارند و بنابراین بیان عادی آنها آنقدر خنده دار نخواهد بود
چند تا از آنها را برایتان ذکر می‌کنم:
شوهر از زنش می‌پرسد کجا می‌ری؟
زن جواب می‌دهد می‌رم صدقه بدم الخ...
زرتشتیه به بچه‌ش میگه:
تو که دستت کجه، دنبال دختر مردم هم که می‌ری، احترام و مسؤولیت هم که سرت نمی‌شه. یه دفعه بگو من مُسُل‌ام و خودت رو خلاص کن
(ظاهرا زرتشتیان آنجا مسلمانان را مسل می‌خوانند)
می‌گفتند آنجا وقتی مداح می‌گوید: این علم کیست که بی‌صاحب است، مردم جواب می‌دهند: علم و کتل قمر بنی‌هاشم است.
البته اینها اگر با لهجه یزدی، آنهم با کمی پیازداغِ اضافه همراه نشود خنده‌دار نخواهد بود.
انبساط خاطر و روح و روان
یافتم از پیش فخر یزدیان
انبساطم ز انبساط قلب مج
باشد، آخر اوست مفتاح الفرَج
جوک نمی‌خواهم که شادیّ‌ام ز اوست
شادم از اینکه مجیّ‌ام هست دوست

غذا
من هیچوقت مهمان یزدیان نبوده‌ام و بنابراین به جز همان شیرینی‌های مشهور آنها چیز دیگری نخورده‌ام. فقط قند یزد مانده است که باید یادی از آن بکنم. اولین باری که دوستان یزدی از شهرشان برای ما قند آوردند با سابقه ذهنی‌ای که داشتم فکر می‌کردم که حتما آنقدر سفت است که باید یک پارچ چای را با آن بخوری تا تمام شود. دلیل این فکرِ من این بود که این را به‌صرفه‌تر می‌دانستم که قند هر چه دیرتر در دهان آب شود تا مصرف آن کاهش یابد، اما بر خلاف انتظارم با قندِ نرمی مواجه شدم که به سرعت در دهان آب می‌شد و به نظر من خوشمزه‌ترین قندی هم بود که خورده بودم. به نظر من سه دلیل برای این می‌شود فرض کرد؛ یکی آنکه آنان در مصرف قند سخاوتمندند. دیگری اینکه بعد از تمام شدن قندی که در دهانشان است بقیه چای را با تلخی می‌خورند تا مبارزه با نفس کرده باشند و کمی ریاضت بکشند. یک احتمال دیگر هم وجود دارد و آن اینکه آنها آنقدر در مدیریت منابعِ قندیِ داخلِ دهانشان مهارت پیدا کرده‌اند که می‌توانند طعم شیرینی یک قند را تا پایان چای در دهان خودشان نگه دارند و من این احتمال سوم را بر بقیه ترجیح می‌دهم چون اولی خلاف قاعده است و دومی خلاف رویه متعارف.
بعدها بارها از یزد قند آوردند و همیشه همان قند نرم بود و هنوز هم نمی‌دانم چرا قندشان اینقدر نرم است.
می‌رود بنگاله قند پارسی
قند یزدی را نخورد آنجا کسی
تو بده به طوطیان هند از آن
تا بجای شکّر، افشانند جان
قند یزدی چیست؟ آن گفتار مج
حبّذا آن کس که باشد یار مج
ادامه دارد...
  • ۴ نظر
  • ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۶

