خود نویسیم و خود خوانیم

پیوندها
آخرین مطالب

۱۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

مدح تو

چهارشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۳، ۰۴:۴۲ ب.ظ

طاقتِ این نباشدم، کز تو نباشدم خبر

سود وَگر نداردت، یاد من است بی‌ضرر

پیشْ از این نبود اثر، از تو به موقع سفر

نیست کنون ز تو خبر، نه به سفر نه در حضر

نیست سکوتِ بلبلِ طبعِ تو از سر غرور

فایده‌ای ندیده‌ای خواندنِ بهر گوش کر

قطره‌چکان بده که از بحر طویل فکر تو

قدر دو قطره برکشم گر چه کم است و مختصر

کم نشود ز کام تو، ای که جهان به کام توست

گاه اگر به کوی ما سوته‌دلان کنی گذر

قصد من ای مجی فقط مدح تو بود و شد گله

من چه کنم که مدتی از تو نیامده نظر

بازار سیاه خدمات

يكشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۴۸ ق.ظ

حتما داستان تجارت امام صادق (ع) را شنیده‌اید. اینکه پولی را که از بازار سیاه به دست آمده بود نپذیرفت و آن را برگرداند. نوشته من هم درباره بازار سیاه است، اما با این تفاوت که به نظر من بازار سیاه فقط بازار سیاهِ کالا نیست بلکه یک بازار سیاه مهمتر و رایج‌تر داریم که کمتر به آن توجه می‌شود و آن بازار سیاهِ خدمات است.

هر خدمتی که ارائه می‌شود یک طیف قیمت معقول دارد. این طیف قیمت تحت تأثیر عوامل مختلفی است:

1- هزینه اولیه موادی که ممکن است برای خدمت‌رسانی از آنها استفاده شود. البته برخی خدمات به هیچ مواد اولیه‌ای نیاز ندارد.

2- وقتی که صرف ارائه آن خدمت می‌شود.

3- زمانی که برای کسب تخصص مرتبط با آن خدمات صرف شده است.

با در نظر گرفتن این سه عامل، می‌توان یک طیف قیمتیِ معقول را در نظر گرفت.

اما به‌مانند بازار سیاه کالایی در اینجا هم دو عاملِ: نیاز مفرط مصرف‌کننده و انحصار، می‌تواند در قیمت کاذب تأثیر بگذارد. 

البته عوامل دیگری هم دخیلند از جمله محاسبه هزینه و فایده برای مصرف کننده خدمات که سبب می‌شود آن قیمتِ بالاتر از حد معقول، برای او معقول باشد هر چند قلبا راضی نباشد. فراموش نکنیم که یک معامله درست تنها با محاسبه هزینه و فایده صورت نمی‌پذیرد بلکه رضایت متقابل را هم لازم دارد.

امروز از یک فاصله دور با یکی از سواری‌های خطی، وسیله‌ای برای من آوردند. بسته‌ای که نهایتا دو کیلو بود. راننده مسافر خودش را هم سوار کرده بود و مسیر خودش را هم طی کرده بود؛ یعنی هیچ گونه کاری برای خدمت‌رسانیِ به من جز گذاشتن بسته در صندوق عقب انجام نداده بود. خود من رفتم و از ترمینال بسته را تحویل گرفتم. او حتی یک نیش ترمز هم بخاطر آن بسته نزده بود، اما من ناچار شدم تا پول کرایه یک مسافر را به او بدهم. البته این برای من می‌صرفد؛ به نسبت اینکه اگر خودم می‌خواستم بروم و بسته را بیاورم هزینه پولی و وقتی بیشتری را باید صرف می‌کردم،  اما من این را بازارسیاه می‌دانم. یعنی معقول بودنِ هزینه برای من دلیل بر آن نیست که قیمت او معقول باشد. چون او از بعد فاصله مکانی و اطلاع از اینکه رفت و برگشت برای خود فرد نمی‌صرفد سوءاستفاده می‌کند.

مدتی قبل برای حل مشکل سوکت شارژ نتبوکم به کسی مراجعه کردم که از معدود تعمیرکنندگان لپتاپ در شهرمان است. خودم هم پایش ایستادم. برای یک لحیم، شصت‌هزار تومان گرفت کاری که من هم می‌توانستم انجام دهم ولی فقط نمی خواستم ریسک اشتباه را به جان بخرم. چون قیمت لپتاپ بالاست افراد حاضر می‌شوند چنین هزینه‌ای بکنند و آن فرد هم از این موقعیت سوءاستفاده می کند.