من و یزدیان ۲

دوشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۵:۱۲ ب.ظ

اقتصاد
معمولا می گویند اصفهانی ها خسیس اند ولی یزدی ها مقتصدند و یا به تعبیری قانع. زمانی با یکی که کالاهای لوکسی می فروخت صحبت می کردم می گفت یک شعبه در یزد دارند و ماهی هشت میلیون هم نمی فروشد اما من در اینجا حداقل هر هفته بیست میلیون فروش دارم این را می گفت تا نشان دهد که با آنکه یزد، بارها بزرگتر است اما مردم شهر ما به شیکی بیشتر اهمیت می دهند. شنیده بودم که نصف طلای ایران در یزد است یعنی زن هایشان هی طلا می‌خرند و ذخیره می کنند از این حرفها زیاد زده می شود و نمی دانم چقدر به واقعیت نزدیک است!
ولی دوستان یزدی من واقعا مقتصد بودند و این از مدیریت صبحانه آنها مشخص بود. سال چهارمِ دانشگاه، یک هم اتاقی یزدی داشتم که مدیریت منابع مالی اتاق را داشت. با آن بودجه اندک، همیشه تا آخر ماه صبحانه داشتیم هر چند وجود یک هم اتاقی قمی که سهم زیادی از صبحانه را به مصرف شخصی می رساند (یعنی لقمه هایش خیلی بزرگ بود) سبب شد که از صبحانه عمومی کناره بگیرم و بجای نان و پنیر متعارف، کره و عسل بخورم. یعنی هزینه نان و پنیرِ عمومی و کره و عسلِ خصوصی یکی بود و البته تقصیر دوست یزدی ما نبود. سال بعد که با یک تربت جامی هم اتاق شدم هزینه ماهیانه صبحانه را در همان چند روز اول خرج می‌کردیم و دیگر بقیه ماه را چیزی نداشتیم بخوریم.
یزدی ها معمولا چیزی از یزد می آوردند باقلوا و پشمک و حاجی بادومی رایج بود و گاه ارده هم می آمد و با شیره ای که گاه قزوینی ها و کاشانی ها می آوردند مخلوط می شد. من غالبا گردو می آوردم و جالب این بود که همین که از شهرستان می آمدم گردو را وسط می آوردیم و همه را می شکستیم و می خوردیم، ولی یزدی ها سوغاتی هایشان را داخل کمد می گذاشتند و مثلا هر روز به هر نفر یک حاجی بادومی می دادند و دوباره درِ کمد را قفل می کردند اینطوری تا تقریبا یزد رفتنِ بعدی سوغاتیها را حفظ می کردند.
فخر یزد است ار چه آن نیکونهاد
چون بقیه نیست اهل اقتصاد
بهر مال‌اندوزی او بی‌تاب نیست
ماهر است اندر شنا و آب نیست

ادامه دارد...
  • ۲ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۱۲

من و یزدیان 1

شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۱۷ ب.ظ

فصلی خواهم نبشت در آنچه بر من رسید در مصاحبت یزدیان از بدایت تحصیلات جامعیّه تا طلوع طلعتِ مجیّه.

تا پیش از ورود به دانشگاه، هیچگاه با یک یزدی رو در رو نشده بودم. درباره یزد همینقدر خوانده بودم که یزدگرد آن را ساخته است، کویری است، بادگیر دارد و حافظ یک بار به آنجا رفته و خیلی خوشش نیامده است. در کتاب سیاحت شرق آقا نجفیِ قوچانی هم درباره یزدیها چیزهایی خوانده بودم: از پرطاقتی آنها در سفری که نجفی با آنها همراه شده بود و همینطور از طلبه یزدیای که با نجفی دوست بود، اما همه اینها دورادور بود. میخواهم چند پستی را به تاریخچه برخورد خودم با یزدیان اختصاص بدهم البته تا پیش از ملاقاتم با فخر یزد.

یزد را فخری تو ای مج بیگمان

یزد با تو می شود کلّ جهان (کنایه به «نصف جهان» خواندن اصفهان)

ابتدای آشنایی:

در اولین سال حضورم در دانشگاه برای اولین بار با یک یزدی هماتاق شدم، البته دقیقا اهل یزد نبود و اهل میبد بود. پسر خوبی بود، جز اینکه در فضای محدودیت و ممنوعیت آنجا، سیگار میکشید؛ کاری که میتوانست در صورت علنی شدن، او را به کمتیه انبضاتی بکشاند. با این حال محتاط هم بود. در فضایی که معمولا به تیپ و قیافه اعتنایی نمیشد، خوب میپوشید و به سر و وضعش میرسید، اما مشکل در اینجا بود که قضاوت دیگران برایش بیش از آنچه باید اهمیت داشت و با معیارهای متعارف، کمی دهنبین بود.

لهجه:

اولین بار بود که مستقیما (و نه از دریچه تلویزیون) لهجه یزدیها را میشنیدم البته مدل میبدیاش را، که به نظرم چندان خوشایند نبود. البته شاید لهجه یزدی مناطق مختلف استان یزد تفاوت داشته باشد چون بعدها که با خودِ یزدیها رفیق شدم، لهجه آنها به نظرم معتدلتر آمد. غیر از یزدیها و میبدیها، کسان دیگری از مهریز و اردکان هم بودند و یکی از همین اردکانیها بهترین یزدیای بود که پیش از ملاقات با فخر یزد دیدم.