یکی از بزرگترین گروه‌های بازار سیاهِ خدمات، متخصصان و جراحان‌اند که بحث بر سر نوع قیمت‌گذاری خدمات آنان پستی مستقل می‌طلبد.

کوتاه

جمعه, ۲۳ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۱۹ ب.ظ

تا قبل از برنامه ماه عسلِ امسال هیچ اثر او را نشنیده بودم. تا بعد از برنامه ماه عسل که تصمیم گرفتم آهنگش را دانلود کنم تا پس از آن هم گوشش کنم، اسمش را هم نمی‌دانستم و تا هفته پیش نمی‌دانستم که سرطان دارد و برای اولین بار آن روز تصویرش را دیدم و فهمیدم که در تیتراژ ماه عسل هم بوده، که البته آن موقع نمی‌دانستم. امروز هم فهمیدم که درگذشته است.

تیتراژ ماه عسل، موسیقی محبوب این چند ماه من بوده است:

 

تو به جای منم داری زجر می کشی یکی عاشقته که تو عاشقشی

تو به جای منم پُرِ غصه شدی نذار خسته بشم نگو خسته شدی

نگران منی که نگیره دلم واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیا تو خودت می دونی من ازت چی می خوام

مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره. هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیمو تو یادم دادی عاشقیمو

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذشته مگه جز تو کی سر نوشتو نوشته

تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی


یه غبار یخی یه ستاره سرد یه شب از همه چی به خدا گله کرد

یک دفعه به خودش همه چی رو سپرد دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

نگران منی به قرصه دلم تو کنار منی نمی ترسه دلم

بغلم کن ازم همه چیم رو بگیر بذار گریه کنم پیش تو دل سیر

مگه میشه باشی و تنها بمونم محاله بذاری محاله بتونم

دلم دیگه دلتنگیاش بی شماره هنوزم به جز تو کسی رو نداره

عوض می کنی زندگیمو تو یادم دادی عاشقیمو

تو رو تا ته خاطراتم کشیدم به زیبایی تو کسی رو ندیدم

نگو دیگه آب از سر من گذشته مگه جز تو کی سرنوشتو نوشته

تحمل نداره نباشی دلی که تو تنها خداشی


از اینجا دانلودش کنید

خدا مرتضی پاشایی را رحمت کند


نیمه‌فوتبالی

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۳، ۰۸:۱۴ ب.ظ

امروز مایلی کهن را با دستبند به زندان بردند. من از جزئیات پرونده آگاهی ندارم، تنها چیزی که فعلا می‌دانم این است که ایشان به چهار ماه حبس محکوم شده‌اند.

با توجه به شهرت و اعتبارِ طرفین دعوی، می‌توان به صحت رویه قضایی نگاه مثبت داشت و به علی دایی حق داد. او شکایتی را طرح کرده و دادگاه به نفع او حکم داده است. البته می‌گویند در عفو لذتی است که در انتقام نیست، با این حال دایی حق دارد که از شکایت خود صرف نظر نکند.

اما مایلی‌کهن اگر توهینی کرده و یا اتهامی زده که نمی‌تواند آن را اثبات کند، قانونا باید تاوان آن را پس بدهد. اگر چنین نشود دیگر سنگ روی سنگ بند نخواهد شد و تنور اتهام‌زدن‌های بی‌رویه گرم خواهد شد.

فشن می‌داند که من چندان از دایی خوشم نمی‌آید و اتفاقا تیم ملی محبوب من همان تیم ملی مایلی‌کهن است و بعد از آن به جز مواردی استثنایِ خلافِ قاعده، از تیم ملی راضی نبوده‌ام، با این حال شیوه انتقاد ایشان را نمی‌پسندم. با آنکه قلبا قبول دارم که فوتبال ما فاسد است و جسته و گریخته مطالبی هم در این‌باره شنیده‌ام و خوانده‌ام، اما معتقدم اگر کسی قصد انتقاد یا وارد کردن اتهامی دارد، باید با دست پر وارد شود و ضمنا از ادبیات محترمانه‌تری استفاده کند.

نکتۀ منفی‌ای که امروز در عکس‌ها دیدم، زدن دستبند به دستان مایلی کهن است که من ضرورتش را نفهمیدم. قاعدتا او قصد فرار نداشته است و بلکه خود با اشتیاق به سوی زندان می‌رود. این حرکت آن مأمور، برای دایی گران تمام خواهد شد حتی اگر حق با او باشد و افاده نوعی مظلومیت برای مایلی کهن خواهد کرد. حتی اگر به فرض هم خود مایلی کهن برای زیاد کردنِ پیاز داغ داستان، از مأمور خواسته باشد که از دستبند استفاده کند، او نباید می‌پذیرفت.

با سپاس از فشن عزیز، دیدگاه او را که تکمله‌ای است بر این پست، اضافه می‌کنم:

تو این مملکت انگار همه چیز داره برعکس میشه. منم از روش و منش علی دایی اصلا خوشم نمیاد و فکر می کنم یه آدم تمامیت خواه منفعت طلب و خودخواه است اما در ماجرای اخیر دایی در چندین مورد با اتهاماتی از طرف مایلی مواجه شد که اثبات نشدند. یکی دو بار دایی گذشت کرد اما مایلی کهن که من فکر می کنم دچار بیماری روانی است و تعادل روانی اش را از دست داده، هر بار موضوع جدیدی را مطرح کرده و در دادگاه نتوانسته ان را اثبات کند. الان هم که به حکم قانون محکوم شده، با مظلوم نمایی و شانتاژ قیافه حق به جانب می گیرد که من می روم به زندان و حتی خودش با اصرار از از اون سرباز می خواست که به او دست بند بزند. معمولا به حکم قانون هر کس جرمی مرتکب شد باید شرمنده و سر به زیر باشد و اصلا زندان مکانی برای اصلاح مجرم است. آقای مایلی کهن سعی دارد با جریان سازی خودش را در موضوع حق به جانب قرار دهد و علی دایی را در نزد افکار عمومی خراب کند. 
اینجا که دیگه زمین فوتبال و روزنامه نیست که داور و عوامل پشت پرده و غیره و ذالک را وسیله قرار بدیم. ایشان جرمی را مرتکب شده و به خاطر ایراد اتهام ناروا باید به زندان برود و از این بابت باید شرمنده باشد. مگر مایلی کهن با اینهمه افرادی که روزانه به زندان می روند چه فرقی دارد که با پررویی تمام و بدون اظهار پشیمانی و انگار با افتخار دارد به زندان می رود؟! متاسفانه بعضی از ورزشکاران هم با مایلی همصدا شدند و این وسط دایی را متهم می کنند که رضایت نمی دهد و ...
بازم می گم من اصلا از نظر شخصیتی و رفتاری علی دایی را قبول ندارم و البته فکر نمی کنم مربی به درد بخوری باشد. با این حال مایلی کهن را در یک بعد صاحب حق می دانم فکر می کنم ایشان به علت از دست دادن تعادل روانی اختیار کلام خودش را ندارد و قاضی باید با استناد به این حالت روانی حکم محجوریت به ایشان می داد و از اتهام دروغگویی تبرئه می شد.

من با فشن جان درباره همه چیز توافق دارم مگر در مسأله محجوریتِ مایلی کهن که نه اصلش را قبول دارم و نه املایش را. البته املای تبرئه را هم قبول نداشتم که اصلاحش کردم. نکته جالب این است که همه فوتبالیست‌ها علیه این اتفاق به پا خاسته‌اند عده‌ای دایی را مجکوم می‌کنند و عده‌ای به زندان انداختن او مر مایلی را. گویی مایلی کهن این وسط گناهی ندارد!
از فشن بخاطر فعالیتهای اخیرش در امر نظردهی ممنونم
این لینک را هم در ارتباط با این مطلب ببینید

نذری در اطراف ما

شنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۳، ۰۱:۰۹ ق.ظ

ظهر روز عاشورا به روستایی در اطراف شهرمان رفتم. روستایی که به نذری دادن مشهور است. اگر بخواهم توصیفی از حجم نذری دادن در آنجا برایتان بکنم باورتان نخواهد شد. باید خودتان ببینید. یک روستای پرجمعیت که در آمار سال 85 دارای 277 خانوار بوده است. ظهر روز عاشورا طبق سنت این روستا، در همه خانه‌ها باز است و همه خانه‌ها به تعداد زیاد نذری می‌دهند. شما هم می‌توانید وارد هر خانه‌ای بشوید و حتی اگر خواستید در چند خانه غذا بخورید. جمعیتی که در این روز به این روستا می‌آیند آنقدر زیاد است که ترافیک‌های طولانی ایجاد می‌شود و تا کیلومترها جای پارک پیدا نمی‌شود. غذا هم مفصل است هم گوشت است و هم مرغ و در کنارش ماست دلال زده و ترشی هم هست.