گر چه حلوا اردهای بود آن عزیز

پشمک یزد است بیش از آن لذیذ

باقلوا چون هست و حاجی بادومی

دور شو ارده!  که تو اینجا گمی

در مجموع از بین لهجههای مختلفی که در آن فضای بین المُدُنی میشنیدم، از لهجه کرمانی و اصفهانیهای معتدل (نه آن غلیظها) خوشم میآمد، اما در ابتدا از لهجه یزدی خیلی خوشم نمیآمد. به نظرم تاکید بر ادای تحت الحلقی برخی حروف مانند «ق» مانع از لطافت این لهجه میشد و اوج و فرودها هنگام بیان جملات هم از روانی برخوردار نبودند. شاید دوستان غلیظ اللهجه در این حس من تاثیرگذار بوده باشند، اما بعدها که تلفظهای متعادلتر را دیدم به نظرم جالب آمد. البته به شرط آنکه جملاتی مثل این را ادا نکنند: «تحقیقی در حقوق قانونی قوه مقننه»

اخیرا که فیلم «یه حبه قند» میرکریمی را دیدم حس خیلی خوبی هنگام شنیدن این لهجه داشتم. قاعدتا مجی داور خوبی در این‌باره است که آیا آنها در اجرای لهجه یزدی موفق بوده‌اند یا نه.

شباهت اسامی:

یک نکته جالب برای من، حجم زیاد فامیلیهای یکسانی مانند قانع و قانعی و دهقان و دهقانی بود؛ درست مثل کرهایها که همگی فامیلی «کیم» دارند. گاهی به شوخی به دوستانم میگفتم اگر کسی در خیابان یا بازار یکی از دوستانش را ببیند و با صدای بلند صدایش کند: «آقای قانع» احتمالا همه رویشان را به طرف صدا بر میگردانند تا ببینند چه کسی صدایشان کرده است! در هر حال این جای مطالعه دارد که چطور، افراد یا ثبت احوال هنگام تعیین فامیلیها در زمان قدیم اینطور یکدست عمل کردهاند و برای یک منطقه یک فامیلی انتخاب کردهاند؟ و آیا این را میتوان نشانی از این گرفت که یزدیان مانند نژاد زرد، حس کار جمعی و فدا کردن هویت فردی پای هویت جمعی را دارند؟

ادامه دارد...

پ.ن.


مجی جان! این صرفا بیان تجربه‌های شخصی خودم است و اصلا قصد تعمیم ندارم. در هر حال من تعداد معدودی یزدی بیشتر ندیده‌ام و همین را مستمسک نوشتن این سلسله اپسات کرده‌ام. هدف بررسی کلی نیست و نمی‌تواند باشد.

 

  • ۶ نظر
  • ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۱۷

جایزه برنده

پنجشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۰۸ ق.ظ
آنکس که در تمامی عمرش برنده است

بیهوده نیست گر لب او پر ز خنده است

فضلش مناره باشد و کم‌عمق شعر من

خجلت برد حقیر که این چاه کنده است

شد متّفق ملاحت ذوقش به حسن فکر

بگرفت چون جهان، چه توقع ز بنده است؟

پرسید آنکه جمع دو ضد را محال خواند

این بوعلی است یا که نه! شمس پرنده است؟

عیبم مکن که خوانده‌ام‌اش شمس و بوعلی

تشبیه او به کمتر از اینها زننده است

مدح مجی بهانه نمی‌خواهد ای فشن

گفتم به شوخی اینکه برای برنده است


با سپاس از مجیِ عزیز، استدبار زیبایش را از کامنت به اینجا منتقل می‌کنم:

لبریز گشته روح مجی از مدایحت
فضلش پیاز باشد و مدح تو رنده است!
تشبیه من به بوعلی و شمس، ای حکیم!
کاری بود که موجب کرکر خنده است
ممنون ز هندوانه‏ ی شیرینت ای رفیق!
این گونه، دوست را درِ پپسی که کنده است؟!
......................................
سپاس از شعر زیبا و روانت
سلامت باد و شادان جسم و جانت

  • ۴ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۰۸