خانم یکی از آشناهایمان مدتی در آنجا معلم بوده و  از امکانات کم مدرسه آنجا نالیده است. جالب این است که مردم روستایی که اینهمه خرج نذری می‌کنند، برای بهبود وضعیت مدرسه‌شان کار مؤثری انجام نمی‌دهند. فکر می کنید در این روز چقدر هزینه در این روستا انجام می‌شود؟ بی اغراق بالای صد میلیون است. حالا اگر به اهالی این روستا بگویید تا جمع شوند و بیست میلیون برای مدرسه‌شان یا جاده‌شان خرج کنند به نظر شما توفیقی حاصل می‌شود؟

تازه بر همه اینها باید اسراف را اضافه کرد چه آنچه که دور ریخته می‌شود از غذا و مانند آن، و چه زیاده‌خوری به جهت مفت بودنِ غذا. تردید ندارم و بلکه بارها شنیده‌ام از خاطرات کسانی که با افتخار از چندبارخوری خودشان یاد می‌کنند. این نوع پرخوری، خود نوعی اسراف است.

یک سؤال: اگر به کسانی که مدعی‌اند که غذای نذری را به جهت تبرک می‌خورند گفته شود به ازای هر غذای نذری، معادل هزینه‌ای که صرف آن شده را به خیریه کمک کنند، به نظر شما چند نفر باقی می‌مانند؟ ان شاءاللّه که هجومِ مردم برای خوردن غذای نذری به جهت مفت بودنِ آن و لذتی که مفت‌خوری می‌دهد نیست و حقیقتا به جهتِ متبرّک بودن آن است. آزمون بالا می‌تواند معیار خوبی برای پاسخ به این سؤال باشد.

بنده هنوز در حدیثی ندیده‌ام که امامان ما ایام محرم و صفر غذا توزیع کرده باشند. در واقع اعتبارِ بحث غذای نذری به خود عزاداری امام حسین بر نمی‌گردد بلکه تابع خود نذر است. جالب این است که وقتی در سایتهای مذهبی به دنبال چیزی در دفاع روایی از غذای نذری می‌گشتم مطالبی کلی می‌دیدم که اصلا دلالت روشنی بر این منظور نداشتند مثلا همه آنها حدیثی از بحار الانوار نقل می‌کردند با این مضمون که شیعیان ما در راه ما بذل مال و جان می‌کنند، حالا اینکه این بذل مال و جان چه ربطی به غذای نذری دارد و اینکه آیا غذای نذری راه ائمه است را خدا می‌داند. اجمالا آن چیزی که روشن است که رفتارها و گفتارهایی که اساسا با روح اسلام و تشیع بیگانه هستند در این مراسم‌ها کم دیده نمی‌شوند.

این مطلب را درباره نذری‌دهی برخی هیأت‌ها ببنید؛ جالب است.

هفت پرسش

چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۰۲ ق.ظ

من خواننده جدی آثار مرحوم صالحی نبوده‌ام، لیکن بصورت پراکنده نظری به آثار ایشان داشته‌ام. درباره کتاب شهید جاوید از ابعاد مختلفی می‌توان اظهار نظر کرد، اما من از این میان به گزارش تاریخی از تاثیرات مثبت و منفی این کتاب در زمان خود و مواجهه روحانیون و مردم، کاری ندارم. همچنین نمی‌خواهم وارد مقوله قضاوت درباره محتوای کتاب شوم و یا بحثی اعتقادی را مطرح کنم.

در کل، به نظر من نکته اساسی کتابِ شهید جاوید، بحث علمِ غیب امام حسین (ع) و به تبع آن، پیشوایان دینی است. به نظر من اینکه آیا حرکتِ آن حضرت، برای تشکیل حکومت بود یا نه، خود به نحوی تابع بحث علم غیب است، پس بهتر است نگاهی کلی به این مطلب بیندازیم.

1- آیا پیشوایان دینی ما علم غیب دارند؟ 

اگر پاسخ مثبت باشد دو مسأله مطرح است:

2- حدود این علم غیب تا کجاست؟ (یعنی آنکه آیا علم غیب آنها همه چیز را در بر می‌گیرد و مطلق است (مانند علم خدا) یا آنکه محدود به مواضع خاصی است؟)

3- آیا این علم بالفعل است یا بالقوه؟ (یعنی اینکه آیا این علم غیب همواره برای آنها حاصل است یا حالت بالقوه دارد به کیفیتی که در پرسش بعدی مورد بحث قرار می‌گیرد؟)

اگر پاسخ سؤال سوم «بالقوه» باشد این سؤال پدید می‌آید:

4- این علم غیب چگونه حاصل می‌شود؟ با طلب فرد، یا بدون پیش‌بینی از ناحیه خداوند؟ (یعنی هر گاه فرد بخواهد به امری غیبی علم داشته باشد خدا آن را به او  افاضه می‌کند یا آنکه هر گاه خدا بخواهد علم غیبی را در یک موضوع خاص به فرد می‌بخشد و به اصطلاح فرد در دریافت علم غیب صرفا منفعل است)

در هر دو صورت می‌توان پرسید:

5- آیا فرد موظف است تا بر اساس آن علم غیب عمل کند؟

طبعا اگر فرد موظف به عمل بر اساس علم غیب باشد آن کار بر او واجب خواهد شد، اما اگر چنین وظیفه‌ای در میان نباشد، می‌توان پرسید:

6- آیا آن فرد حق دارد به اقتضای آن علم غیب عمل کند؟ (یعنی آیا خدا این مجوز را به فرد داده که از علم غیب خود برای اداره زندگی روزمره استفاده کند؟ یا آنکه:

هر که را اسرار غیب آموختند    مهر کردند و لبانش دوختند)

اگر پاسخ این سؤال مثبت است می‌پرسیم:

7- آیا پیشوایان دینی ما از این حق خود استفاده می‌کرده‌اند یا آنکه بدون توجه به آن علم غیب، و بر روال طبیعی و عادی عمل می‌نموده‌اند؟

استنباط من این است که مرحوم صالحی، علم مطلق بالفعل را قبول ندارد و آن را غلو می‌خواند، اما در عین حال منکر علم غیب نیست و تنها در جواب سؤال 7 نظر ایشان بر این است که امام بر اساس روال عادی عمل کرده‌اند و نه علم غیب.

پاسخ به سؤال 6، بحثی تاریخی است و شواهدی هم که مرحوم صالحی مطرح می‌کنند غالبا از همین سنخ هستند. 

حال باید دید در وهلۀ اول گزارش‌های تاریخی کدام دیدگاه را تایید می‌کنند و این نقطه خاتمه بحث من است.

می‌دانم آن چیزی که نوشته‌ام، آن چیزی نیست که مد نظر تو بوده است مجی جان! اما امید دارم که لااقل برگ زردی باشد تحفه درویش یا شست پای ملخی تحفه موری. 


فشن عزیز با واکنشی سریع، بر این پست کامنت بسیار خوب و مفصلی گذاشته است و در واقع کاری را انجام داده است که مجیجان از من انتظار داشته است یعنی اظهار نظر و قضاوت. کامنت او را به اصل پست منتقل می‌کنم:


کتاب شهید جاوید را خواندم به توصیه یکی از دوستان! به نظر من استدلال ها عموما بر مبنای منطق زندگی انسانی بوده است. آنچه از حادثه کربلا هم برداشت می شود به نظر اینگونه است. اگر بحث علم غیب امام به عاشورا و وقوع آن حوادث باشد و در تقدیر امام این بوده باشد، که هنری نکرده است. تکلیفی یا تقدیری برای امام مقدر شده بود که بی اختیار در جریان آن قرار گرفت و آن شد که باید می‌شد و از این جهت فضلی برای امام نمی‌توان در نظر گرفت. 

به نظرم هنر امام حسین که نهضتش را متفاوت می‌کند بحث انتخاب است و یک انتخاب بر مبنای اعتقاد و منطق فارغ از غیب و تقدیر و ...
اگر اینگونه به حرکت انبیا و اولیا نگاه کنیم چه فضلی برای آنها می توانیم در نظر بگیریم: امام حسین به فرمان خدا و با یک قدرت تحمل الهی پا در مسیری نهاد و مامورریتش را انجام داد و ...
آیا می توان این شخص الهی فرازمینی را الگو قرار داد؟ آیا می توان در راهی قدم نهاد که فقط خاص بندگان برگزیده خداست؟ 
آیا پیامبر ما بدون زحمت و فقط به خواست خداوند توانست این ماموریت را انجان دهد؟ اگر اینگونه باشد که ما تکلیفمان روشن است. ما به عنوان بندگان ضعیف خداوند که برایمان نه علم غیبی هست و نه قدرت تحمل و توجه خاص خداوند- لااقل اطلاع نداریم- چگومه می‌توانیم قیام حسین بن علی را الگوی عملی زندگی خود قرار دهیم. به نظر می‌رسد در این صورت فقط همین عزاداری کردن و نذری خوردن و شعار دادن تکلیف ما باشد و در عمل باید این امر خطیر را به آدمهای خاص واگذاریم. 
نمی‌شود که ما خودمان را برای امر خطیری مثلا یاری موعود آماده کنیم اما علم و دانش بشری داشته باشیم!!! 
من فکر می‌کنم که امام حسین و امام علی و همه انبیا و اولیا همان طور که گفته شد بندگان عادی خداوند هستند. جز اینکه خداوند به پیامبر وحی کرده است. آنچه آنها را متفاوت می کند فهم و درک و شناخت آنها از تعالیم الهی است. به نظر من آنچه باعث می شود امام علی بر عدالت پای بفشارد فهم او از عدل الهی است و هر آنکس که در راه خدا گام بردارد خدا نیز یاری‌اش می‌کند. امام حسین هم در راه حق گام برداشت و خداوند قدرت درونی و علم و شجاعت و زمان‌شناسی به او داده است. این برای هر انسانی ممکن است اتفاق بیفتد. 
من فکر می کنم راه حفظ دین و الگوبردای از ائمه هم همین است که آنها را زمینی ببینیم و فرازمینی بودن را به تهجد و دانش و فهم و درک آنها نسبت دهیم که اگر غیر از این باشد دسترسی به آنها غیرممکن است. آنوقت چطور می توان یک انسان فرازمینی را الگو قرار داد؟
چگونه می‌توان در راهی قدم نهاد که عبور از آن به دانش فوق بشری نیاز دارد؟ 
من فکر می‌کنم ائمه هم مشمول همان آیه «إن الله لایغیّر ما بقوم حتّی یغیّروا ما بأنفسهم» هستند. و این ظرفیت برای هر انسانی وجود دارد که به مقام قرب برسد. 

خانه‌هیأت‌ها

سه شنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۵۴ ق.ظ

دیشب در مراسم عزاداری در خانه‌ای شرکت کردم. عزاداری‌های خانگی در این سال‌ها رونق بسیاری پیدا کرده است؛ چیزی بیش از آنچه در کودکیِ خود شاهد آن بودم. آن موقع زن‌ها گاهی اوقات به نامِ زنانِ مقدسِ دین‌مان سفره می‌گذاشتند. خصوصیت این سفره‌ها این بود که زنان مداح در آن، زمینه فعالیت داشتند و البته مردانی در آن اطراف نبودند تا صدایشان را بشنوند. آن موقع در سفره‌ها آش شیر می‌دادند و در آن دانه‌های معطری که طرف ما به آنها «واتِک» می‌گویند می‌ریختند. مزه آن دانه‌ها مثل زیره بود.

در واقع آن هیأت‌های زنانۀ خانگی محصول محدودیتی بود که برای روضه‌خوانی زن‌ها در محیط‌های معمولی چون مساجد و حسینیه‌ها وجود داشت. این مطلب الآن برای من کاملا قابل درک است و خوب می‌فهمم که چرا می‌گفتند مردان نباید از آن آشِ شیر که معروف به «آشْ بی‌بی» بود بخورند و اینکه چرا در شهر من بقعه‌ای به نام خضر نبی وجود دارد که در تسخیر زنان است و مردان را به آن راهی نیست.

اما چیزی که فهم آن دشوار است گسترش این هیأت‌های خانگی در میان مردان است، با آنکه مسجد و حسینیه کم نداریم و اساسا نحوه عزاداری‌های عاشورا طوری است که ضرورتا لازم نیست زیر سقفی باشد. اکنون تعداد بسیار زیادی خانه و یا پارکینگ وجود دارند که بطور ثابت هر سال در ایام محرم برای عزاداری استفاده می‌شوند. دوست دارم تحلیل شما را در این‌باره بشنوم.

خلاصه اینکه جلسه خوبی بود مخصوصا از این جهت که مختصر بود و کمتر، از آنچه نباید گفت در آن سخن به میان آمد. البته ابتدای مراسم مداح این شعر را خواند:

اگر دوزخ به زیر پوست داری

نسوزی تا حسین را دوست داری

گمان می‌کنم که اگر شهید مطهری در این جلسه بود به مداح بخاطر این شعر تذکر اساسی می‌داد خدا او را بیامرزاد

اندر باب عربی‌نگاری

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۴۶ ق.ظ

زمانی یک استاد عربی داشتیم (به هر کدام از ی‌ها بخوانید درست است) می‌گفت که روزی گدایی را دیده است که می‌گفته یا ابوالفضل به من کمک کنید به او گفتم: بگو «یا ابَاالفضل» تا به تو کمک کنم. کنایه از اینکه «یا» حرف نداست و منادا باید منصوب باشد.

داستان خیلی از نوشته‌های مذهبی بر روی پارچه‌ها و حتی پشت ماشین‌ها همین شده است عباارت مغلوط عربی کم دیده نمی‌شود دیروز دیدم پشت ماشینی نوشته‌اند «انه مجنون الحسین»، که البته منظور «انا مجنون الحسین» بود. یا مثلا طرف می‌گوید «یا ابا عبدالله علیه السلام». مثل اینکه من بگویم «مجی جان! سلام بر او» یعنی طرف فرق مخاطب و غایب را نمی‌داند و هم‌زمان از هر دو استفاده می‌کند. البته از این موارد بسیار دیده‌ام مخصوصا روی پارچه‌ها، ولی اکنون حضور ذهن ندارم. 

وام-ادامه پست قبل

چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۳، ۱۰:۳۳ ق.ظ

مجی جان! از ف شروع کردی و لیکن به فسا رسیدی و نه فرح‌زاد! موضوعی که تو گفتی هم مهم است ولی من به نقش نوع قرارداد بانک‌ها در ترویج دروغ‌گویی در جامعه کار دارم.
وقتی مدتی قبل وامی گرفتم تا قرضی را ادا کنم دریافتم که از طریق کارت به کارت نمی‌توانم پول را بفرستم پس به همان شعبه‌ای که کارتِ وام را به من داده بود رفتم و خواستم تا پول را برداشت کنم. به من گفتند نمی‌شود. گفتم چرا؟ گفتند چون این وامِ شما بصورت مرابحه است و حتما باید با آن کالایی خریداری شود. به ناچار کارت را بردم به مغازه آشنایی و کارت کشیدم و او چک فردای آن روز را به من داد و من دریافت کردم.
یک بار دیگر یک بن‌کارت برای خرید کتاب به ما دادند حدود چهارصد تومان. خب البته من نمی‌خواستم آنقدر کتاب بخرم و همین الآن هم کتابهایم گوشه انبار خاک می‌خورند چون جایی برای آنها ندارم. این شد که در سفری که به مشهد داشتیم گفتم تا این را کمک هزینه سفر خودمان بکنیم اما هیچ کتابفروشی‌ای قبول نمی‌کرد که کارت بکشد و پولش را به ما بدهد تنها یک جا بود که حاضر شد ده درصد پول را برای خود بردارد و بقیه را به من بدهد به ناچار قبول کردم.
مدتی قبل برای پرداخت یک بدهی نیاز به وام پیدا کردم. گفتند یک وام کالا داریم که دو میلیون تومان است. خلاصه ثبت نام کردیم و نهایتا توانستم مغازه‌ای را پیدا کنم که حاضر شد یک فاکتور خرید کالا به من بدهد. چون حتما باید تظاهر به این بکنی که چیزی خریده‌ای تا به تو وام بدهند.
پیش از این هم از وام خودرو برای زخم دیگری از زندگی‌ام استفاده کردم یعنی برای رهن منزل.
جالب این است که گویی هیچ وامی که به شما اجازه بدهد خودتان تصمیم بگیرید چه کاری با آن بکنید وجود ندارد.
تصور کنید که من پول رهن خانه را باید از کجا بیاورم؟ از محل پس‌انداز حقوق؟ چنین محلی وجود ندارد چون من هیچ چیزی را نمی‌توانم پس‌انداز کنم.
حالا این چه ربطی به مقدمه پست قبل داشت؟
ربطش در این است که این روال وام‌دهی، مردم را دروغگو بار می‌آورد الآن من کمتر کسی را می‌شناسم که آن وام‌ها یا اعتبارها را در همان جهتی که برای آن تخصیص یافته است مصرف کرده باشند و این از روی ان نیست که انسان‌های شیاد و دروغ‌گویی هستند بلکه در واقع شما را در موقعیتی قرار می‌دهند که ناچار شوید دروغ بگویید در حالی که به سادگی می‌توانند آن قیود را نگذارند.
به نظر من خلاقانه‌ترین راه تخریب اخلاق در جامعه همین است یعنی آنکه بدون آنکه خود دروغ بگویی و یا آن را ترویج کنی، عملا کاری بکنی که افراد خود دروغ‌گویی را برگزینند و در عین تو هم پاک و طاهر به نظر برسی.
شما نگاه کنید به جریان کشیش و ژان والژان. کشیش دروغ می‌گوید تا ژان والژان متهم به دزدی نشود. ولی بانک قراردادی می‌بندد که طرف مقابل را عملا در موضع دروغ‌گویی قرار می‌دهد در حالی که خود آن فرد طالب دروغ‌گویی نیست در اینجا در اتفاق خارجی تغییری ایجاد نشده است بانکی است و پولی هست و وامی که به فرد داده می‌شود، اما همین را می‌توان با اعتبار چیزی دیگر به دو صورت دروغین و راستکین در آورد. طرف وام را به مصرفی که می‌خواهد می‌رساند و بانک هم به سودی که می‌خواهد می‌رسد. فقط این وسط قراردادی وجود دارد که تو را به دروغ‌گویی وادار می کند و قراردادی که می‌تواند اینطور نباشد.
البته می‌دانم که بانک گاهی اوقات محذورات بحث ربا را دارد ولی اینکه بخواهیم بحث ربا را با یک کلاه شرعی درست کنیم و یا آنکه مسؤولیت آن را به گردن وام‌گیرنده بگذاریم در حالی که وام‌گیرنده و وام‌دهنده هر دو می‌دانند اصل مطلب غیر از این است، کمکی به حل مسأله ربا نخواهد کرد.
البته بحث من در اینجا فقهی و شرعی نیست و صرفا آثار جانبی این نحوه قراردادهای وام را بررسی کرده‌ام که به نظر بدی آن بسی بیشتر از آن است که قرارداد آزادی بسته شود.

در داستان بینوایانِ ویکتور هوگو، کشیش به پلیس‌هایی که ژان والژان را دستگیر کرده‌اند می‌گوید که او چیزی ندزدیده است و همه آن ظروف نقره‌ای را خودش به او داده است. حتی می‌گوید که «پسرم! فراموش کردی آن دو شمعدانیِ نقره را ببری» و آن دو را هم به ژان والژان می‌دهد. 

کشیش این داستان، با معیار سخت‌گیرانه اخلاقی دارد دروغ می‌گوید او در واقع گناه ژان والژان را لاپوشانی کرده است.

مسأله صرفا بر سر دروغ مصلحت‌آمیز نیست، بلکه بر سر شیوه‌ای است که آن کشیش بکار برده و سعی کرده تا شوخِ ژان والژان را جلوی چشم او نیاورد. گاهی، وقتی  فرد گناهکار، خود می‌داند که گناه کرده است، آن گناه را به روی او نیاوردن و حتی در وجه بهتر، توجیه آن گناه به نحوی که گناه‌کار را از درون خجلت‌زده کند بهتر از شماتت بیرونی می‌تواند مؤثر باشد.

به این سناریوی فرضی فکر کنید: 

مادری به فرزندش می‌گوید:

تو که 18 شدی، چرا به دروغ گفتی که 20 شده‌ام؟

و پدر ادای دفاع از بچه را در بیاورد و بگوید:

نه! بچه که دروغ نگفته است. منظور او این بوده که چون امتحانِ سختی بوده، 18 گرفتن در آن مثل 20 گرفتن است.

در این سناریو هر سه نفر می‌دانند که توجیه پدر نمی‌تواند آن دروغ را تطهیر کند، ولی این تظاهر سبب می‌شود که بچه از درون خجالت‌زده بشود. او می‌داند که واقعا دروغ گفته و قصد پنهان‌کاری داشته، ولی پدر سعی کرده تا احترام او حفظ شود و انگ دروغ‌گو به او نخورد.

فراموش نکنیم که گاهی اوقات انگ «غیراخلاقی بودن» به عملِ کسی زدن می‌تواند قبح آن را در نزد فرد پایین بیاورد، در حالی که تلاش مذبوحانه برای فرار از انگ زدن می‌تواند بر شدت قبح آن عمل در ذهن انجام‌دهنده آن بیفزاید. 

در سناریوی فرضیِ ما، بچه می‌بیند که پدر از اینکه به او  انگ دروغگویی بزند می‌گریزد و این می‌تواند او را به این نتیجه برساند که چقدر این دروغگویی بد است که پدر سعی در توجیه آن دارد و حتی حاضر نیست که چنین دروغ واضحی را دروغ بخواند.

در خاتمه این مقدمه شعری را با مضمونی کمی مشابه از عطار نقل می‌کنم:

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مرد خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوامردی چه باشد در جهان

شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست

پیش چشم خلق ناآوردنست


محض اطلاع مجی بگویم که قایم به معنیِ دلاک است و شوخ هم چرکِ بدن و آن دلاک هم می خواسته با به جلوی چشم آوردن چرکِ تن ابوسعید ابوالخیر، به او نشان دهد که چقدر تن او را خوب سابیده است! که البته شیخ با تشبیه آن چرک به گناهان و پلیدی‌های آدمی و اینکه نباید بدی‌ها و گناهانِ افراد را به روی آدم آورد جوانمرد را معرفی و او را متنبه کند.


این هم نثر آن از اسرار التوحید:

«شیخ ما (ابوسعید ابوالخیر) روزی در حمام بود و درویشی (دلاک) شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌مالید و شوخ (چرک) بر بازوی او جمع می‌کرد، چنان که رسم قایمان (دلاکان) باشد تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد که: ای شیخ! جوانمردی چیست؟ شیخ ما حالی (در همان حال) گفت: شوخ مرد به روی مرد نیاوری.»